تبليغاتX
با تو تا همیشه

سلام دوستان همیشگی و همراهم

پیشاپیش عید همگی مبارک . فکر نمیکنم دیگه بتونم بیام و آپ کنم . از همین جا برای همتون سال خوب و پر برکت و سرشار از عشق آرزو میکنم .

تا نیم ساعت دیگه همسری به امید خدا حرکت میکنه و میاد پیشم . الهی دورش بگردم که انقدر همه زحماتو قبول میکنه این سختیه راهو به جون میخره و میاد . نه خداییش دیگه من چی میخوام از خدا ؟؟؟؟؟؟؟؟

برنامه عیدمون هم اینه که هفته اولو چند روزی تهران هستیم و چند روزی دیار ما . و هفته دومم شمالیم .

همسری جون همین الان زنگید و گفت داره حرکت میکنه . آآآآآآآآآخ جوووووووووووووووون . خدایا گلمو به خودت سپردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:35  توسط با تو   | 

سلاااااااااااااام از یه اولین روز آخرین هفته سال ۸۷ .

وای که سال ۸۷ تموم شد به همین زودی و به همین خوشمزگی و تو این سال ۸۷ چه اتفاقها که نیفتاد و مهمترین اتفاق زندگی من به وقوع پیوست و ازدواج کردم . حالا بگذریم ...

شنبه شب ساعت ۴۰/۱۲ بود که همسری رسید اینجا . منم تنهایی تا اون موقع بیدار بودم تا همسری جون برسه و با هم شام بخوریم . خلاصه که همسری اومد با یه کادوی خیلی خوشگل . یه کیف برام خریده بود با یه بسته بندی خیلی زیباتر . با هم شامو خوردیم و من و همسری در حال بیهوش شدن رفتیم بخوابیم . با اینکه ساعت ۳۰/۱ خوابیده بودیم اما صبح از ساعت ۶ بیدار بودیم و خوابمون نمیبرد . همینطوری مشغول حرف زدن و ناز و نوازش بودیم . تا اینکه ساعت ۱۱ بالاخره رضایت دادیم و از تخت جدا شدیم . بعد از صبحانه همسری و برادرم نشستن به تماشای فیلم و منم ناهار درست کردم .

عصری هم یه دوساعتی جانانه خوابیدیم و بعدش رفتیم بیرون . برای مادر من و جفت پدرها عیدی خریدیم ولی هنوز برای مادر همسری چیزی پیدا نکردیم که قرار شد بریم تهران و از اونجا بگیریم . دیشبم عیدی پدر و مادر منو دادیم .

همسری صبح ساعت ۸ رفت ولی فردا به امید خدا دوباره برمیگرده . تا چهارشنبه سوری رو با هم بگذرونیم و چهارشنبه هم با هم میریم تهران .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:37  توسط با تو   | 

سلام به همه دوستان گلم

پنج شنبه و جمعه همسری نیومد چون امروز یه عالمه کار داشت که حتما باید انجام میداد و فردا تعطیله . همسری گلم عشقم نفسم امشب به امید خدا میاد . آخ که دلم واسش یه ذره شده . قربونش برم من .

پنج شنبه رفتم آرایشگاه و بر خلاف هر سال که دم عید غلغله میشه خیلی خلوت بود . ابروهامو یه عالمه نازک کردم چون من ابروهای خودم پهنه و تا حالا اینقدر نازک نکرده بودم حالا ایندفعه این کارو کردم که همه خیلی پسندیدن . ولی اصل کار یعنی همسری هنوز ندیده نظر همسری برام از همه مهمتره . دیروز هم در راستای فرمایش همسری جون دوباره موهامو رنگ کردم که خیلی خوشم اومده . باز باید همسری بیاد تا ببینم نظرش چیه . راستی دیروز رفتم و واسه همسری عیدی گرفتم یه اودکلن . من تا حالا واسش اصلا اودکلن نگرفته بودم .

