|
|
|
|
|
این ویروس مسخره هنوز تو جونمه هرچقدر خواستم به روم نیارم و آمپول دومی رو نزنم نشد که نشد از طرفی دیروز مادرشوهری تماس گرفتن و گفتن که حتما امپولمو بزنم منم چون باید امروز جواب پس بدم امروز صبح رفتم و مثل بچه های خوب آمپولمو زدم و از همه مهمتر فردا پنج شنبست و همسری گلم به امید خدا میاد پس باید خوب بشم ... همسری داره از شرکت قبلیش که مدیرعاملش بود استعفا میده و من خیلی نگرانشم . هرچند که دوتایی با هم تصمیم گرفتیم که از اونجا بیاد بیرون و بره سراغ کار جدید چون اونجا چند نفری هستن که به شدت رو اعصاب همسرین و همسری دیگه نمیخواد اونجا کار کنه . خیلی هم تلاش کرد تا اول مقدمات این یکی کارو فراهم کنه و بعد از شرکت قبلی بیاد بیرون اما شرایط طوری شد که نمیشد . حالا موندم تو این شرایط چی کار میتونم براش بکنم ؟ خیلی خودش هم فکرش درگیره . فقط میتونم تو این وضعیت بهش روحیه مضاعف بدم و آینده روشن کاری رو براش توصیف کنم . پدرشوهری اینجاست امروز و صبح تماس گرفته و گفته که بعد از جلسه اش یه سر میاد اینجا تا منو ببینه شاید یه کم با پدرشوهری درموردش حرف زدم . البته پریروز همسری خودش دفتر پدرشوهری بود و کلی با هم حرف زدن و نقشه های کار جدیدو کشیدن . اما خوب حرف زدن من جای خود داره و میدونم پدرشوهری خیلی روی حرفم حساب میکنه ... با وجود اینکه الان تو این شرایط بحرانی هستیم و فکرمون خیلی مشغوله اما ته دلم خیلی روشنه و میدونم که همه چیز با کمک من و همسری به زودی درست میشه و موفقیت همین گوشه کنارا داره واسمون دست تکون میده . همسری کسیه که ارزش بهترینهارو داره و من تو این راه حاضرم همه جوره کمکش کنم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:21 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
یکشنبه همسری تلفن زد و یهویی گفت میای از ۱۴ تا ۱۶ اسفند بریم شیراز ؟ منم که همیشه پایه گفتم بلهههههههههه . موضوع از این قرار بود که من عاشق شیرازم و خیلی دوست دارم سفر کنم به شیراز . روز یکشنبه پدرشوهری به همسری گفته بود که برای اون تاریخ شیراز دعوته همراه با خانواده و پیشنهاد داده بود ما هم همراهشون بریم . خوب دیگه معلومه که از این سفر که همه هزینه هاش هم به پای دعوت کننده های عزیز هست نمیگذریم . این روزا خیلی فکرم مشغوله . از یه طرف تو فکر عروسی و خونه و این چیزا هستم ... از طرفی فکر کار جدید همسری و خودم ... و خلاصه تا دلتون بخواد فکرم درگیره . ولی ته دلم خیلی روشنه واسه کارهایی که میخوایم انجام بدیم . خدا کمکمون میکنه مثل همیشه که کنارمون بوده . دلم میخواد هر چه زودتر بریم خونه خودمون و زندگیمونو شروع کنیم . یه عالمه برنامه داریم که باید با همخونه شدن شروع بشن . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:16 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
من امروز خیلی بهترم نسبت به دیروز یعنی اثری از اون گلو درد وحشتناک باقی نمونده . دیروز که زودتر از موقع معمول رفتم خونه ( من دیگه واسه اینا کارمند بشو نیستم ) رفتم یه کم خوابیدم و بعدش هم که بیدار شدم سوپ خوردم ولی هیچ کدوم فایده نداشت پس مجبور شدم برم دکتر . دکتر گفت که ویروسیه و دو تا آمپول جانانه داد بهم یه مشت قرص . امروز خداروشکر خوب خوبم ... آخه شما بگید با وجود داشتن یه همچین همسری اصلا" میشه به مریضی ادامه داد ؟ دیروز که همشو پا به پای من بود البته با تلفن و شب هم یه شعر خیلی قشنگ گفته بود و برام اس ام اس زده بود که البته من خواب بودم و صبح بیدار شدم دیدمش . شعرشو اینبار میخوام بذارم اینجا : تو بیماری و تب داری منم بی تاب دلداری چونان پروانه میگردم به دورت تا که بیداری که خوابت برد میسوزم چو شمع خسته ای خاموش دعای چشم گریانم سلامت صبح برخیزی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:14 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من برگشتم ولی با یه حال نزار . آنفولانزا گرفتم از دیروز و الان از گلو درد نمیتونم هیچ چی بخورم . طفلی همسری دیشب تا صبح بیدار بود و مواظب من بود و با اون همه بی خوابی صبح رفت الهی بمیرم براش . این چند روزه که تهران بودیم و مسافرت خاصی نرفتیم . سه شنبه رو با هم و دوتایی گذروندیم و شبش رو با پدر و مادر همسری رفتیم بیرون . چهارشنبه خونه بودیم و شبش با دوستای همسری سپری شد . پنج شنبه با بازار گردی و یه عالمه خرید گذشت . جمعه هم که در مریضی من و برگشت به خونه گذشت . همسری جون چطور میشه این همه محبتتو جبران کرد دلبرم ؟ ممنونم عزیزم . دارم از گلو درد می میرم .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:44 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونید دوری تو دوران نامزدی هم شیرینه و هم تلخ . هم مزایایی داره و هم معایبی . از خوبیهاش اینه که وقتی با هم هستین روزهای رویایی و خیلی خوبیرو میگذرونید تا جبران اون دوری بشه . اینکه دلتون واسه دیدن هم پر بکشه و وقتی همو دیدید بیشتر قدر همو بدونید و از دیدن هم بال دربیارید . ولی خوب با همه اینا معایبی هم داره . باید از بعضی از لذتهای آنی که دوست دارین تو اون لحظه همسرتون کنارتون باشه چشم پوشی کنید . مثلا" همین دیروز من یه عالمه بی حوصله بودم و دلم میخواست همسری جون پیشم بود تا مثل یه زوج عادی میرفتیم خیابون و خرید میکردیم اما خوب امکانش نبود . میبینید بعضی از چیزای معمولی هم وقتی دور از هم هستید میشه یه آرزو . یا گاهی دلم میخواد همسری پاشه یه شام بیاد پیشم اما نمیشه چون دوریم از هم . میدونم که اینا همه شیرینیه این دورانه و این حرفا ولی باور کنید بعضی وقتا خیلی هم شیرین نیست ... هرچند که همسری تمام و کمال سعی میکنه جای خالیشو پر کنه یعنی مدام در حال تلفنی حرف زدنه یا اس ام اس دادن به منه ولی خوب لحظه هایی مثل دیروز وجود داره که آدم فقط حضور طرفشو میخواد حتی شده واسه انجام یه کار خیلی معمولی ... بعدا" نوشت : همسری امشب میاد دنبالم که بریم تهران . فکر میکنم تو این شرایط بهترین کاره . چهارشنبه و پنج شنبه رو هم میمونم و جمعه احتمالا" برمیگردم . چه هفته توپی . همسری پریروز رفته و امشب میاد . ممنونم خدای بزرگم ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:26 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای گلم همسری پنج شنبه ساعت ۳۰/۶ رسید و از اونجایی که ناهار نخورده بود و نخورده بودم به قیمه خوشمزه ای که مامان درست کرده بود حمله کردیم ولی خوب چون من رژیم دارم کلی رعایت کردم و کم خوردم ولی همسری تا میتونست خورد نوش جونش بشه الهی . پنج شنبه شب رفتیم یه سر خونه دایی من چون تازه از بیمارستان اومده بود . وقتی هم از اوجا برگشتیم همسری جون یه فیلم گذاشت ببینیم به نام هالوین . که هیچ موضوع خاصی نداشت فقط از اول تا آخرش به شیوه های مختلف آدم کشت یارو . چقدر هم که من و همسری حواسمون پیش فیلم بود . وسطاش دیگه فیلمو گذاشتیم کنار و به پروسه دلتنگی خودمون رسیدیم ... جمعه دوستای خوبمون ( دخترداییمینا ) زنگ زدن و واسه ناهار با هم قرار گذاشتیم . اومدن دنبالمون و رفتیم ناهار گرفتیم و بعدشم رفتیم پیست اسکی که برف خیلی کم بود . یه کم برف بازی کردیم