|
|
|
|
|
خوب ما دیشب از دیارمون برگشتیم . یکشنبه عصری از شرکت با همسری راه افتادیم و شب ساعت ۱۰ بود که رسیدیم . مامانم یه قرمه سبزی خوشمزه پخته بود که تا میتونستم خوردم . بعد هم کادوی مامانمو دادیم و مامانم هم یه دستبند داد بهم که خیلی عشقه . دیروز هم من و مامان رفتیم مهمونی ناهار دخترداییم که به خاطر مبعث سفره داشتن و همسری با بابام و برادر کوچیکم موند خونه . تو مهمونی دوباره همش حرف و حدیث از عروسیم بود و همه تعریف میکردن که خوشگل شده بودم . بعدش هم که برگشتیم دوباره اومدیم تهران . یه شام مختصر خوردیم و خوابیدیم . خبر خاصی نیست فعلا . همه چیز روبراهه . فعلا یه کم زندگی رو روال نیفتاده . دوباره خونه کلی به هم ریخته شده و یه جمع و جور کردن حسابی میخواد . آخه روزهای تعطیل که وقت داریم به امور خونه برسیم نیستیم و میریم دیار ما . الانم همسری رفته بیرون که قسط وام منو پرداخت کنه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:56 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم دیروز از شرکت که رفتیم بیرون رفتیم و واسه مامانم کادوی مادرزن سلام یه انگشتر گرفتیم که امروز بریم دیارمون . قربون همسری مهربونم برم دیروز هم تو طلافروشی همه ازش تعریف میکردن و میگفتن چه داماد خوبیه و چه کادوی خوبی میخره و از این حرفها . بعدشم که رفتیم خونه و تو راه رفتیم چیپس و ماست موسیر گرفتیم تا بریم رو پشت بوم خونمون بشینیم و بخوریم . پشت بوم خونه ما خیلی باصفاست خیلی حال میده که عصرها و شبها بری بشینی و اطرافو نگاه کنی و گپ بزنی . ما که رسیدیم هوا کم کم داشت تاریک میشد رفتیم پشت بوم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن . یه کم بعد صدای اذان هم پیچید که خیلی تو اون فضا چسبید . بعدشم اومدیم پایین و من رفتم حموم و وقتی اومدم یه ماست و خیار مشتی درست کردم و آخرین باقیمونده غذاهای عروسیمونو گرم کردم و با همسری عزیزم خوردیم . دیروز هم اینجا همکارا زحمت کشیدن و برامون یه دسته گل خیلی قشنگ و دو تا سکه کادو دادن . و مدیریت هم سکه کادو داد . ما هم دیروز تو شرکت به همکارا میوه و شیرینی دادیم چون عروسی روشون نشده بود بیان . خوب یه کم بریم تو فاز عروسی : من از لباسم خیلی راضی بودم و خیلی قشنگ شده بود و همه میگفتن . لباسم ساده ساده بود و فقط تمام پارچه اش پر از سنگ بود و خیلی هم پف بود ولی راه رفتن باهاش حسابی سخت بود چون به خاطر سنگهای زیادش خیلی سنگین بود . خلاصه مکافاتی داشتم با اون لباس عکس انداختن و رقصیدن ولی خیلی خوشگل بود و خیلی دوستش داشتم . موهامم که خیلی خوشرنگ شده بود و مدل موهام یه چیز خیلی دوست داشتنی و نازی شده بود و آرایشم هم عالی بود . جالب این بود که من اصلا بر خلاف عروسهای دیگه از اولش استرس نداشتم . تو سالن خودم کلی رقصیدم و شادی کردم . عاشق شاباش دادن همسری بودم . سه تا تراول گرفت تو دستش و یکی یکی با فاصله داد بهم و بعدشم کلی پول ریخت رو سرم . انصافا همسری هر کاری از دستش برمیومد انجام داد تا من راضی باشم و خوشحال . خدارو شکر میکنم به خاطر داشتن همسری گلم . همسری خیلی برنامه های خوبی واسه زندگیمون داره که مطمئنم با اجرای اونا دچار روزمرگی که نمیشیم هیچ کلی هم وقت کم میاریم . میخوام حتما همسری رو تشویق کنم در کنار کارش به نویسندگی و شاعری ادامه بده شاید بتونه یه کتاب بنویسه چیزی که خیلی دوست داره و استعدادشو هم خیلی داره . حیفه که از این همه خلاقیت و فکر استفاده نشه . من و همسری در کنار هم خیلی راه داریم که باید طی کنیم تا به اوج قله برسیم . از همین جا عید مبعثو به همتون تبریک میگم دوستای گلم . امیدوارم بهتون خوش بگذره . ما هم که عصری عازم دیارمونیم . فردا برمیگردیم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:3 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
