تبليغاتX
با تو تا همیشه

امروز آخرین روزیه که تو این شرکتم . جایی که ۵ سال توش کار کردم و کلی حادثه و اتفاق خوشایند و ناخوشایند برام اتفاق افتاده . جایی که قشنگترین رخداد زندگیم رخ داده و همسری شده همسر و همراه زندگی من. قسمت چقدر عجیبه . مثل اینکه این ۵ سال فقط به خاطر این بوده که من بیام اینجا و نیمه گمشده زندگیمو پیدا کنم و بعدش برم . اگه اینجا نمیومدم هیچ وقت با پدرشوهری آشنا نمیشدم و همسری هم در نتیجه پیداش نمیشد . پدرشوهری همیشه میگه مثل اینکه اومدن من به دیار شما یه ماموریت بوده واسه اینکه تو و همسری رو به هم برسونم و خیلی اوقات میگه حالا فکر میکنم این ماموریت تموم شده و کم کم ما هم باید از دیار شما بریم . من عاشق پدرشوهریم .

از امروز باید به تمامی چیزهای تازه زندگیم سلام کنم :

اول از همه سلام به همسری گلم عشقم نفسم زندگیم همراهم و همسفرم و شاعرم

سلام به کلبه عشقمون خونه آرزوهامون

سلام به زندگی جدید و دوتاییمون چیک چیک عاشقونمون

سلام به روزهای خوش در پیشمون

و باید با خیلی چیزها خداحافظی کنم :

خداحافظ دفتر کار و میز کارم

خداحافظ جدایی های سخت و طاقت فرسا

خداحافظ دلتنگیهای لحظه های بدون همسری

خداحافظ اول هفته های تلخ بعد از دیدار

خداحافظ بهونه های دوری

خداحافظ دیارم

و یه خداحافظی موقت :

خداحافظ وبلاگ خاطره هام و دوستای همراهم . ( البته این موقتیه ها بعد از عروسیم یعنی در اولین فرصتی که به نت دسترسی پیدا کنم و یه کم سرم خلوت بشه حتما بازم مینویسم .)

حتما واسم دعا کنید دوستای گلم . به یاد همتون هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:8  توسط با تو   | 

سلام به روی ماه همه دوستای گلم

خوب دیگه امروز یه روز قبل از آخرین روزیه که میام اینجا . یعنی فردا آخرین روز کاریمه . صبح جناب مدیر نامه امضا شدمو دادن بهم یعنی دستور دادن واسه امور مالی واسه بحث تسویه و این چیزا .

دیروز به امید خدا آخرین جمعه ای بود که بدون همسری سپری شد و چقدر هم سخت و دیر گذشت . دیگه انشاالله از این به بعد جمعه بدون همسری ندارم . دیروز هم من و هم همسری جون حسابی دلتنگ شده بودیم و فقط با این امید که یکشنبه همدیگه رو میبینیم دیروزو گذروندیم . همسری هم مثل من فقط داره تو خیالش هی خونمونو میچینه و دکور میده . چقدر شیرینه و لذت بخش اینکه ببینی شریک زندگیت هم داره مثل تو لحظه شماری میکنه واسه همخونه شدن و رویاهاش دقیقا مطابق رویای توئه .

فردا شب میریم تهران و دوشنبه هم میریم تا تاریخ تالارو قطعی کنیم و رزروش کنیم . سه شنبه هم که خونه عزیزمونو تحویل میگیریم و فکر میکنم آخر هفته وسایلمونو ببریم . البته هنوز خرید مبل و تخت و ناهارخوری مونده که همشو میخوام از تهران بگیرم . یه روز هم باید بریم و اونارو بخریم .

همسری جون میبینی چیزی تا همخونه شدن نمونده ها . همسری گلم دوستت دارم هوارتا .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:12  توسط با تو   | 

طی صحبتهایی که با جناب مدیر کرده بودم دیروز جناب مدیر گفتن که فردا برگه استعفاتو بنویس بده تا نسبت به تسویه حساب زودتر بتونن اقدام کنن تا بتونم زودتر پولمو بگیرم . امروز صبح که اومدم استعفامو نوشتم . در حین نوشتن دلم یهو ریخت پایین و دستام یخ زد . فکر نمیکردم نسبت به اینجا وابستگی داشته باشم . اما صبح یه حس خاصی داشتم . به هر حال اینجا جاییه که ۵ سال توش کار کردم . خوب اینجام دیگه داره به پایان میرسه . یه برگ دیگه از سرنوشتم ورق خورد . کلی کار دارم باید کارامو جمع و جور کنم دیگه چیزی باقی نمونده . از دوشنبه دیگه سر کار نمیام .