راستش ما هنوز واسه مادرها عیدی نگرفتیم . خیلی دوست دارم اولین سال با هم یکی شدنمون واسه جفت مادرها که خیلی ماهن و کلی زحمتمونو کشیدن عیدی بگیریم . اما نمیدونم واسه خواهرهای همسری هم عیدی بگیریم یا نه ؟ تازه از مسافرت اومدیم و کلی سوغاتی آوردیم واسشون . من خیلی دوست دارم بگیریم اما خوب دم عیده و نمیخوام همسری خیلی تو فشار بیفته . نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:51  توسط با تو   | 

امروز از صبح که اومدم داشتم ویندوز کامپیوترمو عوض میکردم خوشبختانه الان تموم شد . الهی قربون همسری ماهم برم که همینطور که من ویندوز نصب میکردم پشت خط بود و من سوالامو میپرسیدم .

دیروز عصری وقتی رسیدم خونه تا شب داشتم کمک مامانم میکردم و تو خونه تکونی شرکت میکردم . چقدر هم که بدم میاد از کار خونه . مامانم همیشه از بچگی میگه : من آرزومه تو بری خونه خودت ببینم خونه خودتم تنبیلت میاد واسه کار کردن یا نه ؟

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر میکردم که خدا چقدر دوستم داره . دوستانی که تو وبلاگهای قبلیم باهام همراه بودن میدونن که چقدر پارسال این موقع داشت بهم سخت میگذشت . خداروشکر که تصمیم عاقلانه ای گرفتیم . و خدا تو این بین چقدر حامی و کمک من بود و همسری مثل یه فرشته نجات از راه رسید .

اگه بگم هنوز چمدونمو باز نکردم دروغ نگفتم . فکر نمیکنم احتیاجی به بز کردنش باشه چون دوباره هفته دیگه میرم .

فردا میخوام برم آرایشگاه . وای وای از اون روزهای شلوغه آخر سالیه . خدا رحم کنه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط با تو   | 

من هنوز چمدون سفرمونو باز نکردم تا لباسامو جمع کنم . صبح تو چمدونم دنبال یه جفت جوراب میگشتم که یهو دیوان حافظ رو دیدم . این دیوانو من و همسری دو تایی با هم وقتی تو آرامگاه حافظ بودیم خریدیم و همونجا خودکارو دادم دست همسری و گفتم که برام یه چیزی پشت کتاب بنویسه و همسری چیزی نوشت که من امروز صبح وقتی عاشقانه مرورش میکردم ناخودآگاه لبخند رو لبام نشست . همسری نوشته :

تو هرآنچه داشت قلبت به منه حقیر دادی

ز طلای ناب عشقت به من فقیر دادی

۱۵/۱۲/۸۷

خریدن این کتاب مصادف شد با زیارت بارگاه حضرت حافظ در کنار یار و همنشینم .

و وقتی همسری ازم خواست تا منم چیزی بنویسم . اولین غزل کتابو من باز کردم و این غزل اومد :

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ...

خلاصه که اول صبحی کلی کیف کردم .

دیروز همسری یه جلسه مهم در رابطه با کار جدیدش داشت و همه چیز امیدوار کننده و خوب بود و امروز میره برای ادامه کارها . از خدا میخوام خیر و صلاحمونو مثل همیشه بذاره جلوی پامون .

دیروز هم کلی همسری به مادرش تو خونه تکونی و من به مادرم تو خونه تکونی کممک کردیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:59  توسط با تو   | 

سلام سلام

من از یه مسافرت دوست داشتنی دیگه برگشتم . جای همگی خالی بود واقعا" خوش گذشت و شیراز دوست داشتنی در کنار همسری عزیزم زیباتر و دوست داشتنی تر از قبل به نظر میرسید . اول از همه بگم که پذیراییشون بی نظیر بود و خیلی خوب مارو گردوندن . جاهایی که شاید اگه خود آدم بره اصلا" نشناسه که بره و از زیباییش لذت ببره .

