تبليغاتX
با تو تا همیشه

بچه ها من میخوام از بلاگفا برم دوباره تو پرشین . از اینجا خسته شدم از این قالبهای یکنواخت تکراری و بدون امکانات . هر کی آدرس جدید میخواد بگه تا بهش بدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 8:48  توسط با تو   | 

دیشب کلی برنام ریخته بودیم واسه کارامون . قرار بود عصری از اینجا بریم لوستر بخریم واسه خونمون . شب یه سری بریم خونه مادرشوهرینا و قراربود واسه ناهار امروز سالاد الویه درست کنم چون دوشنبه ها شرکت ناهار نمیده و باید خودمون ناهار بیاریم . همون اولش از بیرون رفتن و لوستر خریدن انصراف دادیم چون خسته بودیم . رسیدیم خونه همسری آب طالبی رو که از شب قبل آماده کرده بود آورد خوردیم به همراه کیک . بعدش گفتیم یه کم دراز بکشیم و بعد بقیه کارهارو انجام بدیم . این دراز کشیدن یا بهتر بگم به خواب رفتن از ساعت ۷ شروع شد و یهو ساعت ۴ صبح بیدار شدیم . به همین سادگی ما تمام عصرو شبو خوابیدیم و هیچ کاری هم نکردیم .

ساعت ۴ صبح رفتم سیب زمینی گذاشتم بپزه تا واسه همسری خوش خوراکم سالاد الویه درست کنم . و باز هم با کمال پرروی بعدش اومدم و خوابیدم . همسری ساعت ۵ بیدار شد تا نماز بخونه تخم مرغهارو هم گذاشت تا بپزه و بعد از نمازش اجاقو خاموش کرد و با ناباوری ما تا ۳۰/۶ دوباره خوابیدیم و نهایتا به زور بیدار شدیم . دیگه با همسری رفتیم و سریع سالاد الویه درست کردیم . از بس خوابیده بودم  و شام هم نخورده بودم صبح ضعف داشتم و از صبح همسری یه ریز داره شیرینیجات میریزه تو حلقم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:29  توسط با تو   | 

دیروز عصری از شرکت رفتیم و یه کم مواد خوراکی خریدیم چون تصمیم داشتم واسه شام سوفله مرغ و قارچ درست کنم و یه سری از وسایلشو کم داشتم . خلاصه بعد از خرید اومدیم خونه و نشستیم اولین حساب و کتاب زندگیمونو کردیم . چون از ماه پیش که رسما حقوق گرفتیم همه خرجها و دریافتهامونو مینویسیم تا حساب کار دستمون باشه . نشستیم به حساب و کتاب که جفتمون هم داشتیم شاخ در میاوردیم . ما ماه گذشته یه چیزی بالغ بر ۲۲۱۶۰۰۰ تومان خرج کردیم . البته این دفعه کلی عروسی رفته بودیم و کلی هم خرج کرده بودیم و هم کاناپه و لباس خریده بودیم . بعد از حساب و کتاب نشستیم و برنامه حقوق دریافتی تیر ماه رو هم ریختیم .

بعدش همسری اومد که دوتایی شام بپزیم . تازه دست به کار شده بودیم که آقای ماهواره ای اومد تا تی وی مونو درست کنه . دیگه همسری رفت پیش اون و من خودم تنهایی شام درست کردم . همونطور که همسری جون خواسته بود یه غذای تازه و متنوع که کلی هم خوشمزه شده بود و همسری خیلی دوست داشت . همچین خوشمزه شام میخورد که من محو تماشا کردن همسری شده بودم و همه خستگیم در رفت . من عاشق آشپزی کردنم و از همه بیشتر عاشق اینم که همسری از غذا پختنم خیلی راضیه و همیشه خوشمزه غذا میخوره.

خلاصه که دیشب بعد از سه ساعت تلاش ساعت ۱۱ تی وی مون درست شد و بعد از خوردن شام و یه کم سر به سر همسری گذاشتن دیگه بیهوش شدیم از خواب .

