تبليغاتX
با تو تا همیشه

دیروز به همسری گفتم خیلی دلم هوای مشهدو کرده . همسری گفت منم همینطور و یاد اولین سفرمون افتادیم که رفتیم مشهد و کلی به خوشی ازش یاد کردیم . جدا" هم که چقدر خوش گذشت اون سفر در کنار اما رضا . خلاصه یهویی همسری گفت : میخوای بریم ؟ گفتم : آره . گفت باشه برو بلیط رفت و برگشت بگیر واسه پنج شنبه که صبح همسری بیاد بریم و شب برگردیم . چون آژانس هواپیمایی اینجا نزدیکه و آشناست گفتم که من بلیط هارو میگیرم . خلاصه دیروز رفتم آژانس که گفت : پروازهای شهر ما لغو شده و فقط میتونه برای تهران - مشهد برامون بلیط رزرو کنه . منم دست از پا درازتر برگشتم . به همسری زنگیدم و گفتم پروازهای اینجا لغو شده که همسری گفت : خوب از تهران رزرو کن . چهارشنبه میام دنبالت و پنج شنبه از تهران میریم . داشتم بال درمیاوردم . امروز صبح زنگیدم به دفتر آژانس و واسه ۵شنبه صبح بلیط رفت و واسه جمعه شب بلیط برگشت رزرو کردم . آخ مثل اینکه امام رضا طلبیده ... . چقدر حال و هوای مشهد دارم اونم کنار همسری عزیزم . بهترین کسم و یار و همدم همیشگیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:5  توسط با تو   | 

خوب يادتونه كه گفتم واسه همسري بليط قطار گرفتم و واسش پست كردم تا با قطار بياد و بره . همسري جون ۵شنبه كارش زودتر تموم شد و گفت طاقت ندارم تا شب وايستم كه با قطار بيام زودتر ميام . در نتيجه ساعت ۸:۳۰ همسري رسيد و در كنار هم شام خورديم . الهي دورش بگرده خانومش .

ديروزم از صبح دوتايي با هم نشسته بوديم و حرف ميزديم و نميتونستيم از هم دل بكنيم و بيايم پيش بقيه . كلي با همسري حرف زديم و از يواشكي هامون ياد كرديم . از تابلويي كه به ديوار اتاقم بود و اولين كادوي تولدم از همسري وقتي كه هنوز با هم هيچ رابطه اي نداشتيم و اين كادو كلي منو شوكه كرده بود ... از شمال يواشكي و ...

ديشبم همسري واسه ساعت ۶ بليط برگشت داشت اما اصلا دلش نميخواست بره . هي ميگفت نميرم ميخوام بمونم . اما آخرش عليرغم ميل جفتمون رفت تا قطارو امتحان كنه .

چقدر دلم ميخواد ديگه اين رفت و آمدها تموم بشه . دلم ميخواد واسه هميشه كنار همسري باشم . با هم بيايم و با هم بريم . خدا جونم خودت كمك كن .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:47  توسط با تو   | 

خیلی وقته که توی محل کارم دیگه سرم شلوغ نیست . یعنی تقریبا بیکارم . همیشه از اول هفته منتظر آخر هفته های دوست داشتنیم هستم تا همسری بیاد و روزهای تازه ای تو تقویم زندگیمون ورق بخوره و خاطرات قشنگ این روزها تو صفحات روزگار ثبت بشه .

تقویمو از رو میز برمیدارم و شروع میکنم به ورق زدن تا برسم به صفحه هایی که قرمزه و بیانگر تعطیلات . میشمرم که چندتا وسط هفته هارو به غیر از تعطیلات آخر هفته میتونم با همسری سپری کنم ؟ خود تعطیلات که هیچ روزهای اینطرف و اون طرفشم نگاه میندازم تا بلکه یه تعطیلاتی باشه که افتاده باشه به چهارشنبه یا شنبه که چند روزو به هم بچسبونم و بیشتر در کنار همسری باشم .