باغ عفیف آباد - باغ نارنجستان - سعدیه - حافظیه - مسجد نصیر الملک - تخت جمشید با شکوه - زیارت شاهچراغ - زیارت حسین کوچک - موزه مشاهیر - دروازه قرآن - نمایشگاه بین المللی شیراز - مرکز خرید .

اینا همه اون جاهایین که رفتیم و از زیباییش لذت بردیم . بهترین بهره رو از این دو روز گرفتیم . از صبح زود حدودا" ساعت ۷ بیدار میشدیم و بعد از صرف صبحانه مفصل هتل میرفتیم بیرون تا شب . شب اول من جدا" از خستگی بیهوش شده بودم .

یه توصیه به همه دوستانی که میخوان مسافرت برن شیراز . حتما" به رستوران نخلستان یه سری بزنید . اول از همه اینکه سالادهای فوق العاده خوشمزه ای داره و کیفیت غذاش عالیه . ثانیا" رستوران رو به شیوه جنوبی ها درست کردن و فضاش خیلی زیبا و قشنگه و موسیقی زنده هم دارن با خواننده .

خلاصه جمعه شب ساعت ۱۲ رسیدیم تهران و دیروز هم برگشتیم دیارمون .

صبح ساعت ۵ بیدار شدم و واسه همسری صبحانه آماده کردم و طبق معمول براش لقمه گرفتم و گذذاشتم دهنش . آخه همسری خیلی دوست داره صبحانه رو من براش لقمه بگیرم . بعدشم راه انداختم و رفت . قربونش برم که بهترین مرد روی زمینه .  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:40  توسط با تو   | 

هوا حسابی ابریه فکر کنم بارون بیاد میشه کاملا بوی بهارو حس کرد . یه حس خیلی خوبی دارم امروز . سرشارم از لذت . من عاشق بهارم . با اومدنش جون میگیریم و کلی انرژی دارم .

همسری میخواد الان حرکت کنه و بیاد سمت دیار ما تا با هم بریم تهران . یه جوری برنامه ریزی کردیم که ساعت ۸ برسیم و مستقیم بریم فرودگاه و بعدش پدر همسری به ما ملحق بشه .

تازه یه چیزی هم فهمیدم . تو شیراز که پدرشوهری از صبح تا شب تو همایشه خانواده هارو خودشون میبرن و میگردونن . به به چه شود . تخت جمشید دوست داشتنی که عاشقشم . حافظیه و سعدیه و گرفتن فال حافظ کنار آرامگاهش . زیارت شاهچراغ در کنار یار عزیزم  . همه اینا وقتی کنار همسری باشم لذتش صد چندان میشه . ممنونم خدای مهربونم .

امروز تا ظهر شرکتم تا یه کم هم به کارهای اینجا برسم انصافا" هم از صبح سرم خیلی شلوغ بوده و کلی کار کردم . یه گوله انرژی ام خدا به همسری رحم کنه که همین که بیاد میخوام بپرم رو سر و کولش و هی ماچش کنم و گازش بگیرم .

بعید میدونم شنبه هم بیام . چون جمعه شب میرسیم تهران . تا یکشنبه خداحافظ .

-----------------------------------------------------------------------------

بعدا" نوشت :

ساعت 8:45 صبح

من : سلام عزيزم . من رسيدم شركت .

همسري : سلام . به سلامتي

من : چي كار ميكني ؟ آماده اي واسه حركت ؟

همسري : ميخوام برم صبحانه بخورم و بعدش يه كمي لباس دارم واسه اتو . بعد حركت ميكنم انشالله .

بعد از كلي قربون صدقه رفتن قطع ميكنيم .

ساعت 9:30 صبح

همسري : سلام ماه بانو

من : سلام به روي ماهت

همسري : به نظرت كدوم شلوارمو اتو كنم ؟

من : هر كدوم كه دوست داري . راستي ساعتو نگاه كردي ؟ قرار بود ۹:۳۰ حركت كنيا .

همسري : ببخشيد يه كم ديرتر ميشه .