یکی دو ماهی نمیخوام کار کنم . میخوام به کارهای خونم و عروسیم برسم . بعدشم که میرم پیش پدرشوهری . دل کندن از شماها واسم سخته . فکر نکنم یکی دو ماهی که درگیر کارامم بتونم بیام اینجا و بنویسم البته تا دوشنبه فعلا" در خدمتتون هستم . بعدشم که میرم به سوی خونمون و آرزوهامون .

این هفته ۵شنبه و جمعه همسری جون نمیاد چون قراره یکشنبه بیاد دنبالم دیگه نذاشتم آخر هفته بیاد چون خیلی خسته میشه . یکشنبه میاد دنبالم تا بریم تهران و یکم اردیبهشت خونمونو تحویل بگیریم بعدشم کارگر بگیریم و ببریم تا خونمونو تمیز کنن و آینه قرآن ببریم . وااااااااااااای که چه حس لذت بخش و شیرینیه . احتمالا" آخر هفته بعد هم وسایلمو میبرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:23  توسط با تو   | 

امروز خیلی خسته و کسلم . دیشب تا دیروقت نشستم و فیلم دیدم . فیلم آینه ها . اولش خیلی وهم آور و به طرز جالبی ترسناک بود ولی آخرشو خوب تموم نکردن . صبح اصلا" دلم نمیخواست بیام سر کار . تو این یه هفته باقیمونده که انگاری معلقم دلم میخواد هرچه زودتر این یه هفته هم تموم بشه . کلی هم تو شرکت کار دارم باید کارامو جمع و جور کنم و تحویل بدم ولی اصلا" حسش نیست . از صبح که با همسری حرف میزنم هی داره قسمم میده که چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ آخه امروز صبح خواب مونده زنگ نزده بیدارم کنه فکر میکنه از این مطلب ناراحت شدم . ولی اصلا" من ناراحت نیست خودمم نمیدونم چمه ؟ خیلی کسلم . شاید به خاطر اینه که دیشب دیر خوابیدم و خوابم میاد . هوا هم که انقدر سرده تمام حس آدمو میگیره .

دلم میخواد زودتر هفته بعد بشه و بریم خونمون . دلم خونه خودمونو میخواد . همسری رو میخوام . یه چند روزی هم صبر کنم همه این دوریها تموم میشه و دیگه با خیال راحت شبها تو آغوش همسریم و صبحها وقتی چشم باز میکنم همسری پیشمه .

ضمنا" دیروز با خواهرشوهری حرف میزدم گفتم کی میخواد بره ؟ آخه خواهر شوهری کوچیکه میخواد یه چند ماهی از ایران بره . گفت هفته دوم تیر ماه . پس با این حساب عروسیمون باید یا هفته آخر خرداد باشه یا هفته اول تیر ماه . خودمم هنوز نمیدونم . به همسری گفتم بشینه با خانوادش صحبت کنه و یه روزی رو تعیین کنن ولی هنوز که صحبت نکردن . خیلی خونسردن . یه عالمه کار داریم که باید انجام بدیم آخه باید این تاریخ معلوم بشه یا نه ؟

من هنوز عیدیمو از مادرشوهرینا نگرفتم . عیدی واسم سفارش داده بودن دستبند بسازن . اما دو بار که تو عید با خودم رفتیم تا بگیریم طلافروشیه بسته بود . ولی این سری هم که رفتم تهران بازم نگرفته بودن . یه کم دلخورم . ولی اصلا" عادت ندارم این چیزارو به کسی بگم یا دلخوریمو نشون بدم . اصلا" دوست ندارم یه وقت خدایی نکرده همسری رو سر این چیزای بیخودی دلخور کنم . حتی به همسری هم گلایه نکردم . آخه این عیدی دادن و این چیزا تو ترکها خیلی رسم مهمیه ولی خوب به هر حال رسم و رسوم اونا فرق داره و درضمن خیلی خودشونو سر این چیزا اذیت نمیکنن .  فعلا" صبر میکنم ببینم کی میخوان اقدام کنن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:22  توسط با تو   | 

سلام دوستای گلم .

اول از همه بگم که به دلیل بارش برف و کولاک شدید من دیروز هم تو مرخصی به سر میبردم و سر کار نیومدم . نمیدونید دیروز صبح که از خواب بیدار شدم مثل همیشه آرایش کردم و لباسامو پوشیدم که بیام سر کار که دیدم ای دل غافل ۱۰ سانتی برف باریده و بارش برف همچنان هم ادامه داره . زنگیدم به آژانس که گفتن ماشین نداریم به جناب مدیر زنگیدم و گفتم آژانس ماشین نداره و ایشون هم گفتن خوب امروز نیا اگه کاری بود بهت زنگ میزنم و اینطور شد که بنده دیروز در خانه ماندگار شدم . ولی حسابی برف بارید .