و تمام آرایشامون به هم ریخت و بعدشم در حالیکه یخ زده بودیم برگشتیم تو ماشین . هوس آتیش روشن کردن زد به سرمون . رفتیم تو اون سرما یه عالمه چوب جمع کردیم و خار و اومدیم و همسری جون آتیش درست کرد . تو اون هوای سرد وایستادن کنار آتیش چه کیفی میداد . همونجا ناهارمونو خوردیم . برگشتیم به سمت شهر و رفتیم کنار یکی از سدها . یه سد بزرگ پرآب . یه کم هم اونجا پیاده شدیم که من منجمد شدم و زودی برگشتیم . دیگه خیلی خسته بودیم رفتیم خونه نامزد دختردایی جان و یه عالمه هله هوله گرفتیم و نشستیم به خوردن و فیلم دیدن یه فیلم بود به اسم جامپر که البته من اصلا" خوشم نیومد . بعدشم آوردن مارو رسوندن خونمون و رفتن . دیروز هم همسری اینجا بود و من سر کار نیومدم یعنی میخواستم باهاش برگردم تهران که اجازه از طرف جناب مدیر صادر نشد و گفتن که دوشنبه کلی کار دارن . خلاصه همسری رو ساعت ۱ راه انداختم و خودم تنها شدم باز . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:6 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
واااای خدایا شکرت بالاخره این هفته سراسر دلتنگی و طولانی تموم شد و پنج شنبه عشق و دوست داشتنی از راه رسید . این هفته از اون هفته هایی بود که از یکشنبه دلم واسه دیدن همسری پر پر میزد . امروز صبح زود همسری بیدار بود و از ذوق و شوق اینکه امروز به امید خدا میاد پیشم خوابش نبرده بود و نتیجه این بی خوابی یه شعر خوشگل و قشنگ بود که همسری گفت و برام اس ام س زد . از صبح یه بند داره پشت تلفن میگه که دلم خیلی تنگ شده و امروز کلی احساسای خوب دارم و یه عالمه شوق واسه دیدنت . الهی دورش بگردم که مهربونترینه . الانم یه سری رفته شرکت تا ظهر کاراشو روبراه کنه و فکر کنم تقریبا ساعت ۱۲ یا ۱ حرکت کنه بیاد اینجا . راستی برنامه مسافرت اصفهان کنسله و به احتمال زیاد همون شمال پابرجا باشه البته از دوشنبه تا چهارشنبه ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:16 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اول از همه برای همگیتون داشتن یه روز خوبو آرزو میکنم . امروز میخوام نظرتونو درمورد یکی از فکرهای همسری بدونم . راستش همسری گل من یه عقیده ای داره . همیشه میگه ما باید تو زندگیمون یه هدف مشترک داشته باشیم که این هدف با ارزشو دنبال کنیم تا دچار روزمرگی نشیم . ولی میگه این هدف صرفا" نباید چیزهای مادی باشه مثل ارتقای شغل یا خرید خونه یا هر چیز دیگه ای . میگه اینا خیلی مهم هستن و باید واسه به دست آوردنش تلاش کنیم ولی باید در کنار اینا یه هدف معنوی داشته باشیم و دوتایی در کنار زندگیمون اونو دنبال کنیم . مثلا" میگه مدرسه بسازیم یا روی یه فعالیت علمی سرمایه گذاری کنیم و از این چیزا ... هدف همسری خیلی واسم ارزشمنده و طرز فکرشو خیلی قبول دارم و میدونم که اینطوری یه زندگیه عالی خواهیم داشت ولی خوب مشکلاتی در این راه وجود داره که مهمترین این مشکل پوله . کسی که میخواد کار اساسی بکنه باید پولش رو هم داشته باشه . همسری میخواد نظرمو در این رابطه بدونه ولی من فکری یا پیشنهادی به نظرم نمیرسه . اینم بگم که همسری دوست داره این کاری که میکنیم ماندگار باشه و فقط تو یه دوره نباشه و نسلهای بعدی هم بتونن ازش استفاده کنن ... خوشحال میشم اگه ایده ای دارین بهم بگین ... دیروز رفتم کادوی ولنتاین همسری رو خریدم . یه ست مردونه افتر شیو و از این چیزا ... و یه دسته گل مصنوعی که کوچیکه و پر از غنچه های رز سرخه و خیلی خوشگل تزئین شده ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:42 