من : پس زودتر برو كاراتو بكن . خواهشا" زياد طولش نده .

بعد از كلي قربون صدقه رفتن قطع ميكنيم .

ساعت ۱۰:۳۰ صبح

من : سلام . حركت نكردي ؟

همسري : سلام . دارم راه ميفتم .

من : واااي تا الان چي كار ميكردي ؟

همسري : داشتم لباس اتو ميكردم و چمدون ميبستم .

من : ( در حالت انفجار سعي ميكنم خونسرديمو حفظ كنم ) مگه ديشب اين كارو نكردي ؟

همسري : نه داشتم فيلم ميديدم .

من : باشه زود باش ديره .

همسري : (بعد از كلي قربون صدقه رفتن ) خدافظ .

ساعت ۱۱ :

همسري : سلام . خيلي ترافيكه .

من : من كه گفته بودم . چرا اينقدر دير حركت كردي ؟

همسري : فكر نميكردم انقدر تو ترافيك بمونم .

من : باشه ديگه حالا شده . خدافظ .

ساعت ۱۱:۱۵

همسري : من رسيدم ترمينال . ماشين نيست .

من : ( در حال انفجار خونسرديمو حفظ ميكنم) سكوت

همسري : ببخشيد برم ببينم اتوبوس هست با اتوبوس ميام .

من : باشه . خدافظ .

چند مين بعد :

همسري : ساعت ۳۰/۱۱ ماشين داره .

من : چه عجب باشه .

همسري : توروخدا ناراحت نشو . ميرسم ديگه . پيش اومده ديگه . ببخشيد .

من : اشكالي نداره .

خلاصه نشون به اين نشون كه ساعت ۵۰/۱۱ بالاخره حركت كردن .

من خيلي عجولم و همسري برعكس من خيلي با آرامش كاراشو ميكنه . حالا به سلامتي فكر كنم با اتوبوس كه مياد ديگه ساعت ۴ برسه . تند تند بايد ناهار بخوريم و دوباره برگرديم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:54  توسط با تو   | 

دیروز عصری انقدر خسته بودم که نگو . چون پریشب ساعت ۱ خوابیده بودم و دیروز صبح ساعت ۴:۳۰ بیدار شده بودم و همسری رو راه انداخته بودم . حالا با اون قیافه خوابالو و به هم ریخته دیروز تولد دختر خالمم بود و از اینجا شرکت مستقیم رفتم تولدش تا شب . شب که برگشتیم خونه یه مرده متحرک بودم و در نتیجه هیچ کاری نکردم هنوز . یه عالمه کار دارم . باید واسه فردا یه عالمه لباس اتو کنم چمدون ببندم . حموم برم و یه عالمه کار دیگه . فقط هم همین عصر تا شبو وقت دارم . چون میخوام فردا صبح تا ظهر بیام سر کار و ظهر همسری بیاد دنبالم شرکت و بریم سمت تهران که شب پرواز داریم واسه شیراز .

دیروز تو مهمونی هر کی منو دیده میگه خسته نمیشی ؟ تو که همش تو راهی یا مسافرتی یا تهران . ولی جدی میگیم نمیدونم چه انرژی ای در من و همسری نهفته شده که این همه رفت و برگشت خستمون نمیکنه و همچنان تشنه مسافرتیم . همسری همیشه میگه : من از خدا میخواستم که خانمم پایه مسافرت باشه و با من هر جایی بیاد . حالا یه خانمی گیرش اومده که بیشتر از خودش پایست . فقط مسافرت رفتن یه چیزش خیلی سخته اینکه باید یه عالمه سوغاتی هم بگیرم . واسه مادر خودم و مادر همسری . خواهرای همسری و خواهر خودم . خیلی سخته که انتخاب کنم چی بگیرم .