دلم داره پر میکشه واسه دیدنش ... واسه فردا ... واسه بودن در کنارش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:49  توسط با تو   | 

واااي خداي من چقدر ناز بود چقدر بامزه بود . ديشب خوابشو ديدم . خواب بچمونو . من بودم و همسري و تپلوي نازنازيمون . آآآآآآآآآاخ كه تو خواب قورتش دادم بچمو . تازشم يه جايي بود كه تپلوي خوشگلم داشت گريه ميكرد و به همسري ميگفتم پاشو بچه رو سر پا نگه دار تا گريه نكنه . چشاش مثل چشماي خودم عسلي بود و رنگ پوستشم مثل خودم سفيد بود ولي اصلا نه شبيه من بود نه شبيه همسري . جالبش اينه كه ما تو پارك بوديم و بچه رو لخت برده بوديم و فقط يه ماي بيبي داشت . صبح واسه همسري با آب و تاب تعريف كردم غش كرده بود از خنده ميگه : خدا حفظش كنه ... . ميدونم كه ته دلش داشت غش و ضعف ميرفت . هميشه وقتي واسش آينده رو توصف ميكنم كه ني ني مياد آويزونت ميشه و اين حرفا هميشه يه لبخند خوشگل ميشينه رو لباش و يه جاهايي هم غش ميكنه از خنده . بعد من ديگه نميتونم جلوي خودمو بگيرم و ميپرم جاي ني ني همسري رو قورتش ميدم .

ديروز واسش بليط رفت و برگشت با قطار گرفتم كه ديگه با ماشين نياد . راه زمستونه و خطرناكه . بليط گرفتم و براش پست كردم . انشاالله ۵شنبه شب مياد .

تو اين روزهاي سرما يه فكري به سرم زد و رفتم براش يه شال گردن خريدم . كاش خوشش بياد ماهم .

ديشب مامانم داشت واسه خواهرم سبزي پاك ميكرد بهش ميگم هي من كه ميخوام برم جاي دور ديگه كسي نيست منو لوس كنه و واسم سبزي پاك كنه . ميگه : خيالم از بابت تو و همسريت راحته . ميدونم از صبح تا شب يا اون داره تورو لوس ميكنه و يا تو داري اونو لوس ميكني . احساس كمبود نميكنيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:47  توسط با تو   | 

آخ كه چه كيفي ميده وقتي اول هفته از يكشنبه شروع ميشه . اصلا به نظر من مزخرفتر از شنبه ها روزي تو هفته وجود نداره . من تمام اين تعطيلاتو تهران بودم و در كنار همسري گلم مشغول عزاداري . جمعه برگشتيم و قرار بود كه همسري صبح شنبه بره ساعت ۳۰/۵ بيدار شديم و ساعت ۱۵/۶ بالاخره تونستيم از تخت جدا بشيم . صبحانه آماده كردم و دوتايي با همسري جون خورديم و خلاصه همسري آماده شد كه بره دوتايي رفتيم دم در كه ديديم اي دل غافل برف روي زمين نشسته و همچنان هم داره ميباره . نذاشتم همسري بره و دوباره برگشتيم خونه تا يكي دو ساعتي بگذره بلكه برف تموم بشه . اومديم و دوباره تا ۳۰/۸ خوابيديم . بازم بيدار شديم و آماده شديم تا من بيام سر كار و همسري بره تهران . اومديم بيرون ديديم برف بيشتر شده و در حال بارشه . دوتايي رفتيم تا عوارضي و گفتن راهها خيلي خوب نيست خلاصه كه باز هم اجازه ندادم به همسري كه بره . آآآآآآآآآآخ كيف ميداد كه نميشد همسري بره . جفتمونم از خدا خواسته . رفتيم داديم چراغ عقب ماشين همسري رو درست كردن . بعدشم رفتيم جيگركي و كلي جيگر و دل و قلوه خورديم . از جيگركي كه اومديم بيرون همسري هوس آش كرد ولي نميدونم چي شد كه رفتيم لوبيا خورديم و كلي هم فاز داد . حالا هي من بگم چرا انقدر دارم چاق ميشم ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدشم ساعت ۱۲ ديگه هوا خوب بود رفتيم عوارضي و ديديم همه برفها آب شده و همسري منو رسوند خونه و رفت . الهي كه من دورش بگردم كه بهترينه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:37  توسط با تو   | 

کنار یه رودخونه بزرگ نشسته بودیم و خیلی ها مشغول ماهیگیری بودن البته به شیوه عجیب و غریب . یه خنجر کوچیک تو دستشون بود که ماهیها میپریدن و به خنجر آویزون میشدن و بعدشم ماهیهای گرفته شده دسته بندی میشدن و روی درختهایی که تو رودخونه بودن آویزون میشدن . ماهیها همه قزل آلا بودن و تر و تازه . همینطور که کنر رودخونه داشتیم پروسه ماهیگیری رو نگاه میکردیم یه اسب قهوه ای خیلی خوشگل که یالش ریخته بود رو چشماش و نمیذاشت چیزی از صورتش دیده بشه اومد طرف ما من بلند شدم و اسبو نازش کردم . تمام این مدت همسری هم کنارم بود . این خواب دیشب خیلی جالب بود . جدا" که آدم تو خواب چه چیزهای قشنگی رو میبینه و گاهی عجیبه خوابهامون .