و اما یه خبر مهم : اینکه دیروز پدرشوهری و همسری جون رفتن و همون خونه ای که دیده بودیم و پشتش رودخونه بود و برامون گرفتن . واااااااااای کلی دیروز دلم ضعف رفت واسه خونمون . فکر کنید خونه من و همسری . آآآآآآآآآآآآخ جوووووووووووون . خونه آرزوهامون رمانتیکترین جای ممکنه . خونه ای که از تو اتاق خوابش رودخونه دیده میشه و صداش میپیچه تو خونه . چی بهتر از این برای همسر شاعرم و برای من که رمانتیک بازیهای همسری منو به اوج خوشبختی میرسونه . خلاصه قراره ۱ اردیبهشت خونمونو تحویل بدن و ما هم فکر کنم به سرعت بریم و اونجا ساکن بشیم .

امروز قراره برم و با جناب مدیر صحبت کنم و بگم که من تا آخر این ماه هستم و آخر ماه تسویه میکنم . پدرشوهری دیروز به همسری گفته که برم و تو دفتر پدرشوهری و پیش خودش کار کنم .

دیروز هی تو خیالم خونه رو چیدم و وسایلو جابجا کردم . چقدر بی صبرانه و مشتاقانه متظر هفته بعدم که بریم خونمونو آروم آروم وسایلمونو بچینیم .

راستی درمورد آشپزخونه که نگران بودم مالکش گفته که خودشون هم یخچال ساید داشتن و لباسشویی هم تو آشپزخونه بوده و گفته نگران نباشین همه چیز تو آشپزخونه جا میشه .

امیدوارم همه زوجهای نامزد هرچه زودتر بتونن خونشونو پیدا کنن و طعم شیرین خوشبختی و لذت این همخونه بودنو درک کنن . همه چیزش لذت بخشه اینکه دست تو دست هم بری و دنبال خونه بگردی اینکه یکی از خونه ها به دلت بچسبه و بشه خونه آرزوهات همش انقدر لذت بخشه که ادم با تمام وجود خوشی رو زیر پوستش احساس میکنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:8  توسط با تو   | 

یه سلام خوابالو به شما دوستای گلم

من تا دیروز تهران بودم و به سختی دنبال خونه میگشتیم . روز اول دو تا مورد خوب پیدا کردیم . ولی روزهای بعدی هرچی بیشتر میگشتیم کمتر کیس مناسب پیدا میکردیم با قیمتهای سر به فلک کشیده . جمعه صبح با مادر شوهری و پدرشوهری رفتیم تا اون دو مورد مناسبی که پنج شنبه پیدا کرده بودیم و رفته بودیم دوتایی دیده بودیم و با هم ببینیم . که یکی از خونه ها که تو برج بود و خیلی طراحی داخلش زیبا و قشنگ بود انتخاب نکردیم چون هنوز محوطه سازی نشده بود و جلوش خاکی بود و فقط داخلش قشنگ بود . یه چیزی حول و حوش ۶ ماه طول میکشید تا آماده بشه . ولی اون یکی خونه که پشتش رودخونه داره و صدای رودخونه تو خونمون میپیچه و از اتاق خواب رودخونه پر تلاطمش دیده میشه خیلی نازه . یعنی هم بیرون و نمای ساختمون و هم داخلش خیلی قشنگه فقط دوتا ایراد داره . یکی اینکه آشپزخونش کوچیکه برای وسایل من . باید وسایلمو به زور جا کنم . یکی اینکه قیمتش یکمی گرونه . ولی بعد از اینکه اونجارو دیدیم و تمام عصر جمعه و دیروز صبح بازم گشتیم و چیز دلچسبی پیدا نکردیم احتمالا" همونجارو بگیریم . یعنی قراره فردا همسری با پدرشوهری برن و با مالکش صحبت کنن . فقط امیدوارم هرچی خیره همون بشه . خیلی این پروسه دنبال خونه گشتن سخته .

راستی رفتیم و دوتا تالارم دیدیم اولیش که باغ لارک بود اصلا" به دلمون ننشت چون همه چیز یه جورایی بی نظم و نا مرتب بود . اما دومی خوب بود و مرتب فقط تمام تعطیلاتش جاها پر بود و اگه بخوایم باید وسط هفته عروسی بگیریم .