دو هفته دیگه واقعا" عیده ها ... چقدر زود گذشت امسال . هفته دیگه قول دادم بمونم اینجا و از اول هفته به مادرم کمک کنم تا خونه تکونی کنه . فکر نمیکنم کسی به اندازه من از خونه تکونی متنفر باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:41  توسط با تو   | 

سلام بعد از یه تعطیلات طولانی . من علاوه بر تعطیلات ۴ روزه هفته گذشته دو روز هم به خودم مرخصی دادم و بیشتر پیش همسری موندم . البته قرار بود تا آخر هفته بمونم که یهویی چهارشنبه از همونجا بریم شیراز ولی به چند دلیل دیشب برگشتم : اول از همه اینکه مامانم هی زنگ کیزد و میگفت دلم تنگ شده و همسری گفت باید بریم مامانت ببینتت . دوم اینکه گفتم حداقل یه دو روزی بیام سر کار تا کارهای این بنده های خدا هم رو زمین نمونه . قراره چهارشنبه صبح دوباره همسری بیاد دنبالم که شب ساعت ۱۰ پرواز داریم واسه شیراز . این تعطیلات به غایت خوب بود و در کنار همسری کلی کیف کردیم . فعلا اینو داشته باشین تا برم کارهای عقب موندمو انجام بدم و برگردم ...

بعدا نوشت :

خوب از کجا شروع کنم ؟ آهان سه شنبه بعد از اینکه ناهار نذری رو خونه پدربزرگم خوردیم حرکت کردیم به سمت تهران . صبح چهارشنبه دخترداییم و نامزدش اومدن تهران و از صبح ساعت ۱۰ با هم بودیم تا شب ساعت ۱۰ و تمام این مدتو به غیر از وقت صرف ناهار داشتیم خرید میکردیم . خیلی کیف داد . یه عالمه حرید کردیم . اول از همه رفتیم هفت تیر که چیزی خاصی پیدا نکردیم و فقط دخترداییم یه لباس مجلسی گرفت . بعدش ناهار رفتیم دربند و بعد از ناهار تجریش گردی که رفتیم پاساژ قائمیان و هر کدوممون یه مانتو و یه روسری خریدیم . بعدشم رفتیم برای دخترداییمینا ساعتهای ستشونو خریدیم که دیگه داشتیم از خستگی میمردیم و ساعت ۱۰ شب اومدیم خونه و بیهوش شدیم . پنج شنبه به عزاداری گذشت و رفتیم مسجد.  عصری رفتیم بقیه خریدامونو انجام دادیم . من یه شلوار همسری یه شلوار و جفتمون کفش . وقتی همسری داشت شلوار میخرید یه کت اسپرت پوشید وای قربونش برم ماه شده بود . آخه اولین باری بود که دیدم همسری کت پوشیده چون همسری همیشه اسپرت میپوشه . خلاصه یه سر به هاکوپیان بزنید جنسای خوبی داشت . بعد از اتمام خریدها شب به اتفاق مادر و پدر همسری رفتیم خونه مادربزرگ همسری که عاشقشم و از اونجا هم رفتیم زیارت حضرت عبدالعظیم . دیگه فکر کنم حول و حوش ساعت ۱۲ بود که رسیدیم خونه و بیهوش شدیم .

راستش هرچی که میگذره من بیشتر شیفته اخلاقای همسری میشم . اونروزی که خرید میکردیم همسری انقدر حوصله به خرج داد که من خودم خجالت میکشیدم . کم مردی پیدا میشه که از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب با لبخند و شوخی و سرحال هی از این مغازه بیاد تو اون مغازه و هی اصرار به خرید کنه . از این اخلاقش هم خیلی خوشم میاد که همیشه رو بهترینها دست میذاره و اصلا خسیس نیست . با اینکه الان تو شرایطیه که کارش پا در هواست ولی مدام اصرار به خرید کردن داشت و این واسم خیلی ارزشمنده .

جمعه هم خونه بودیم و کنار خانواده همسری و شب یه سر به خونه عمه همسری زدیم با پدر و مادر همسری .