امروز صبح سر راه رفتیم و یکی از قسط های وام منو پرداخت کردیم و بعدش هم واسه کادوهای عروسی یه حساب بانکی باز کردیم و کادوهای نقدی رو ریختیم به حساب .

الان هم که در شرکتیم و مشغول ارائه خدمات .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از دوست عزیزم ادمین خان ممنونم که یادآوری کرد امروز وبلاگم یک ساله شده . یک ساله که از لحظات خوشی که با همسری سپری شده اینجا مینویسم . مبارکه تولدت وبلاگم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:46  توسط با تو   | 

دیروز کلی با همسری تو خونه کار کردیم . اول از همه همسری جون یه عالمه گوشت خورد کرد و بسته بندی کردیم . بعدشم من خونه رو جمع و جور کردم و همسری جارو کشید و منم در طی وقتی که همسری جارو میکشید رفتم تو آشپزخونه و اونجا مشغول شدم . دیگه اینکه واسه روی مبلها ملافه گرفته بودم که اونارو بریدیم و کشیدیم روی مبلها . چون رنگ مبلها خیلی روشنه میترسم زود کثیف بشه . روی تشک تخت ملافه کشیدیم و خلاصه کلی کار که تا حالا انجام نداده بودیم و وقت نکرده بودیم انجام دادیم .

ناهار همسری سفارش کتلت داد که براش درست کردم و یه عالمه خوردیم . البته ناهار که چه عرض کنم دیگه عصرونه بود ساعت ۴ بود که ناهار خوردیم . بعدش هم یکمی استراحت نمودیم و آقای ماهواره ای اومد که گند زد به تی وی و دیگه هیچ کانالی نداریم رسما . حالا قراره امروز دوباره بیاد تا درستش کنه .

سرم شلوغه شاید دوباره برگردم و بنویسم .

 بعدا نوشت :

امروز ناهارمون تو شرکت ماکارونیه . ماکارونی یکی از اون غذاهاییه که وقتی آدم نمیدونه شام چی درست کنه خیلی به کمکش میاد اما متاسفاه چون ما اینجا هفته ای دوبار ناهار ماکارونی داریم من دیگه تو خونه نمیتونم ماکارونی بپزم یه جورایی دیگه نسبت بهش آلرژی پیدا کردیم جفتمون . در همین راستا نمیدونم امشب شام چی بپزم ؟ همسری درخواست یه غذای جالب و تازه کرده . هرچی میگم چی ؟ میگه نمیدونم فقط یه چیز متفاوت باشه . حالا دارم مجله های آشپزی رو زیر و رو میکنم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:4  توسط با تو   | 

ما امروز شمال نمیریم . البته من دلم میخواست که میشد و میرفتیم ولی خوب ظاهرا نمیشه . همسری امروز روزه گرفته و نمیخوام با این وضعیت تو راه بیفتیم خیلی هم تمایل به رفتن نداره انگار . منم اصلا اصرار نکردم که بریم . نمیخوام اذیت بشه . باید مسافرت بنا به خواسته و تمایل دوطرف باشه وگرنه که خوش نمیگذره . خوب همسری حق هم داره . ما تازه ساعت ۱۲ از اینجا خلاص میشیم کی بریم برسیم محمود آباد و کی برگردیم . همسری میگه فردا صبح بریم و شب برگردیم که منم اینطوری اصلا موافق نیستم فقط خستگیش میمونه واسه آدم . خلاصه که شمال نمیریم .

فردا باید یه دستی به سر و روی خونه بکشم که خیلی نامرتبه و یه گردگیری اساسی میخواد .

دیگه اینکه دیشب با همسری ورزش نمودیم تو خونه و کلی هم درازنشست رفتیم .

پیشاپیش عید همگی مبارک باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:9  توسط با تو   | 

سلام به همه دوستای گلم .

خوب به خدمتتون عرض کنم که دیروز بدجوری مریض بودم و اصلا حالم خوب نبود . الهی بمیرم که همسری کلی ازم مراقبت کرد و کلی لوسم کرد و من فقط دیروز خوابیدم تا امروز خداروشکر صحیح و سالم صبح از خواب بیدار شدم .