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته بعد یه روز یعنی سه شنبه تعطیله و ما انگار که کل هفته تعطیله واسه همه هفته برنامه مسافرت گذاشتیم . حالا میگم چطور : اول از همه اینکه یکی از دوستای همسری مارو برای یکشنبه و دوشنبه دعوت کرده ویلاشون که تو رامسره . من عاشق رامسرم و هروقت که میرم اونجا کلی حسهای خوب بهم دست میده . البته این دوست همسری خیلی بدقوله امیدوارم این دفعه بدقولی نکنه یا حداقل خانومش بتونه به این بدقولیش غلبه کنه . سفر دوم از سه شنبه تا جمعست که به اصفهانه . اونم یه مشکلی داره و اینکه اگه همسفرهای همیشگیمون بیان ( یعنی همون دخترداییم و نامزدش ) قراره با اونا بریم و اونام چون نامزد دختردایی جان به سختی میتونه مرخصی بگیره برنامشون هنوز مشخص نیست . پس میبینید که ما از الان برنامه هفته بعدو ریختیم ولی همچنان پا در هواییم تا این همسفرهامون یه جواب درست و حسابی بدن . البته برنامه شمال و رامسر قطعی تره تا اصفهان . همسری گلم پاش به شدت درد میکنه . یادتونه گفتم اون موقعی که رفته بود واسه دیدن تالار خورده بود زمین . حالا از دیروز همون ناحیه زانوی پاش بدجوری تیر میکشه . الهی بمیره براش خانومش که پاش خیلی درد میکنه و منم نمیتونم کنارش باشم . حالا قراره امروز حتما بره دکتر . قربونش برم من . دیشب تا صبح خواب میدیدم که میخوام با موبایل شماره همسری رو بگیرم اما نمیتونستم تا صبح دیوونه شده بودم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:45 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز از صبح یه بچه تمام عیار بودم. نمیدونم چرا ؟ یه بچه که فقط نقاب بزرگی زده به صورتش . از صبح کلی شیطنتهای بچگونه کردم . کلی خودمو واسه همسری لوس کردم و کلی خندوندمش . کلی تو دلم واسه خودم نقشه های جورواجور کشیدم . از دیشب دلم خیلی برای همسری تنگ شده و امروز این دلتنگی به اوج خودش رسیده تا جایی که دیگه الان دلم میخواد بهونه گیری کنم . الان قسمت بهونه گیر بچگیامه . دلم میخواد همسری پیشم باشه ولی نمیشه . روم نمیشه بهش بگم پاشو بیا آخه تازه جمعه رفته و امروز دوشنبست ... از طرفی حالا کو تا آخرهفته ؟؟؟؟؟ امان از دست این فاصله ها ... به قول یکی از شعرهای همسری : فاصله را کم کنید طاقت من کم شده . کاسه صبر دلم تا لب او سر شده ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:34 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز آسمون حسابی ابریه و صبح یه کوچولو برف باریده ولی هنوز دل آسمون گرفته و ابرهای سیاه تو دلش جا گرفتن که البته ما از این بابت خیلی خوشحالیم . چون امسال خیلی بارندگی کم بوده و از الان رودخونه ها خیلی کم آبن دیگه وای به حال تابستون ... امیدوارم که آسمون همینطور ابری باشه و بباره . امروز قراره برم دیدن یه دوست قدیمی و یه همکار قدیمی . قبلا وقتی که هنوز به این شرکت نیومده بودم تو شرکت قبلی که فقط ۶ ماه توش کار کردم یه خانوم همکاری داشتم که کلی تو اون شش ماه روزهای خوبی رو با هم گذروندیم و خیلی دوستش دارم . تو این ۴ سالی که اینجا هستم فقط تلفنی با هم حرف زدیم و امروز میخوام برم خونشون تا ببینمش . خیلی دلم براش تنگ شده . همسری خیلی فکرش مشغوله . تو این فکر هستیم که دوتایی یه کار جدیدرو شروع کنیم که میدونم این کار هم خیلی سخته و هم خیلی همت و پشتکار میخواد اما از طرفی من و همسری دوست داریم این کار مشترک که آرزوی جفتمونه با همدیگه شروع کنیم . امیدوارم اگه به صلاحمون هست جور بشه . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:29 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاااااااااااااام
روز پنج شنبه همسری صبح حرکت کرد به طرف اینجا و حول و حوش ساعت ۱۱ بود که رسید اینجا و اومد شرکت دنبالم . هوا آفتابی بود و کاملا بهاری که یهویی همسری یه نگاه بهم کرد و منم نگاه به همسری و گفت پایه ای بریم شمال و شب برگردیم ؟ منم که همیشه پایه اینطور کارهای غیر منتظره همسریم . پس پیش به سوی شمال . حالا هیچ چیزی هم برنداشته بودیم حتی یه دست لباس اضافی چون دیگه خونه نرفتیم و از همین جا مستقیم پیش به سوی شمال . ساعت ۴ بود که رسیدیم بندر انزلی و طبق معمول همیشه ناهار رفتیم رستوران مالاتا . بعد از رسیدگی به امورات شکمی همسری گفت : بیا شب بمونیم و صبح زود برگردیم . چون همسری صبح تهران جلسه داشت . منم قبول کردم . رفتیم یه سوئیت گرفتیم و بعدش هم بلافاصله رفتیم دریا . اما زودی برگشتیم چون من میخواستم بازار روسهارو ببینم که چیز زیادی واسه خرید نداشت . فقط همسری یه ساک کوچیک و منم یه لباس خوشمل خریدم و برگشتیم لب ساحل . دیگه هوا تاریک شده بود و ساحل خلوت خلوت بود . شب هم دوباره رفتیم ساحل که انقدر مه بود هیچ جا دیده نمیشد و دریا به طرز عجیبی خوفناک شده بود . ولی خوبیش خلوتیه ساحل بود یعنی غیر از من و همسری کسی نبود . منم راحته راحت چسبیده بودم به همسری و هی ماچ و بوسه اونم کنار ساحل به به . شب انقدر خسته بودیم که ساعت ۸ خوابیدیم و صبح ساعت ۵ بیدار شدیم و حرکت کردیم . همسری منو رسوند و بلافاصله خودش برگشت تهران . حالا بماند که به جلسه هم نرسید و فقط الکی زود برگشتیم . ولی جدا" شمال خونم کم شده بود و یه تجدید قوا شد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:16 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تولد خواهر بزرگ همسریه . همسری رو پریشب فرستادم براش کادو گرفته . البته هفته قبل خودم رفته بودم براش کادو بگیرم که هوا خیلی سرد بود همسری زنگید و خواهش کرد برم خونه تا روز شنبه که از سفر برگشتیم دوتایی بریم براش کادو بگیریم منم قبول کردم . از اونجایی که شنبه من و همسری فقط استراحت کردیم و بعدشم به پروژه ناهار درست کردن من گذشت و ساعت ۶ هم برگشتیم تا همسری منو برسونه نشد که بریم کادو بگیریم و منم همسری رو تنبیه کردم و گفتم خودش باید بره کادو بگیره . خلاصه پریشب همسری تو پاساژ بود و گوشی به دست و هی شرح حال کادو رو میگفت و منم راهنماییش میکردم که نه اون خوب نیست این یکی رنگش خوب نیست که موفق شدیم و بالاخره همسری کادورو خرید . امروز صبحم تا از خواب همسری بیدارم کرد بهش گفتم بپر کادوی خواهرتو بده تا من بزنگم تبریک بگم . آخه من دوست دارم همیشه اولین نفر تبریک بگم . خلاصه زنگیدم و بهش تبریک گفتم . خواهرای همسری خیلی مهربونن و همیشه هوای منو خیلی دارن . ظاهر و باطنشون یکیه و من اینو خیلی دوست دارم . هرچند که هیچ وقت اینجارو نخواهند خوند ولی من از همین جا به خواهر همسری میگم : تولدت مبارک و خیلی دوست دارم . امروز همسری رفته دنبال کارهای وام تا اگه بتونیم یه قسمتی از پولو با وام جور کنیم و خونه آرزوهامونو به دست بیاریم . من جلسه پیش که رفتم باشگاه باید عرض کنم مسافرت کار خودشو کرده و ۱ کیلو چاق شدم . راستش توباشگاه این کمربند لاغری ویبروشیپ رو خیلی تبلیغ میکنن و میگن با رعایت غذایی و ورزش خیلی عالی عمل میکنه و یک ماهه میتونیم ۲ الی ۳ سایز کم کنیم . خوبیش اینه که موضعیه . دکتری که اومده بود باشگاه این کمربندهارو خیلی تایید میکرد . قیمتش هم ۱۰۰ تومنه . اگه واقعا" بدونم در کنار ورزش جواب میده میخوام