خلاصه دیروز ساعت ۵ حرکت کردیم به سمت دیار ما و همسری هم همون دیشب ساعت ۱۱:۳۰دوباره برگشت . الهی دورش بگردم امروز انقدر خستست که تا ۹:۳۰ خوابیده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:43  توسط با تو   | 

سلام به همگی

امروز بعد از یه پیاده روی به همراه خواهرم تو این هوای قشنگ و صبح بهاری اومدم شرکت . واااااااای که چه هوای نابیه . نه سرده و نه گرم و آسمون آبیه آبیه . آدم دلش میخواد هوارو ببلعه و حتی یه ذره هم از این هوای قشنگ هدر نره .

خوب بالاخره چهارشنبه از راه رسید و فردا صبح زود همسری عزیزم میاد که بریم تهران . همون صبح برمیگردیم چون یه عالمه کار داریم که باید ظرف مدت دو روز انجام بدیم . اول از همه دیدن خونه هایی که همسری پیدا کرده و انتخاب یکیشون . دوم رفتن دنبال تالار و اگه بشه رزروش . اگه تا جمعه کارامون تموم نشه باید شنبه هم بمونم .

همسری جونم از صبح تا شب مشغوله و در حال دویدن برای کار جدید . تو این میون خدا روزی مارو بدجوری داره میرسونه و یهو از یه جا پول بهمون میرسه که اصلا فکرشو نمیکردیم . چه کاری ازمون برمیاد جز شکر بی منتهای خداوندی که مارو به هم رسونده و اینطور داره حمایتمون میکنه . همسری میگه واقعا از وقتی عقد کردیم روزیم انگار دو برابر شده و خیلی از این بابت خوشحالم .

سال پیش تو همچین روزی تو وبلاگ قبلیم اینو نوشتم :

سلام
تمام دیشبو داشتم به این مسئله فکر میکردم که میتونم دوباره یه عشقی با همین کیفیت داشته باشم یا نه ؟ از نظر خودم مطمئنم که میتونم ولی طرف مقابلمو نمیدونم . عشق یه چیز دو طرفست باید طرف مقابلم بخواد تا کیفیتش بره بالا . به خیلی از مسائل فکر کردم به رابطه ای که با آقایی سابق داشتم . دیشب راستشو بخواین دلم واسش تنگ شده بود ولی این دلتنگی باعث نشد حتی یه لحظه هم شک کنم که کارم درست بوده یا نه . مطمئنم که کارم درست بوده . سعی کردم بخوابم تا دلتنگیم فراموش بشه و درست همین کار باعث شد تا دوباره امروز احساس خوبی داشته باشم . صبحها واسه خودم برنامه گذاشتم ۱ ساعت پیاده روی . انقدر هوای صبحها خوبه که روحیه ادمو کلی تازه میکنه . از امروزم میرم باشگاه . دلم میخواد یه کم به خودم برسم . دیشب کلی شاملو خوندم و کلی واسه خودم حال کردم .

حالا میبینم که خدا چقدر بزرگه و واقعا عشق عظیمی نصیبم کرده . خدایا ممنونم . حالا از طرفم حتی بیشتر از خودم مطمئنم و میدونم که چقدر عاشقمه و دوستم داره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:45  توسط با تو   | 

دیشب با مامانم صحبت کردم و گفتم که من و همسری میخوایم آخر هفته بریم دنبال خونه . یعنی همسری چند جارو دیده و قراره آخر هفته منم برم ببینم و یه جارو انتخاب کنیم . گفتم یواش یواش وسایلمونو ببریم و پدر همسری هم گفته همین آخر هفته برین و سالن پیدا کنید ولی ممکنه یکی دوماهی طول بکشه تا سالن وقت بده . تا اون موقع هم ما خونمونو میچینیم و آروم آروم زندگیمونو میندازیم رو روال . مامانم گفت هرطور که به صلاحتونه و اگه اینطور راحتین همین کارو بکنید . خوب خیالم راحت شد اینم بدون مخالفت قبول کرد .

این هفته بعد از ۱۷ روز با هم بودن خیلی دیر و خیلی سخت میگذره . دلم از الان داره واسه ۵شنبه پر میکشه که همسری میخواد بیاد دنبالم و بریم تهران . وای فکرشم خیلی شیرینه که میخوایم بریم دنبال خونه آرزوهامون .