همسری رفته بیرون با یکی از همکارا . دنبال کارها رفتن . اینجا سکوته محضه . یهو دلم تنگ شد واسه همسری . با اینکه اینجارو نمیخونه و امروز خیلی اتفاقی یکی دو موردشو خوند و کار اجازه نداد به بقیه اش برسه و گفت سر فرصت میاد و همشو میخونه همین جا واسه دل خودم میخوام یه کمی باهاش حرف بزنم . میخوام ازش تشکر بکنم بگم که خیلی ممنونم که همه کارهای عروسی رو هرچند خیلی سخت اما به تنهایی انجام دادی . میخوام بگم که بهت افتخار میکنم مرد من که انقدر صبور و پرطاقتی و مدیر و مدبر . بهت افتخار میکنم که به هیچ کسی احتیاج نداری و به تنهایی همه کارهارو به نحو احسن انجام دادی بدون اینکه حتی خم به ابرو بیاری . به معنای واقعی یه تکیه گاهی برام همسرم . یه تکیه گاه مطمئن که به تنهایی میتونه از پس همه مشکلات بربیاد . ازت ممنونم که به سهم خودت هرکاری کردی تا من راضی باشم . بی شک تو بهترینی مرد رویاهای من . همسر عزیزم . تو همه روزهای سخت و پرتلاش قبل از عروسی و تو روز عروسی با همه خستگیهات همیشه به فکرم بودی و نازمو خریدی بهترینم . تو شدی همه کس من . زندگی منی . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:12 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاااااااااااااااااااام بچه ها بالاخره من اومدم بعد از روزهای خستگی . عروسی برگزار شد و به جرات میتونم بگم که از آرایشم و موهام و لباسم به شدت راضی بودم ولی از مراسم عروسی خیلی راضی نبودم . صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم و رفتم دوش گرفتم و بعدش بعد از خوردنه صبحانه مفصل راهی آرایشگاه شدیم .البته اول رفتیم خونه مادرشوهری تا لباسمو و کفشمو و سرویسمو تحویل بگیرم . ساعت ۷ آرایشگاه بودم و تا ساعت ۲ یه بند داشتن روم کار میکردن دیگه ساعت ۲ آماده بودم و منتظر همسری . از همه چیز آرایشگاهم خیلی راضی بودم و واقعا همه اینو تایید میکردن . راستی تو پرانتز بگم که موهامم بلوند کردم . یه چیزی تو مایه های همین عکس وبلاگم شده بودم . حالا من آماده شدم و از همسری خبری نبود . موبایلمم قفل کرده بود . چند بار از آرایشگاه به همسری زنگیدم اما در دسترس نبود . داشتم کلافه میشدم و سعی میکردم به خودم استرس وارد نکنم . تا اینکه ساع ۳:۱۵ همسری رسید و گفت که کاراش خیلی طول کشیده . کلی هم خوشش اومد از آرایشم . کلی شاد و خوشحال راهی باغ شدیم و من از بس که ژست گرفته بودم واسه فیلم و عکس داشتم تو اون گرما هلاک میشدم . عکاسه هم ول کن نبود میگفت عروس خوش پزه باید زیاد عکس بگیرم . خلاصه تازه بعدش راهی آتلیه شدیم . سرتونو درد نیارم ساعت ۷ بود که رسیدیم تالار و عکس العمل همه از دیدن من خیلی جالب بود . رفتیم سر سفره عقد که این قسمتشو اصلا دوست ندارم . چون موقع کادو دادن که شد مادرشوهری گوشواره سرویس خودمو و پدرشوهری دستبند سرویسمو کادو دادن و من داشتم منفجر میشدم . مامان خودمم یه نیم ست خوشگل فیروزه به من و بابامم یه سکه یه همسری دادن . و همسنطور بقیه کادوها . خلاصه از عقد کلی عصبانی بودم که سالنم با آهنگ گذاشتنش جون منو بالا آورد . از بس هی آهنگو قطع کردن و هی صداشو کم کردن .