تبليغاتX
با تو تا همیشه -

سلام از اولین روز هفته آخر قبل از عروسی

خوب همونطور که قرار بود پنج شنبه از اینجا با همسری رفتیم سمت دیار ما البته همراه با کارتهای عروسی . ساعت حدودای ۶ بود که رسیدیم . بعد از دیدن کارتها و حلقه ها که همه خیلی خوششون اومد رفتیم پاساژ تا سرویسهای طلارو ببنیم که هیچ کدومو نپسندیدم و برگشتیم خونه .

از اونجایی که ما به همسری قول داده بودیم یه بار ببریمش روستای آبا و اجدادیمون که پدر پدربزرگمون اونجا خان بوده و کلی از زیبایی اونجا واسه همسری تعریف کرده بودیم شب پنج شنبه واسه تغییر آب و هوا یهو تصمیم گرفتیم بریم اونجا . ساعت ۹ راه افتادیم و ساعت ۱۱ رسیدیم . همسری عاشق اون همه طراوت و سرسبزی و مناظر بی نظیرش شده بود . الهی قربونش برم . خود من هم بعد از ۱۳ سال داشتم اونجارو میدیدم کلی ذوق کرده بودم . صبح جمعه ساعت ۶ بیدار شدیم و رفتیم با همسری و خواهری یه دور تو باغهای قشنگ و سرسبز زدیم و ساعت ۸ واسه صبحانه برگشتیم . آخ که آدم روحش تازه میشد . چه صبحانه ای خوردیم . شیر و سرشیر و پنیر طبیعی و تازه . کلی حال داد . ناهار هم رفتیم باغ و ناهارو تو باغ خوردیم . بعدشم دوباره برگشتیم سمت دیارمون . یه نیم ساعتی نشستیم و دوباره حرکت به سمت تهران . با اینکه خیلی تو راه بودیم و کمی خسته شدیم . اما خیلی خوب بود و از تمام مناظر لذت بردیم . همسری جون که بی نهایت خوشش اومده بود .

امروز صبح پدرشوهری عزیزم زنگ زد و گفت که پدر زن عموی همسرینا فوت کردن الانم همسری رفت بهشت زهرا . وااای خدایای خواهش میکنم این یه هفته رم به خیر و خوشی تموم کن تا من بتونم عروسیمو بگیرم .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت : الان پدرشوهری زنگید و گفت که مادرشوهری برده سرویس رو پس داده و گفته خودمون بریم انتخاب کنیم . دیگه دو تا سرویس نمیخواد بگیرم . از یه طرف حیف شد و از یه طرف خوشحالم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:51  توسط با تو   |