|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم .
چند روزیه که ننوشتم آخه این حال و هوای کشور که نمیزاره دل و دماغ نوشتن داشته باشم . همه چیز خوبه خداروشکر . رفتیم و تاریخ تالارو واسه ۲۳ تیر عوض کردیم . انشاالله ۲۳ تیر عروسیمونه . دیروز هم با همسری رفتیم و آینه شمعدون جینگیلی و خوشگلمونو تحویل گرفتیم . خیلی نازه . بعد از اینکه آینه و شمعدونو تحویل گرفتیم رفتیم خونه مادرشوهری و شام هم اونجا بودیم . چهارشنبه قراره واسه پرو اولیه لباس عروسم برم . دارم لحظه شماری میکنم واسه پوشیدنش. فکر کنم خیلی خوشگل بشه . حتما عکسشو واستون میذارم . امروز هم قراره بریم کارتهارو سفارش بدیم البته اگه شلوغ نباشه و دوباره درگیری نشه . همسری عزیزم هم خوبه و به جرات میتونم بگم که یکی از بهترین همسرهای دنیا نصیبم شده. خدایا ممنونم و شکر به درگاهت میکنم . تو شرکتم کاملا جا افتادم و خداروشکر از پس کارها به خوبی برمیام . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:46 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونم امروز هیچ کس دل و دماغ جشن گرفتن نداره به خاطر وضع موجود . اما من میخوام به همه مادرهای عزیز و زنان عزیزمون امروزو تبریک بگم . مبارک باشه واسه هممون . برادرم با ما اومده تهران . یعنی اولین مهمون خونه ما شده . دیروز ما که از شرکت برگشتیم با همسری و برادرم رفتیم بیرون . الانم خونه ماست و خوابیده. الهی بگردم اولین مهمون دوست داشتنیه خونمونه . امشب قراره با همسری بریم خونه مادرشوهرینا واسه دادن کادو و عرض تبریک . کادوی مامان خودمم همون جمعه که رفته بودیم دیارمون بهش دادم . ولی از برنامه همسری واسه خودم هنوز هیچ اطلاعی ندارم . چقدر جو حاکم بر جامعه سنگینه . خیلی کلافه ام ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:32 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
حالم خیلی گرفتست از این نتیجه به اصطلاح ا . ن. ت . خا. با.ت ...
من و همسری جفتمون تو بهتیم . فقط همین ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:33 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب من و همسری دلمون نیومد که آخرین روز ت.بلیغاتو از دست بدیم و شب ساعت ۹ راه افتادیم ببینیم که تو شهر چه خبره . وصف ناشدنیه حضور سبز مردم . شهر یکپارچه سبز بود و مردمی که اصلا احساس خستگی نمیکردن . چقدر باشکوه بود حضور مردم در کنار هم . تو تهران که مطمئنم رای موج سبز رای برنده میشه . دیشب یک لحظه هم لبخند از روی لبای من و همسری عزیزم محو نمیشد . یعنی اصلا نمیشد که محو بشه با این حضور مردمی قشنگ . خلاصه که تا ساعت دو شب تو ترافیک و شلوغی بودیم . من و همسری که داشتیم چرت میزدیم تو ماشین اما مردم نمیدونم این همه انرژی رو از کجا آورده بودن که یه بند داشتن ابراز احساسات میکردن و خسته هم نمیشدن . دیشب یه شب تاریخی بود برای تهران برای ایران . دیروز قبل از اینکه بریم همراه مردم رفتیم و کادوهای روز مادرو برای مادرها گرفتیم . امروز هم به محض اینکه از شرکت بریم از همین جا میریم به سمت دیار ما . دلم دیگه تنگ شده . امروز چون پنج شنبه هست ساعت ۱۲ تعطیلیم و میریم دیار ما و فردا هم برمیگردیم . فردامنتظر حضور سبزتون هستیم ملت ایران . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:53 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با همسری از شرکت که رفتیم به سمت تالار رفتیم که تاریخو عوض کنیم یهو با یه سیل جمعیت و خیابونهای گره خورده مواجه شدیم . تاکسی که اصلا پیدا نمیشد و اتوبوسها هم همه در خدمت ا .ن مشغول تبلغ بودن . خوب میدونید اتوبوس که جزو اموال مملکت نیست و اصلا هم بیت المال نیستن . خلاصه چاره ای نبود پیاده راه افتادیم سمت سید خندان . ولی چه کیفی میداد این موج مردمی که داشتن تبلیغ میکردن و بعضی جاها هم کرکری میخوندن . خسته و کوفته رسیدیم تالار دیدیم به به هیچ مسئولی نیست . گفتن چون خیابونها شلوغ میشه این چند روزه زود میرن . وااای داشتم منفجر میشدم از عصبانیت . چاره ای نبود دوباره پیاده راه افتادیم چون اتوبانها و خیابونا قفل بود . نشون به اون نشون که ساعت ۵ از شرکت حرکت کرده بودیم ساعت ۳۰/۹ رسیدیم خونه خسته و هلاک . یه ربعی نشستیم و یه کم همسری بستنی آورد خوردیم . بعدش با وجود همه خستگیم به همسری گفتم بریم یه سری به مادرشوهرینا بزنیم که خواهرشوهری رفته احساس تنهایی نکنن . خلاصه دوباره راه افتادیم و شام هم اونجا بودیم . همسری دیشب خیلی تشکر کرد و گفت فقط امیدوارم اجر این نیتهای خوبتو خدا بهت بده که با این همه خستگی به فکر مادر منی . حرفش خیلی دلنشین بود . ساعت ۳۰/۱۲ هم اومدیم خونمون در حالیکه سرم داشت از درد میترکید . سرمو که گذاشتم روی سینه همسری دیگه نفهمیدم کی خوابم برد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:26 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام بی صبرانه منتظر نتیجه این ا.ن.ت.خاباتم . باورتون نمیشه دیشب انقدر به فکرش بودم که خواب این مرتیکه رو میدیدم . مار از پونه بدش میاد در لونش سبز میشه شده حکایت من . یه چیزی خیلی جالبه و اونم همین قضیه رای های خاموش . من از این آدمهایی که هیچ وقت رای نمیدن دور و برم زیاد دارم ولی این دفعه همه میخوان شرکت کنن همه احساس میکنن شعورشون به بازی گرفته شده و حقشون ضایع شده . باید نشون داد که یه ملت یعنی همه نه چند نفر یه ملت یعنی اکثریت نه اقلیت . از این بحث که خارج بشیم باید بگم که دیروز علیرغم اینکه شب قبلش خیلی دیر خوابیده بودیم و خیلی هم خسته بودیم کلی کار کردیم . بالاخره تختمون و میز آرایشم دیشب رسید بعد از ۱۸ روز . خیلی خوشگله . دیشب اومدن و تی وی هم بالاخره راه افتاد .کتابینتهارم همه رو ۱۰ سانت کشیدیم جلو چون در فریزرم باز نمیشد . خلاصه کلی کار کردیم و کلی هم به همون نسبت خونه زیر و رو شده و باید دوباره جمع و جور بشه . دیشب واسه همسری شام پختم . الهی دورش بگردم که بهترینه . امشب هم میخوایم بریم خونه مادرشوهری . زندگی اصلا رو روال نیفتاده و فعلا هی مدام خونه پدرشوهری هستیم و شبها خونه خودمون میایم البته تو این بین سه چهار بار هم خونه خودمون غذا پختم .امروز میخوایم بریم واسه بحث تالار تا تاریخو عوض کنیم . امیدوارم مشکلی پیش نیاد . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:47 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