خلاصه کلی حرص خوردم روز عروسیم . شب هم رفتیم خونه مادرشوهری و واسم قربونی بریدن و بعدشم مارو بردن خونمون . بالاخره خوب یا بد تموم شد و بعدشم کلی به همسری گلایه کردم . فردای عروسی هم دلگیر بودم و بازم کلی به همسری گفتم چه اتفاقاتی افتاده . البته چهارشنبه شب مادرشوهری و پدرشوهری اومدن خونمون و آینه و شمعدونمونو آوردن . چهارشنبه و پنج شنبه که فقط خوابیدم و دیروز هم کلی فیلم دیدیم و استراحت کردیم و خوابیدیم . حسابی خستگیم در رفته . خونه پدرشوهرینام هنوز نرفتم خیلی دلخورم . تا همسری نره و حرفامو نزنه بهشون فعلا قصد رفتن ندارم . فردا شب شاید بریم دیارمون واسه مادرزن سلام . مخصوص فلفلی : عزیزم ساعت ۲ آماده تو آرایشگاه نشسته بودم که همسری بیاد . عکسارم حتما واستون میذارم . بعدا نوشت : بچه ها نگران رابطه من و همسری جون نباشید . رابطه ما عالیه و همه چیز خوبه . دلخوریمم به همسری ربطی نداره چون همسری هرکاری کرده تا من راضی باشم و واقعا ازش ممنونم . نگان نباشید من به خاطر این چیزا همسری رو ناراحت نمیکنم . آرایشگاهم من گل سرخ رفتم تو تهرانپارس ولی باید آرایشگر خوبو انتخاب کنید . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:18 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم این آخرین نوشته این هفتمه چون از فردا دیگه میرم مرخصی . پنج شنبه که رفتیم و دسته گل و مدل گل ماشینو انتخاب کردیم بعد شبم بقیه کارتهارو پخش کردیم برای همسری هم کفش گرفتیم و یه سری خرت و پرت هم گرفتیم مثل آینه دستشویی و جاکفشی . دیروز هم که وقت آرایشگاهم بود ابروهامو که نخ کرد خیلی نازک شده ولی همسری خیلی خوشش میاد . دیشب هم همسری شام پخت یه کتلت خوشمزه . فردا هم میرم که موهامو رنگ کنم . امروز کلی کار داریم . خریدن ساعتهامون مونده و اینکه فرش همسری رو میخوان بیارن . فردا هم که آرایشگاهم . فردا یا پس فردا ماماینا میان . دعا کنید بچه ها برام که همه چیز عالی و خوب پیش بره . و از همه مهمتر رنگ موهام قشنگ بشه . همسری عزیزم : میبینی سه شنبه عروسیمونه ها . قربونت برم مهربون من . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:11 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
پریشب انقدر خسته بودم که بدن درد ناجوری گرفتم . یعنی این دستها و پاهام از درد داشت میترکید . ساعت ۵/۱۲ بود که از خونه مادربزرگ همسری و خاله اش که برده بودیم کارتهاشونو بدیم اومدیم خونه . از خستگی دیگه داشتم بیهوش میشدم . همون شب قبل از اینکه بریم خونه مادربزرگ همسری رفتم واسه پرو لباسم . خیلی معرکه شده عاشقشم . بعدش هم رفتیم خونه مادرشوهری و مادرشوهری گفت که فردا شب ( یعنی دیشب ) میخوایم بیایم خونتون و وسایل همسری رو بیاریم . منم واسه شام دعوتشون کردم . بعدش با اون همه خستگی رفتیم خونه مادربزرگ همسری . دیگه خودتون درصد خستگی رو محاسبه کنید . بنابراین چون حالم خوب نبود و خونه هم در حد انفجار به هم ریخته بود و شام هم میخواستم بپزم دیروز نیومدم شرکت و موندم خونه ولی همسری رفت سر کار . صبح دیروز ساعت ۹ بیدار شدم و تا ۱ داشتم