بخرم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب فکر میکنم باید یه توضیحاتی اینجا واستون بدم . خیلی از دوستای گلم که میان اینجا منو از مدتها قبل میشناسن و میدونن که من از نوشتن مشکلات زندگیم هیچ ترسی ندارم و همیشه اگر مشکلی پیش اومده واسم اینجا نوشتم و از راهنمایی ها و همدردیهای همتون استفاده کردم . اگه الان همش دارم از خوشی مینویسم همه چیزو همونطور که هست دارم مینویسم ( البته بعد از اون همه ناخوشیها ). خودتون میدونید پدر همسری مدیرعامل منه و خیلی خوب منو میشناخته و وقتی همسری اومد خواستگاری کلی از این قضیه استقبال کرد پس قطعا" من با خانواده همسری یا اونا با من هیچ مشکلی نداریم چون شناخت خیلی کامل بوده . دوما" خود همسری انقدر صبور و باگذشته و انقدر تو این مدت با من راه اومده و یه جاهایی هم البته من باهاش راه اومدم که به جرات میگم تا به حال و در این ۶ ماه حتی یه بار هم دلخوری و یا خدای نکرده قهر پیش نیومده و به خاطر همین رفتارهای خوب و جا افتاده همسریه که انقدر دارم ازش تعریف میکنم و هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم . سوما" اینکه اون آقایی که سابق بر این با من در ارتباط بودن از اینجا رفتن و هیچ دلیلی وجود نداره که ایشون این وبلاگو بشناسن یا بخونن . یعنی اصلا" هیچ رقمه با هم در ارتباط نیستیم پس نگین که به خاطر اونه که اینطور مینویسم . امیدوارم شک و شبهه ها برای کسانی که تازه اومدن اینجا برطرف شده باشه . باز هم میگم خیلی مهمه که طرف آدم روحش با آدم یکی باشه و وقتی روحها با هم یکی باشن هیچ مشکلی پیش نمیاد و اختلاف نظرها به حداقل میرسه . اگه من با همسری یا با خانوادش هیچ مشکلی ندارم و یا اونا منو دوست دارن و بهم احترام میذارن واسه اینه که خیلی براشون خوبی کردم و اونا هم همینطور . ضمنا" اگه یه وقت اختلاف نظری بینمون پیش بیاد حتما" برای حلش ازتون کمک میگیرم یا حداقل درددل میکنم . پی نوشت : بچه ها کسی از کمربندهای لاغری اطلاعاتی داره ؟ یعنی از مزایا و معایبش ؟ چون تو باشگاه خیلی تبلیغش میکنن و دکتری که اومده بود باشگاه خیلی تایید میکرد . اگه کسی چیزی میدونه ممنون میشم بگه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر تجربه زندگی دونفره تو این دو سه روز گذشته قشنگ و دوست داشتنی بود . نمیدونم واقعا" زندگی زیر یه سقف به قشنگی همین تجربه چند روزه هست یا نه ؟ همسری تا به الان واقعا" یه یار و همسر واقعی بوده . هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمیکردم بعد از اتفاقاتی که برام افتاد و خیلیاتون در جریانش هستید بتونم یار و یاور و همسری به این خوبی و تکیه گاهی به این مطمئنی پیدا کنم . حتی به فکرم هم نمی رسید بتونم به این زودی اینقدر باهاش دوست و صمیمی بشم و همسری بشه تمام زندگی من همونطور که تو گوشی من وقتی همسری زنگ میزنه اسمش (( زندگی )) میفته . همسری برای من نفسه برای زندگیم . زندگیه دوباره منه و شده همه چیز زندگی من .همسری خیلی جاها تو این شش ماه ثابت کرده که مرد زندگیه و مقاومت و صبوریش مهربونیاش و عشقش بی پایانه . چی میتونم بگم جز اینکه خدارو بارها شکر کنم به خاطر حکمت و لطف لایتناهیش . پی نوشت ۱ : امروز بعد از ۲ جلسه که باشگاه نرفتم چون مسافرت بودیم باید برم باشگاه خدا کنه چاق نشده باشم آخه تو این ۳ روزه تا میتونستم خوردم و خوابیدم . خدا به خیر کنه ... پی نوشت ۲ : میشه متاهلین محترم به این سوالم جوب بدن : تجربه زندگی دونفره همین قدر قشنگه که تو دوران نامزدی احساس میکنیم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از