شنبه دوتایی با همسری رفتیم محل کارش . میخواستیم برگردیم دیارمون که همسری گفت بلیطامون واسه سه شنبه شبه چه کاریه بری و برگردی ؟ منم دیدم راست میگه و قرار شد تا آخر هفته بمونم که دیروز فهمیدیم اشتباه شده و بلیطا واسه چهارشنبست و برگشتیم .

میدونید وقتی ادم مدت طولانی پیش هم میونه بدجوری به هم عادت میکنه . دلم نمیخواد حتی یه لحظه هم ازش جدا شم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:12  توسط با تو   | 

چقدر از دیروز دارم حال و هوای عیدو احساس میکنم . یه جورایی بوی روزهای آخر سال داره میاد . نمیدونم چرا ؟

امسال عید متاهلم . یادمه پارسال که سفر بودیم مامان آرزو کرد که سال دیگه منم با نامزدم باشم و امسال همین اتفاق افتاد .

از فردا ۴ روز تعطیلات داریم ولی خوب این تعطیلات عزاست و نمیشه یه مسافرت خوب رفت . فردا پدربزرگم ناهار نذری میدن . ناهارو که اونجاییم و بعد ازظهر به همراه همسری میریم تهران و این چهار روزو تهران هستم . اگه تنبلی نکنیم میخوایم چهارشنبه رو با همسری بریم خرید .

این روزا یه حس غریبی دارم . نمیدونم اسمش چیه . شاید به خاطر آخر سال باشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:44  توسط با تو   | 

تو این آخرین ماه سال یه عالمه تغییرات داره صورت میگیره بدون اینکه ما حتی ذره ای درش دخالت داشته باشیم . نمیدونم شاید خدا میخواد همزمان با تازه شدن سال و رسیدن بهار ما هم تازه بشیم . همیشه خدا برامون بهترینهارو خواسته پس باید بذاریم روند همین بهترینها همینطور ادامه پیدا کنه .

مهمترین تغییر تو این ماه آخر سال ۸۷ تغییر شغل همسریه که خیلی نگرانشم . ولی همچنان ته دلم خیلی روشنه و میدونم که همه چیز به بهترین نحو پیش خواهد رفت . متعاقب تغییر شغل همسری تغییر شغل خودمه که باز هم بستگی به شغل همسری داره .

دومین تغییر تو سال دیگه ازدواجه . یعنی کارهای عروسی رو انجام دادن و رفتن زیر یه سقف که یه تغییر عمده و اساسیه . که چقدر من دوست دارم هرچه سریعتر این تغییرو حس کنم و بریم تو خونه خودمون .

به نظرم عبور از این سد عروسی یه کم مشکله . خانواده همسری میخوان همه چیز به بهترین نحو انجام بشه و یه عروسی مجلل برگزار بشه که ین یه کم زمانبره و از طرفی من و همسری میخوایم هر چه سریعتر همخونه بشیم . امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی و صد البته به زودی انجام بشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:22  توسط با تو   | 

یه آخر هفته قشنگ دیگه تموم شد و یه سرماخوردگی حسابی روی دست من گذاشت . پنج شنبه اینجا هوای بهاری داشتیم همسری با آستین کوتاه اومده بود بس که هوا معرکه بود . اومد شرکت دنبالم و پیاده گز کردیم و رفتیم خونه . واسه پدرشوهری از کوفته دستپخت مامانم بردیم واسه ناهارش . عصرش رفتیم با دوستامون بیرون و نشستیم عصرونه خوردیم . یعنی هوا تا به این حد عالی بود که میشد بیرون تو فضای باز نشست و یه دل سیر عصرونه خورد . شبش هم کادوهای خواهری رو دادیم و کلی خوب بود . از این هوای بهاری جوزده شده بودیم و جمعه صبح با بچه ها قرار گذاشتیم بریم کوه . صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و ساعت ۷ کوه بودیم . اما حسابی سرد بود . اثری از هوای بهاری نبود . با اینکه یه عالمه لباس پوشیده بودیم ولی من یکی در حال یخ زدن بودم . خلاصه نفس زنان تا نیمه های کوه صعود کردیم و بعدشم برگشتیم . رفتیم حلیم گرفتیم و صبحانه رو تو ماشین خوردیم چون بیرون خیلی سرد بود . همین شد که فین فین من شروع شد . ساعت ۱۰ برگشتیم خونه یه کم استراحت کنیم تا ۱۲ دوباره واسه ناهار بریم بیرون . من که رسیدم انقدر سرم سنگین بود که افتادم تو بغل همسری و خوابیدم . مامانم واسمون برنج پخت و قرار شد خودمون بیرون جوجه کباب کنیم . ساعت ۱۲ بیدارشدیم و بچه ها اومدن و خواستیم راه بیفتیم که برف شدیدی شروع به باریدن کرد .