کار میکردم و نتیجه اش یه خونه تمیز مثل دسته گل شد . بعدش هم یه دوش گرفتم و همسری هم اومد و دوتایی ناهار تن ماهی خوردیم . یه کمی بعدش با همسری اختلاط کردیم و بهش گفتم که من خیلی خسته میشم و طاقت ندارم از صبح تا شب پا به پای تو بدوم . چون دیروزش به همسری گفتم چرا هیچ کس به ما کمک نمیکنه و این حرفها و یه کمی اوقات تلخی کردم و به خاطر همین خستگی زیادم دیشب مریض شدم . دیگه بعدش یه کمی همسری بغل و بوس و نوازش کرد و گفت که دیگه نمیذاره خسته بشم و خلاصه بعدش هم رفت خرید . دیشب شام قیمه و دو نوع مرغ یکیش کباب و یکیش سوخاری و سالاد الویه و سالاد کلم درست کردم . همسری هم خیلی کمک کرد . الهی دورش بگردم . آب هویج هم گرفتیم با بستنی سنتی . خلاصه دیگه ساعت ۳۰/۸ شامم آماده آماده بود که مادرشوهری و پدر شوهری و خواهر بزرگه همسری ساعت ۱۰ اومدن . بیرون بودن و خیلی خسته شده بودن . بلافاصله شام خواستن . شام آوردم و کلی هم خوششون اومد خدارو شکر . بعدش هم واسم کادو آورده بودن که کادوهارو باز کردم . یه پیرهن و یه پارچه مادرشوهری و یه عینک آفتابی از طرف خواهر شوهریها ( البته این کادوی تولدم با تاخیر بود ) دیگه شیرینی و رختخوابای همسری رو هم آورده بودن . راستی دیشب سرویسمو به مادرشوهری نشون دادم کلی خوشش اومد و تعریف کرد و مبارک باشه گفت . میشد رضایتو تو چشماش دید . کفشهامم نشون دادم از همه خریدهام راضی بودن . کفشها و سرویسمم دادم ببرن چون مادرشوهری واسه همشون جاهای خوشگل جینگیلی درست کرده با ساتن و روبان دادم ببرن که برم از اونجا برم آرایشگاه . خلاصه شب ساعت ۳۰/۱۲ بود که رفتن و من و همسری هم بیهوش شدیم . در نتیجه امروز یه خونه منفجر شده دوباره داریم چون نه ظرفهارو شستم نه خونه رو جمع کردم . خلاصه بازم کلی کار دارم . فقط مونده خرید ساعتها و کفش همسری . و البته انتخاب گل ماشین و دسته گل عروس . دیگه چیزی نمونده هااااااااااااااااااااااا . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:52 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
اومدم تند تند یه سری گزارش بدم و برم .آخه دوست دارم این روزهامون هرچند با عجله و خستگی اما موندگار بشه . روز یکشنبه که از شرکت رفتیم بیرون و من تونستم بالاخره سرویس طلامو بخرم . به نظرم خیلی خوشگله . سرویسم یه جورایی متفاوته یعنی پر از یاقوتهای کبوده و من عاشقشم . حتما بعد از عروسی عکسشو میذارم . از اونجا هم رفتیم و برای پدرشوهری ماهم کادوی روز پدر عطر گرفتیم و منم برای همسری واسه کادوی روز مرد عطر گرفتم . اون وسطا من یه کم خرده ریزه آرایش هم خریدم . دیگه انقدر خسته بودیم و دیر وقت بود که رفتیم خونه . و اما بالاخره همون یکشنبه شب فلیور ویو رو امتحان کردیم . من یکی به همه توصیه میکنم که بخرنش . مزه غذاها توش فوق العاده خوشمزه میشه و در کمترین زمان هم میپزه . جدا" غذاهاش یه مزه خاصی داره . حتی سیب زمینی سرخ کرده هاش و جالبتر اینکه بدون حتی یه قطره روغن همه این غذاها پخته میشه و برای رژیم داشتن عالیه . مرغ سوخاری هم درست کردم باهاش معرکه شده بود . یعنی انقدر ترد شده بود که مزه اش یه جور خاصی بود . دیروز هم واسه ناهار رفتیم خونه پدرشوهری و اونجا هم مشغول نوشتن کارتها شدیم . عصری هم یه سر مراسم ختم پدر زن عموی همسری رفتیم بعد هم به اتفاق پدرشوهری رفتیم تالار واسه تسویه . شب هم یه سری از کارتهارو پخش کردیم . امروز دوباره باید برم پرو لباسم بعدشم یه سری دیگه از کارتهارو پخش کنیم . پرو نهایی لباسمه دعا کنید خیلی قشنگ بشه . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بعدا نوشت : هفته دیگه سه شنبه عروسیمونه به امید خدا . بچه ها خیلی خسته ام دلم یه خواب درست و حسابی میخواد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:59 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام از اولین روز هفته آخر قبل از عروسی خوب همونطور که قرار بود پنج شنبه از اینجا با همسری رفتیم سمت دیار ما البته همراه با کارتهای عروسی . ساعت حدودای ۶ بود که رسیدیم . بعد از دیدن کارتها و حلقه ها که همه خیلی خوششون اومد رفتیم پاساژ تا سرویسهای طلارو ببنیم که هیچ کدومو نپسندیدم و برگشتیم خونه . از اونجایی که ما به همسری قول داده بودیم یه بار ببریمش روستای آبا و اجدادیمون که پدر پدربزرگمون اونجا خان بوده و کلی از زیبایی اونجا واسه همسری تعریف کرده بودیم شب پنج شنبه واسه تغییر آب و هوا یهو تصمیم گرفتیم بریم اونجا . ساعت ۹ راه افتادیم و ساعت ۱۱ رسیدیم . همسری عاشق اون همه طراوت و سرسبزی و مناظر بی نظیرش شده بود . الهی قربونش برم . خود من هم بعد از ۱۳ سال داشتم اونجارو میدیدم کلی ذوق کرده بودم . صبح جمعه ساعت ۶ بیدار شدیم و رفتیم با همسری و خواهری یه دور تو باغهای قشنگ و سرسبز زدیم و ساعت ۸ واسه صبحانه برگشتیم . آخ که آدم روحش تازه میشد . چه صبحانه ای خوردیم . شیر و سرشیر و پنیر طبیعی و تازه . کلی حال داد . ناهار هم رفتیم باغ و ناهارو تو باغ خوردیم . بعدشم دوباره برگشتیم سمت دیارمون . یه نیم ساعتی نشستیم و دوباره حرکت به سمت تهران . با اینکه خیلی تو راه بودیم و کمی خسته شدیم . اما خیلی خوب بود و از تمام مناظر لذت بردیم . همسری جون که بی نهایت خوشش اومده بود . امروز صبح پدرشوهری عزیزم زنگ زد و گفت که پدر زن عموی همسرینا فوت کردن الانم همسری رفت بهشت زهرا . وااای خدایای خواهش میکنم این یه هفته رم به خیر و خوشی تموم کن تا من بتونم عروسیمو بگیرم . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بعدا نوشت : الان پدرشوهری زنگید و گفت که مادرشوهری برده سرویس رو پس داده و گفته خودمون بریم انتخاب کنیم . دیگه دو تا سرویس نمیخواد بگیرم . از یه طرف حیف شد و از یه طرف خوشحالم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:51 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
واااای که امروز از صبح چقدر کار ریخته بود سرم . از صبح ساعت ۸ تا الان مشغول بودم . همسری جون هم با مدیریت رفته جلسه . دیشب رفتیم ولیمه خاله همسری . با خانواده همسرینا رفتیم . همونطور که گفتم هیچ کدوممون هیچ عکس العملی نشون ندادیم و خیلی خوب برخورد کردیم . راستی امروز کارتها آمادست میریم تحویل میگیرم به امید خدا که فردا ببرم دیارمون . این روزها خیلی سرمون شلوغه . تو خونه که انگار بمب منفجر شده همه چی باز به هم ریخته . هفته دیگه دوشنبه که تعطیله باید بیفتیم به جون خونه و آخرین تمیز کاریه قبل از عروسی رو انجام بدیم . چون روز قبل از عروسی مامانمینا میان که برای فرداش آماده بشن . هنوز کلی کار انجام نشده داریم : خرید کفش برای من و همسری - خرید فرش که قراره همسری بخره - خرید سرویس طلا ( البته دومیش ) - پرو دوباره لباسم که این بستگی به خیاطه داره که کی بزنگه - تسویه حساب با تالار . یه هفته دیگه هم بیشتر فرصت نداریم . فردا و پس فردا هم که نیستم میریم دیارمون تا کارتهارو ببریم بدیم پخش کنن . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:44 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام از یه صبح قشنگ و گرم اول از همه بگم که من از همسری خواهش کردم خونسردیشو حفظ کنه و مثل همیشه با خوش اخلاقی با مادرشوهری روبرو بشیم و چیزی در این مورد نگیم و همسری هم به شرطی قبول کرد که من حتما یه سرویس دیگه به سلیقه خودم بخرم و این کادو از طرف همسری باشه . منم قبول کردم . در واقع خیلی هم خوبه دوتا سرویس میگیرم .میدونم که مادرشوهری هم حتما چیز خوبی میگیره . با اینکه از این قضیه هنوزم خیلی دلخورم ولی نمیخوام عروسیمو خراب کنم . ثانیا همسری انقدر خوب و ماهه که من نمیخوام یه سر سوزن هم ناراحت باشه . دیروز رفتیم برج آرین ( میرداماد ) و برای همسری کت و شلوار گرفتیم . نمیدونید ماشاالله چقدر ناز میشه تو کت و شلوار . نیست که قدش خیلی بلنده خیلی بهش میاد . بعدش هم همونجا بلوز و کراواتش رو هم گرفتیم . تازه از اونجا به مادرشوهری زنگیدیم و گفتیم شما هم بیاین کت و شلوار همسری رو ببینید بعد بخریم که نیومدن . ولی فکر میکنم کلی خجالت زده شدن از کارشون و به همین خاطر نیومدن . شب که رسیدیم خونه واسه همسری اسفند دود کردم . حالا قراره چهارشنبه لباسای همسری رو تحویل بگیریم . امروز هم خاله همسری از مکه میاد و شام دعوتیم . آآآآآآآآآآآخ که دلم پر میکشه که من و همسری هم بریم مکه . تو برناممونه در اولین فرصت بریم اقدام کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:9 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها یه سوال دارم و احتیاج به کمک . الان توضیح میدم چی شده : دیروز ظهر مادرشوهری گفت که رفتن و واسم سرویس طلا خریدن . واااااااااااااااای من به قدری عصبانی شده بودم که حد نداره . آخه ما رسم داریم که خود عروس میره و انتخاب میکنه . کلی با همسری حرف زدیم و جفتمون هم اعصابمون داغون بود . همسری گفت که تو کاریت نباشه من خودم این مساله رو حل میکنم . میریم سرویسو میبینیم اگه خوشت نیومد عوضش میکنیم . شب رفتیم خونه مادشوهری که گفت حتی نباید سرویسو ببینم تا روز عروسی . که همسری هم خیلی عصبانی شد و بدن اینکه شام بخوریم اومدیم خونمون . البته بگما من هیچ دخالتی نکردم و خیلی هم خوب و مثل همیشه برخورد کردم . میخوام از دوستای تهرانی بپرسم آیا رسم شما هم اینطوریه ؟یعنی بدون عروس میرن و براش سرویس میگیرن ؟ حالا همسری جون دیشب پیشنهاد داده که خودمون هم بریم و یه سرویس طلای دیگه که به سلیقه من باشه واسم بخره . الهی دورش بگردم همه کاری میکنه تا من ناراحت نباشم . ولی به شدت از مادرشوهری دلخورم ... اما هنوز قصد ندارم چیزی بگم صبر میکنم تا آبها از آسیاب بیفته بعد یه روزی میگم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:27 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاااااااااااااااااااااام اول از همه بگم که چشم برای همتون عکس میذارم . فقط اجازه بدین تحویل بگیرم و یه کم سرم خلوت بشه حتما واستون عکس هم میذارم . دیروز رفتیم و کارتهامونو سفارش دادیم انشاالله واسه چهارشنبه آماده میشه که پنج شنبه کارتهای