آخه آدم چی باید بگه ؟ چی کار باید بکنه ؟ این چه مناظره ای بود دیشب ؟ این آقا چیکار میکنه با ملت به قول خودش ملت و مردمش . خدایا میشه به دادمون برسی ؟ میشه خودت مارو نجات بدی ؟ دیشب من یکی که انقدر حرص خوردم داشتم منفجر میشدم . آخه یکی نیست بگه تو که هی داری دم از آمارهات میزنی بگو ببینیم این همه درآمد نفتی چی شده و کجا رفته ؟ هیچ کدوم از اقایون تو دوره خودشون اینقدری که شما درآمد نفتی داشتین نداشتن . آخه ملتو چی فرض کردین ؟ یعنی واقعا نمی بینی که فقر و بیچارگی داره ملتو از پا درمیاره ؟ خدایا کمکککککککککککککک . دیشب خواهرشوهری کوچیکه رفت . ما که مستقیما از سر کار رفتیم خونه مادرشوهری . البته فبلش رفتیم تجریش و واسه خواهر شوهری یه پیرهن خوشگل گرفتیم . شب هم تا ساعت ۱ که بره اونجا بودیم . الان هم تقریبا من و همسری داریم بیهوش میشیم از خواب . هنوز با تالار تغییر زمان عروسی رو هماهنگ نکردیم . این روزها به وضوح معنی عبارت (( وقت کم میاریم )) رو داریم حس میکنیم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:46 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی باید بگم که هفته پیش یه اتفاقی افتاده که خیلی ناخوشایند بود . اینکه پسردایی مادر شوهری که جوون بود وقتی داشته میرفته پادگان تصادف میکنه و فوت میکنه . امشب هم شب هفتشه . خیلی واسش ناراحت شدم و اینکه سیزدهم تیر که قرار بود ما عروسیمون باشه و تالار و آرایشگاه و فیلمبردار هم همه رزرو شده بودن باید کنسل بشن تا حداقل چهلمش بگذره . یعنی یه هفته بعد از سیزدهم باید عروسیمونو برگزار کنیم . واای اولش که شنیدم دلم میخواست گریه کنم . ولی همسری انقدر دلداریم داد و حتی گفت اگه تو بخوای حاضرم همون سیزدهم عروسی رو برگزار کنم . ولی دیدم درست نیست و به هر حال باید صبر کنیم تا چهلمش تموم بشه . اینه که دوباره باید بریم دنبال کارهای تالار و آرایشگاه و فیلمبردار تا ببینیم کی بهمون وقت میدن . خواست خدا اینطور بوده و من باور دارم که حتما در این خواستش خیر و صلاحی در کاره . امشب خواهرشوهری برای مدت ۴ ماه داره میره مسکو واسه ادامه تحصیل . باید بریم و راه بندازیمش . دلم خیلی براش تنگ میشه . طفلی مادرشوهری همش میگه همزمان دونفر دارن از خونه میرن و دلش خیلی میگیره یعنی هم همسری داره میره هم خواهر شوهری . خلاصه امشب بعد از مراسم هفت میریم خونه مادرشوهری تا خواهر همسری رو راه بندازیم . از دیروز عصر تا شب تو آغوش همسری بودم و دو تایی آهنگ گوش میکردیم که یهویی همسری پرده رو زد کنار و متوجه ماه کامل تو آسمون شدیم . تو اون حال و هوا خیلی بهمون مزه داد دیدن ماه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:1 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی واای که بعد از یه ماه و نیم اومدن به اینجا چه حالی میده . همه چیز خوبه و من الان دارم از محل کار جدیدم براتون مینویسم . خیلی فرصت ندارم . فقط یه توضیح کوتاه میدم و میرم . اول از همه اینکه اون خونه ای رو که تو دارآباد گرفته بودیم و پشتش رودخونه بود رو نگرفتیم . به چند دلیل : اول اینکه خیلی دور بود . دوم اینکه بعد از یه چندتا خونه دیدین فهمیدیم که داریم اونجارو خیلی گرون میگرفتیم . سوم اینکه تصمیم گرفتیم یه کم بیشتر بگردیم . و البته