واقعا داشتن همسری یه نعمت خیلی خیلی بزرگه واسه من . اگه بدونین دیروز چقدر تو خونه کار کرده و اصلا نذاشته من تکون بخورم . چقدر همه جوره از خودش مایه گذاشته تا من راحت باشم . واقعا ازش ممنونم و شکر این نعمت بیحسابو نمیدونم چطور باید به جا بیارم . خلاصه که دیروز فقط به خواب و لوس کردن زیادی توسط همسری و ناز و نوازش گذشت .

هنوز نمیدونیم که آیا فردارو بزنیم بریم شمال یا نه ؟ ولی امشب شاید بریم پارک یه حال و هوایی عوض کنیم . یاد پارسال به خیر که راه به راه شمال بودیم با همسری جون . شماها که حتما یادتونه ؟ امسال هم چون خیلی مرخصی رفتیم فعلا مرخصی نمیگیریم ولی بعد از ماه رمضون برنامه یه مسافرت توپ ریختیم به امید خدا .

راستی دیروز کاناپه ای که سفارش داده بودیم آوردن واسمون . خیلی خوشگل شده . به این ترتیب قسمت پذیرایی خونمون آبیه و قسمت هال خونمون بنفشه که همین تضاد رنگ کلی خونه رو خوشگل کرده از نظر من . آشپزخونه هم که صورتیه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:33  توسط با تو   | 

خوب باید خدمتتون بگم که مهمونام نیومدن یعنی موند واسه بعد از ماه رمضان . ولی ما یکشنبه رفتیم و واسه جلوی تی وی یه کاناپه عشق به رنگ بنفش و کرمی خریدیم با یه میز کوچولو واسه جلوی کاناپه . امروز واسمون میارنش .

خبر خاصی نیست . زندگی کاملا بر وفق مراده و همه چیزش عالیه . دیشب هم یه شام خوشمزه و مفصل پخته بودم همراه با سوپ و سالاد و دوغ و خلاصه مفصل .

همسری از صبح تا شب با تمام وجودش و عشقش نازمو میکشه و قربون صدقه میره و لوسم میکنه . خیلی تو همین چند ماهه لوس شدم . هر چی بیشتر ناز میکنم و بیشتر لوس میشن همسری بیشتر نازمو میکشه و لوسم میکنه .

پنجشنبه که همه شمالن شاید ما هم بریم . شایدم نریم . البته ما اگه بریم حتما باید فرداش برگردیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:11  توسط با تو   | 

سلام از یه روز قشنگ تابستونی

من بالاخره با هر مکافاتی که بود موفق شدم مرخصی بگیرم و برم عروسی البته همسری اینجا موند تا جور کارهای من و خودشو با هم بکشه . قربونش برم مهربون من . شب قبلش واسه همسری کتلت و سالاد الویه درست کردم و گذاشتم تو یخچال که همسری جون فرداش که من نیستم بی شام نمونه . خلاصه فرداش از صبح که همسری اومد خداحافظی کرد بره شرکت بیدار شدم و کم کم آماده شدم . برای همسری هم سالاد و ماست خیار درست کردم . ساعت ۲ برادرم اومد دنبالم و راه افتادیم . عروسی خیلی خوب برگزار شد و فقط اون وسطا یه شبی که همسری نبود خیلی دلم براش تنگید هرچند که مدام با تلفن حرف میزدیم ولی خوب دیدنش یه چیز دیگست . فرداش همسری ظهر ساعت ۱ حرکت کرد و شبش برای عروسی به ما پیوست . در کل عروسی خیلی خوبی بود و کلی انرژی تخلیه کردیم و یه عروس گردونی باحال داشتیم . جمعه هم همه دور هم یه ناهار توپ خوردیم . کباب مخصوص بابام . بعدش هم ما برگشتیم .