ولایتو ببریم بدیم . امروز هم میزنگیم که اگه حلقه ها آماده بشه بریم بگیریم و احتملا بریم واسه همسری کت و شلوار بگیریم . دیروز با اینکه کارتهارو از قبل دیده بودیم اما باز هم تا سفارش بدیم و برسیم خونه ساعت ۱۰ شد و دیگه از خستگی نای تکون خوردن نداشتیم . ولی انجام همه این کارها شیرینی خاص خودشو داره . همسری یه شام مختصری درست کرد و خوردیم و بیهوش شدیم . ما هنوز موفق به استفاده از این دستگاه جدید نشدیم . امشب هم که میریم خونه مادرشوهری . نمیدونم کی وقت بشه ازش استفاده کنیم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:48 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی پنج شنبه رفتیم و حلقه هامونو سفارش دادیم . خیلی خوشگلن . واسه همسری پلاتین سفارش دادیم و مال منم که باید خیلی کوچیک میشد ترجیح دادیم دوباره بسازن . خلاصه فردا حلقه هامونو تحویل میگیریم . امروز هم میریم کارت سفارش بدیم . کارتهامون احتمالا از ایناییه که کارتها روش با گل خشک تزئین شده و کارت توی جعبه هست . رنگش هم احتمالا یا قرمز و سفیده یا یاسی رنگ و سفیده . این هفته خیلی کار داریم . کارتها - حلقه ها - خرید کت و شلوار همسری - خرید کفش واسه جفتمون - سفارش دسته گل - خرید سرویس طلا . فقط دو هفته وقت داریم ... پنج شنبه بعد از سفارش حلقه ها رفتیم دیار ما . دیروز هم برگشتیم . همه چیز خوب و عالی بود . فقط دیشب موقع برگشتن یه راه سه ساعته رو ۶ ساعت تو راه بودیم و خیلی خسته شدیم . از خستگی امروز ساعت ۸ تازه از خواب بیدار شدیم . بدیهی است که صبحانه هم نخوردیم . الان هم دارم میمیرم از گشنگی . ناهار امروز شرکت ماکارونیه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:29 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز رفتیم و لباس عروسمو پرو کردم . البته فعلا فقط آسترشو پرو کردم . همون آسترشم خیلی خوشگل شده بود و کلی دوستش داشتم . یه لباس دیگمم که پارچشو مادرشوهرینا تو بله برون واسم آورده بودن و اونم داده بودم برام بدوزه پرو کردم . در کل خداروشکر خیلی راضی بودم . فکر کنم جفتشم عالی بشه . لباس عروس من خیلی سادست . تنها مدلش اینه که خیلی پفه و تمام پارچش سنگ دوزی شدست . یعنی تمام قشنگیش به پارچشه که خیلی نازه . خودم که هردفعه مدلشو میبینم دلم غش میره . بعد از پرو لباسم همسری جون خواست که بریم خونه عموش که همون نزدیکیها بود . رفتیم و انقدر گرم صحبت شدیم که تا ساعت ۱۰ اونجا بودیم . بعدش هم یه سر به مادرشوهرینا زدیم و شام هم همونجا خوردیم . انقدر خسته بودیم که رسیدیم خونه فقط دستگاه جدیدمونو یه نگاهی انداختیم و خوابیدیم . یعنی وقت نشده که تستش کنیم هنوز . امروز هم از شرکت میریم حلقه هامونو سفارش بدیم انشالله و بعدش هم میریم سمت دیار ما . فردا برمیگردیم . یه سوال دارم : چطوری میتونیم برنامه هامونو یه کم رو روال بندازیم ؟ ما شدیدا مشکل از خواب بیدار شدن صبحهارو داریم . صبح دیر بیدار میشیم و به کارهامون نمیرسیم . یعنی تا صبحانه بخوریم و همسری لباساشو اتو بکنه و دوش بگیره ساعت میشه یک ربع به هشت . شبها هم انقدر برنامه پیش میاد که نمیتونیم زودتر بخوابیم . یعنی رو روال میفته ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:55 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