سه روز به یاد موندنی و پرخاطره من برگشتم . اول از همه بگم که مشهد اصلا" بر خلاف انتظار ما سرد نبود و هوا خیلی هم عالی بود . صبح پنج شنبه ساعت ۴:۳۰ بیدار شدیم و آماده شدیم چون پروازمون ساعت ۶:۴۵ بود . بعدش رفتیم فرودگاه و خدارو شکر که این دفعه پرواز بدون تاخیر بود . خلاصه ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدیم و بلافاصله رفتیم هتل . بعد از کمی استراحت حدودای ظهر رفتیم حرم واسه زیارت . آخ که دلم پر میکشید وقتی گنبد طلایی رو از دور میدیدم . چقدر دلم واسش تنگ شده بود . چقدر دوست داشتم وقتی دست همسری پشتم بود و دو تایی رو به گنبد طلایی وایساده بودیم و سلام میدادیم . جدا" نمیشه جزئیات این سفرو توضیح داد . خیلی سفرهای مشهد خاص هستن . همیشه هم خیلی خوش میگذره هم اینکه لذت زیارتش وصف ناپذیره . خلاصه اینکه دو روز عالی رو کنار هم گذروندیم و جمعه شب برگشتیم . انقدر خسته بودیم که دیروز هم یه عالمه خوابیدیم . البته از اونجایی که بنده عروس گل و نمونه ای هستم دیروز که خونه همسرینا بودیم و مادر و پدر همسری داشتن از شمال برمیگشتن بنده ناهار پختم برای خودمون و خانواده همسری تا عصری که خسته میرسن با خیال راحت دست پخت عروسشونو نوش جان کنن . دیگه نمیدونم که از طعمش خوششون اومده یا نه چون وقتی اونا رسیدن ما یه ربع بعدش حرکت کردیم و به دیارمون برگشتیم . بعدا" نوشت : چقدر دلم برای همسری تنگ شده . تازه دیشب رفته ولی دلم براش یه ذره شده . چقدر شیرینه این همه احساس قشنگی که من و تو داریم ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:17 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره چهارشنبه از راه رسید . نمیدونید چه ذوق و شوقی دارم واسه این سفر . خیلی خوشحالم که برای بار دوم و در کنار همسری میریم مشهد . دیشب همه وسایلمو جمع کردم و به توصیه همسری کلی لباس گرم برداشتم . چون همسری که پارسال رفته مشهد میگه اونجا زمستون خیلی سرده . به امید خدا حدودا" ساعت ۶ همسری میرسه اینجا یعنی میاد دنبالم که البته زودی باید برگردیم تا بتونیم شبو استراحت کنیم . آخه پرواز صبحمون ساعت ۶:۴۵ صبحه و باید صبح خیلی زود بیدار بشیم . دلم خیلی هوای امام رضا کرده ... تا اونجایی که بتونم و اسامیتون به یادم بیفته واسه همه دعا میکنم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:48 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ۱ بهمنه و شش ماه از ما شدنمون میگذره . ۶ ماهه که من قشنگترین انتخاب زندگیمو کردم و همسری شده تمام زندگیم . ۶ ماهه که زندگیم تغییر کرده و خودم هم کلی تغییرات مثبت کردم . ۶ ماهه که لطف خدا شامل حالم شده و برای شکرش همچنان ناتوانم . به همین زودی ۶ ماه گذشت . دلم میخواد اس ام اس امروز صبح همسری رو اینجا ثبت کنم و برای همیشه ماندگارش کنم که طعم شیرینش جاودانه بشه : برای تو هم مبارک باشه دلبرم ... تو همین توی دلربا ۶ ماهه که رنگ زیبایی به زندگی من بخشیدی فدات شم ... بی شک از عهده سپاسش بر نمیام . بووووووووووس . این عین اس ام اس همسری بود . برای همسری : بهترینم ششمین ماهگردمون مبارک . کاش میتونستم برات وسعت دوست داشتنمو ترسیم کنم . تو این ۶ ماه مثل یه کوه مقاوم همیشه پشتیبانم بودی و در همه حال کنارم بودی و من چقدر به این بودنت میبالم . عزیزترینم تو این ۶ ماه قشنگترین روزهای زندگیمو بهم هدیه کردی . چی دارم بگم غیر از اینکه ممنونم و اینکه بگم دوستت دارم یار همیشگیم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:44 توسط با تو
|
|
||