درمورد کارم هم فعلا قطعی نمیدونم . اگه جور بشه میرم دفتر پدرشوهرم و ادامه کار همین جارو اونجا هم دارم . اگر هم نه که میرم دفتر بیمه ای که همسری اونجا سهامداره و اونجا مشغول میشم . ولی با همه اینها هنوز تصمیمی نگرفتم و فکر میکنم یکی دو ماهی میخوام کار نکنم تا کارهای خونمون و عروسیمون تموم بشه و بعد برم سر کار .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:30  توسط با تو   | 

صبح که میومدم شرکت بارون میبارید و هنوزم میباره . مثل همیشه که عادت ندارم چتر بردارم همینطوری اومدم و کلی خیس شدم . ولی اصلا لذت نبردم آخه هوا هم سرد بود و لذت بارونو میگرفت . من خیلی خیلی سرمایی ام و در کل اگه یه ذره سرد باشه من شروع میکنم به لرزیدن . حالا همسری درست برعکسه منه و خیلی گرماییه و از گرما بیزاره . شبها موقع خواب بساطی داریم . خونه همسرینا همیشه هواش خنکه و در واقع سرده چون همه به غیر از پدر شوهری گرمایی ان . تو خونه همسرینا من شبها دو تا پتو میکشیدم و جالبش اینه که همسری هم اون همه گرمارو تحمل میکرد و میخواست که بغلم کنه در نتیجه باید اونم روش پتو میکشید . نصفه شبها چند باری همیشه از خواب بیدار میشیم . همسری بیدار میشد و میدید داره از گرما آتیش میگیره آآآآآآآآآخ که منم عاشق این آتیش گرفتن و گرمای بدنشم . به نظر من هیچ چیزی مثل گرمای تن آدمو گرم نمیکنه . همسری انقدر داغ میشد که من کاملا باهاش گرم میشدم و دیگه احتیاجی به پتو نبود و پتورو میزدیم کنار . یه کم میخوابیدیم و دوباره احساس سرما میومد و دوباره پروسه همینطور تکرار میشد .

راستی راجع به کار جدیدمون که سال پیش گفتم یادتونه ؟ کار همسری به امید خدا  داره جور میشه و مقدماتش داره آماده میشه . جای مورد نظرو هم دیروز همسری رفته دیده و امروز میره که همونجارو اجاره کنه . کارمون یه جور فست فوده اما با بقیه جاها فرق داره . حالا میام و بیشتر توضیح میدم . دعا کیند واسمون .

امسال سال تحویل من و همسری کنار حرم حضرت عبدالعظیم بودیم . اول که همسری پیشنهاد داد بریم اونجا اصلا دلم نمیخواست بریم . چون هم مسیرش به خونه همسرینا خیلی دوره و هم دلم میخواست تو خونه باشیم و کنار سفره هفت سین . اما به خاطر همسری و ذوقش و اینکه امسال میخواد با هم حرم باشیم چیزی نگفتم و رفتیم . ولی جدا وقتی سال تحویل شد از اینکه اونجا بودم خیلی خوشحال شدم . یه حال و هوایی داشم دیدنی . اون همه جمعیت با هم سالو تحویل کردن و بعدشم از روی بوم برامون یه عالمه شکلات ریختن . خلاصه که یه سال تحویل متفاوت داشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:6  توسط با تو   | 

سلام دوستاي گلم . بعد از اين چند ده روز تعطيلي امروز اومدم سر كار . تعطيلات عيد تموم شد و كلي اتفاقات افتاده كه مجال تعريفش اينجا نيست . فقط بگم كه من و همسري يه تصميم خيلي خيلي مهم گرفتيم . انقدر اتفاقات برامون افتاده تو اين تعطيلات كه آخرش من و همسري اين تصميمو گرفتيم . ما هفته اول تهران بوديم و هفته دوم ديار ما . ميخواستيم بريم شمال كه اون طوفان و برف و بارون راه افتاد و نرفتيم .
و اما تصميم : راستش من و همسري جون تصميم گرفتيم تا آخر اين ماه خونه آرزوهامونو بگيريم و بريم توش زندگي كنيم يعني قبل از گرفتن جشن عروسي شروع به زندگي كنيم . ميدونيم كه خانواده ها ممكنه با اين تصميم مخالفت كنن اما از طرفي با شرايط پيش اومده بهشون اجازه مخالفت نميديم . عروسي هم ميگيريم اما فكر كنم يه دو سه ماهي طول بكشه . ما ميخوايم زندگيمونو شروع كنيم .
همسري تو اين تعطيلات باز نشون داد كه چقدر دوستم داره و چقدر برام ارزش قائله . از انتخاب همسري واقعا راضيم . انقدر آدم با درك و فهميه كه همه حتي اونايي كه باهاش دشمنن با ديدن رفتار همسري چاره اي جز تاييد اين مطلب ندارن .
همسري ديشب رفت و بعد از 17 روز كنار هم بودن ديشب جاش خيلي خالي بود .
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:57  توسط با تو   |