من و همسری دیشب داشتیم تی وی میدیدیم که یهو تبلیغ flavor wave oven turboدیدیم . وقتی دیدیم چه کارایی خوبی داره و مهمتر از همه بدون روغن غذاهارو سرخ و برشته میکنه و همزمان آبدار و ترد گوشتهارو نگه میداره تصمیم گرفتیم بخریمش . دیشب به نمایندگیش زنگیدیم و قراره امروز بیارن شرکت و تحویل بدن . چون ساعت تحویلشون از ۱ تا ۶ هستش و ما هم سر کاریم . حالا امشب قراره تست کنیم ببینیم چقدر با اون چیزی که تو تبلیغ بود مطابقت داره . حتما فردا میام و از کاراییش براتون مینویسم . اینم لینکش : http://www.meshoptv.com/product/111006/%D9%81%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%88-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85-flavor-wave-oven-turbo-platinum فردا میریم که حلقه هامونو سفارش بدیم . البته همسری حلقه طلا نمیندازه و باید براش پلاتین بگیریم . فکر کنم دو سه روزی طول بکشه تا تحویل بدن . هفته دیگه هم میریم کارتو سفارش بدیم البته قبلا مدلشو پسندیدیم و فقط میخوایم بریم تعداد سفارش بدیم . امروز قراره به خیاطه زنگ بزنیم و بریم واسه پرو . زندگی زیر یه سقف خیلی باحاله . همه چیز تازست واسمون انگار که تازه داریم بیشتر همو میشناسیم . خلاصه که همه چیز عالیه و تازگیه این روزها قشنگترین روزهای زندگی رو نشون میده . گاهی اوقات اختلاف نظر هم هست که اونم در نوع خودش جالبه . همین که آدم سعی میکنه اختلاف نظرو به حداقل برسونه و با کمک همدیگه راه حل پیدا میکنیم و به یه نقطه مشترک میرسیم خیلی جالبه . خلاصه که زیر یک سقف بودن تجربه جالب و خوبیه و این روزا خوشبختی هم داره کنار ما حال میکنه . فردا بعد از سفارش حلقه ها یه سر میریم دیار ما و جمعه برمیگردیم . هفته بعد هفته شلوغیه . باید حلقه هامونو بگیریم واسه همسری کت و شلوار بگیریم کارتهارو سفارش بدیم و دوباره بریم بگیریم . کفشهای عروسیمونو بگیریم و کلی کار دیگه . واسمون دعا کنید ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:14 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز عهدمون و عقدمون ۱۱ ماهه شد . به همین زودی گذشت ماه دیگه یک ساله که من و همسری شدیم مال هم .
دیروز از شرکت رفتیم حلقه دیدیم ولی هنوز نخریدیم . بعد از اینکه برگشتیم شام پختم و علیرغم خستگی خیلی زیاد به خاطر امروز که یازدهمین ماهگردمون بود کیک پختم و گفتم واسه صبحانه با چای میخوریم . صبح دیر بیدار شدیم یعنی ساعت ۷ بیدار شدیم در حالیکه باید ساعت ۸ سر کار حاضر باشیم . خلاصه همسری مثل هر روز صبح پرید تو حموم و انقدر طولش داد که ساعت ۳۰/۷ شد . قبلش هم چایی رو دم کرده بود . چون خیلی دیر شده بود من سریع واسه خودم و همسری چای ریختم و چایی هارو شیرین کردم ودیگه منتظر همسری نموندم و خودم شروع به خوردن کردم . . خلاصه که همسری ناراحت شد که چرا تنها خوردی و صبر نکردی دوتایی بخوریم ؟ اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم که ممکنه همسری جون ناراحت بشه . همسری گفت : نباید یاد بگیریم تنهایی شام و ناهار بخوریم . باید حتی اگه یه آلبالو هم هست دوتایی بخوریم . منم این ایده رو قبول دارم . خلاصه که گذشت . همسری کلا عادت نداره ناراحتیشو کش بده .ولی یادم باشه که دیگه تکرار نکنم . واااااااااااای حواستون هست که ۲۲روز دیگه عروسیمه ؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:19 توسط با تو
|
|
||