احتمالا سه شنبه مهمون دارم . خالم و خواهرم و ماماینا همه با خانواده میان . امروز با همسری میریم که واسه جلوی تلویزیون یه کاناپه سه نفری تکی بگیریم وااااااااااااای خدا یه عالمه کار دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:10  توسط با تو   | 

دیروز وقتی از سرکار برگشتیم یه کمی با همسری تو سر و کله هم زدیم و بعدش هم همسری چون هوس کرده بود به خاطر شب میلاد حضرت ابوالفضل ( ع ) بریم جایی رفتیم یه امامزاده که البته مراسمی نداشتن فقط نمازو خوندیم و بعدش هم چون همسری هنوز روحش اغنا نشده بود رفتیم هیئت محمد طاهری تو میدون خراسان . با اینکه خیلی خیلی دور بود اما شب قشنگ و معنوی ای داشتیم و کلی حال داد . ساعت ۱ شب بود که رسیدیم خونه و در نتیجه امروز خواب موندیم . همسری هم بدون سحری امروز روزه گرفته هر چی هم اصرار میکنم که بدون سحری سخته و بیا بخور قبول نمیکنه .

دیروز پدرشوهری زنگیده بود دفتر و همسری گوشی رو جواب داده بود که پدرشوهری گفته بودن چرا تو جواب میدی بذار عروسم جواب بده . دلم براش تنگ شده خیلی ولی در راستای مسائل پیش اومده عروسی و سیاست خودم هنوز نرفتم . اونا هم پیگیرن که چرا نمیرم . دیروز همسری یه بخشی از حرفارو به پدرشوهری گفت پشت تلفن .

این هفته باید چهارشنبه و پنج شنبه مرخصی بگیرم و برم دیارمون چون عروسی دخترداییمه یعنی همون همسفرهای تبریز . اما دیگه روم نمیشه مرخصی بگیرم و کلا اینجا یه کم سخت گیرن . موندم چطوری بگم مرخصی میخوام ؟ آخه هفته بعدم احتمالا بریم شمال با کل خانواده و فامیلای من . برادرم دعوت کرده ویلاشون . نمیدونم چطوری باید مرخصی بگیرم . هی پارسال یادتونه تا دلم میخواست مرخصی میگرفتم و با همسری بودم ولی الان یه کم سخت شده .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:46  توسط با تو   | 

بنده دیروز هم تو مرخصی بودم خوب دلیل دارم . جمعه عروسی برادرم بود . خیلی خیلی خوش گذشت . انقدر بزن و بکوب کرده بودیم و انقدر رقصیده بودم که دیگه نا نداشتم . همون جمعه شب ساعت ۳۰/۲ شب وقتی عروسی تموم شد البته هنوز مهمونا خونه ماماینا بودن ولی ما دیگه باید برمی گشتیم راه افتادیم و ساعت ۶ رسیدیم تهران . گفتیم یه ساعتی بخوابیم و بعدش بریم سر کار چون مرخصی نداشتیم . خوابیدن همانا و بیدار نشدن همان . همسری جون که دورش بگردم همه خستگیهارو به جون خرید و بیدار شد و اومد سر کار و به من گفت که بخوابم . خلاصه دیروز با همه خستگیش جور جفتمونو تو محل کار کشیده بود . تو عروسی هم کلی کمک کرد . الهی دورش بگردم . عشقمه نفسمه جونمه . دیروز من ساعت ۲ بعد از ظهر با تلفن همسری از خواب بیدار شدم و از اونجایی که خونمون تبدیل به سطل زباله شده بود افتادم به جون خونه و تا همسری بیاد خونه رو تمیز کردم . همسری که اومد تقریبا دیگه تو هوا خواب بود . براش شربتی رو که از قبل آماده کرده بودم اوردم و خورد و رفت رو تخت بیهوش شد از خواب . منم واسه شام خورشت رو گذاشتم روی اجاق و دوباره اومدم کنار همسری جون لالا . یه بار وسطا بیدار شدم و به خورشت سر زدم و دوباره خوابیدم . دیگه ساعت ۳۰/۸ بود که بیدار شدم و برنج پختم و همسری رو بیدار کردم واسه شام . بعدشم دوباره خوابیدیم . همسری جون ممنونم ازت بابت همه خوبیهات .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:59  توسط با تو   |