اما خوب ما که از رو نرفتیم . رفتیم باغ یکی از همکارهای دختردایی جان . من ۲ تا پتو کشیده بودم روم بس که سرد بود و منم حال ندار بودم و تو بغل همسری دراز کشیده بودم . اما یه بعد از ظهر پر از خنده و شادی رو گذروندیم و کلی خوش گذشت .

وقتی برگشتیم خونه تمام لباسهای همسری زغالی شده بود و شلوارش گلی از طرفی شام هم خونه خالم دعوت بودیم . همسری رفت حموم و طی دو ساعت باقیمونده هم لباساشو شستیم هم خشک کردیم و هم اتو کردیم و پیش بسوی خونه خاله . امروز صبحم ساعت ۶ همسری رفت تهران البته سه شنبه باز میاد به امید خدا .

میدونی چیه همسری گلم خیلی مخلصیما . ممنونم که تمام دیروز همه حواست پیش من بود و چه تو مهمونی چه تو باغ تمام مدت حالمو میپرسیدی و مدام ابراز نگرانی میکردی از سرماخوردگیم . لحظاتی هست که انقدر خوبی میکنی که خجالت میکشم نفسم .

کاش تا سه شنبه که میخوام برم تهران خوب بشه این سرماخوردگی لعنتی .

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:30  توسط با تو   | 

منو کشته اون چشای ناز رنگ کهرباتون

معدن جواهره اون موهای رنگ طلاتون

اینارو ممکنه گاهی کس دیگه داشته باشه

یه چیزو هیچکی نداره آره موجای صداتون

آسمون با قرص ماهش کهکشونم با ستارش

اومدن به قصد تعظیم خم شدن زیر نگاتون

دستون خود بهاره دست من خود زمستون

آب کنید غم دسامو توی خورشید دساتون

معنی معجزه رو من از شما بلد شدم چون

هر چی که خوبه و زیباست داده به شما خداتون

هرچه عشقه با نگینش آسمونا با زمینش

هر چی خوبه بهترینش همه شون با هم فداتون

امروز هفتمین ماه مال هم شدنه . هفتمین ماه سرشار بودن از توئه . نفسم هفتمین ماهیه که طراوت زندگیم شدی .

الان تو راهی و من بی تاب دیدنت دارم دقایقو میشمرم . نمیدونی چه حالی دارم . تمام دیشبو خواب به چشام نیومده و انتظار صبحو میکشیدم که بیای . هم نفسم همه کسم از دیشب با تصور این دو روز در کنار هم و مرور برنامه هامون قند تو دلم آب میشه . امروز یه عالمه کار داریم . باید بریم بیرون و واسه شیلا ( خواهرم ) کادوی تولد بگیریم . باید خودمون دوتایی به بهانه هفتمین ماهگردمون کیک بپزیم . باید دو تا فیلم مورد علاقمونو ببینیم . آخ که :

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

امروز تولد خواهریمه . کسی که همیشه تو زندگیم بهترین دوستم و حامی من بوده . با اینکه تک خواهرم ۷ سال از من بزرگتره اما به قدری باهاش صمیمی ام که مثل یه دوسته برام . تو خوشیها و ناخوشیها همیشه کنارم بوده . دوست دارم و تولدت مبارک .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:7  توسط با تو   |