بابت فسخ این قرارداد خسارت هم دادیم . خلاصه بعد از حدود دو هفته متوالی روز و شب گشتن و دنبال خونه بودن دیگه داشتیم نا امید میشدیم که یهو خدا یه خونه توپ ۹۰ متری و خوشگل تو یه جای خوشگلتر و خیلی خوب نصیبمون کرد . یه هفته ای هم میشه که وسایلمو آوردم و داریم خونه رو آماده میکنیم . خونه دوست داشتنی و رویاییمون عالیه و اینکه مبلها و پرده ها و صندلی های ناهارخوری رو همه رو آبی رنگ گرفتیم و هر کی وارد خونه میشه از فضای شاد و دلباز و رنگی که انتخاب کردیم کلی کیف میکنه . البته بگم کلی هم دنبال مبل گشتیما و فقط سه بار رفتیم بازار مبل یافت آباد و بازار دلاوران و دماوند هم رفتیم . الان سه روزه که میام سر کار . همسری عزیزم هم خوبه و همچنان منو داره شرمنده محبتهاش میکنه . اگه بدونید چطور بهم کمک میکنه . عشق منه . نفسمه . خوب الان باید برم اگه بشه باز برمیگردم . ادامه نوشت : خلاصه اینکه حسابی درگیر کارهای عروسی هستیم . عروسیمون هم که ۱۳ تیر ماهه . الان هم تو این شرکت جدید هستم که جناب مدیر قبلی بنده رو آوردن اینجا . خودشون هم از همسری خواهش کردن که بیاد اینجا چون همسری سابقه خوبی داره واسه کارهای اینجا . فعلا هم لون قضیه فست فوده کنسله . اونجایی رو که همسری گرفته بود چون با صاحبش اختلاف نظر داشت پس داد . حالاهمسری این سه روزو داره امتحانی میاد اینجا . خیلی خوبه با همسری یه جا هستیم . آخ اگه بدونید چطور دیشب پا به پای من کار میکرد و جارو میزد و تی میکشید . الهی فداش بشم . واقعا از انتخابم تا اینجاش خیلی راضیم . ولی ادم وقتی مسئولیت زندگی میفته رو گردنش میبینه چقدر سخته ها . باور کنید صبح ساعت ۶ از خواب بیدار میشیم و شبها تا ساعت ۱۲ بیداریم و مشغول کارهامون . اونم منی که انقدر خوابالو بودم . نمیدونم همیشه انقدر کار خواهیم داشت یا الان که دم عروسیمونه اینطوریه ؟امروز دقیقا یک ماه مونده تا عروسیمون . وای قند تو دلم آب شد ... راستی از تولدم ۲۳ اردیبهشت براتون بگم : دقیقا شب قبل از تولدم من از همسری خواستم که بعد از یه هفته ای که خونشون بودم منو برگردونه دیارمون . همسری هم که هیچ وقت به من نه نمیگه منو رسوند دیارمون و همون شب هم دوباره خودش برگشت . از همون شب هم وقتی رسید تهران تبریکات تلفنی رو گفت و گفت که خیلی دلش میخواسته بمونم پیشش واسه تولدم اما چون من خواسته بودم برگردم چیزی نگفته . فرداش هم که هر دو دقیقه یه بار تبریک میگفت . موقع ظهر بود گفت میرم ناهار بخورم شایدم بعدش خوابیدم . دو سه ساعتی که گذشت و دیدم ازش خبری نیست چون ممکن نبود ازش حتی نیم ساعت هم که شده خبری نباشه . هی موبایلشو گرفتم و هی گفت که خاموشه . داشتم دق میکردم که یهو یکی زنگ زد و ناباورانه دیدم پشت در همسریه . الهی دورش بگردم . با اینکه روز قبل این راهو اومده بود و برگشته بود اما باز هم اومده بود و مثل همیشه منو شرمنده خوبیهاش کرده بود . کادو هم واسم یه پلنگ عروسکیه خیلی ناز و یه هندی کم سونی اورده بود . که از اون روزی که دوربین دار شدم دارم از لحظه لحظه های قشنگمون همینطوری هی فیلم میگیرم تا بعدها با مرور این روزهای قشنگ خوشیهامون چند برابر بشه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:44 توسط با تو
|
|
||