باز تاریخ عروسیمون مشخص نیست چهاردهم هم نشد . من به یه چیز معتقدم اونم اینکه حتما خیری درش هست که نمیشه . ولی دلم میخواد زودتر مشخص بشه و زندگیمونو شروع کنیم . آخه اینطوری اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیره .

همسری زنگ زده ... میرم صحبت کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:15  توسط با تو   | 

آخ که چه برفی داره میباره . زمین سپیدپوش شده و فقط این میون جای همسری خالیه که بریم و دست تو دست هم مثل چند وقت گذشته پا رو برفایی که هنوز کسی روش قدم نذاشته بذاریم و غرق در شادی بشیم . بعد منی که دارم از سرما منجمد میشم مچاله بشم و همسری دستمو بگیره تو دستش و بذاره تو جیب کاپشنش و اینطوری گرما تو وجودم رخنه کنه .

قرار بود فردا همسری بیاد که بریم تهران ولی بعید میدونم با این هوای برفی و جاده های لغزنده اجازه بدم که بیاد .

همسری ماهم از صبح تو جلسه است و فعلا فرصت نکردم درست و حسابی باهاش صحبت کنم . دلم براش تنگ شده .

بالاخره این آهنگ کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... رو از اینترنت دانلود کردم . یه حس خاصی بهم دست میده با شنیدنش . از صبح که اومدم یه بند زدم رو ریپیت و داره میخونه . خیلی دوستش دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:1  توسط با تو   | 

صبح که بیدار شدم خوابالوی خوابالو بودم . دلم میخواست میتونستم بیشتر بخوابم . به زور آماده شدم و یه آرایش الکی کردم و بدون صبحانه زدم بیرون . فقط مامان قبلش یه لقمه کوچولو برام گرفت و داد دستم که بخورم . تا برسم به اتوبان اصلی طبق معمول همه صبحها با همسری حرفیدم تا رسیدم جایی که همیشه ماشین سوار میشم . منتظر تاکسی بودم برعکس هرروز که خیلی زود سوار تاکسی میشم دریغ از یه تاکسی که از اون حوالی رد شه . ۱۰ دقیقه وایسادم دیدم ساعت ۸:۳۰ شده و دیرمه که بالاخره یه تاکسی از راه رسید . خلاصه که امروز از اون روزاست که اصلا حوصله ندارم . فقط از صبح خمیازه میکشم و دلم میخواد بخوابم . طفلی همسری هر چقدر نازمو میکشه و شوخی میکنه از این حال در نمیام . آخه خوابم میاد شوخی که نیست ...

دیروز همسری رفته بود یکی از تالارهای مد نظرمونو ببینه که طرف کلی ازش تعریف کرده و گفته معلومه که ورزشکاری همینکه اینو گفته همسری دم پله ها خورده زمین و از دیروز زانو درد گرفته . الهی بمیرم براش . زانوش هنوزم خیلی درد میکنه . راستی احتمالا همون تالاری که دیروز دیده رو بگیریم . شرایطش خیلی خوبه و ظزفیتش هم ۸۰۰ نفره .

دیگه اینکه امروز باید برم باشگاه که بدنم هنوز به خاطر جلسه اول درد میکنه ولی مجبورم برم .

وااااااااای من میترسم فقط ۲ماه و نیم فرصت داریم و کلی کار انجام نشده داریم واسه عروسیمون . یعنی میرسیم همه کارهارو انجام بدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:33  توسط با تو   | 

هنوز موفق به رزرو تالار نشدیم . یکی از اون تالارهای مد نظرمون تمام وقتاش تا خرداد ماه سال بعد پره . اون یکی رو یه نفری قبلا رزرو کرده البته هنوز بیعانه نداده باید امروز تماس بگیریم و پیگیری کنیم . و سومیشو امروز قراره همسری دوباره بره سر بزنه و شرایطشو بپرسه .

دیروز نشستم دوباره اون چیزایی که باقی مونده رو لیست کردم که تو این چند وقته برم بخرم .

از دیروز رفتم باشگاه . همه بچه های باشگاه با دیدنم خوشحال شدن و گفتن که خیی تغییر کردم . آخ که امروز بدنم درد میکنه به خاطر بپر بپرای دیروز تو باشگاه .

امروز خیلی دلم هوای همسری رو کرده . کاش میشد پیشش باشم و دوتایی بریم قدم بزنیم غذا بخوریم حرف بزنیم . میدونم که چیزی تا اون روزای طلایی باهم موندن باقی نمونده . پس تحمل میکنیییییییییم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:37  توسط با تو   | 

تو این ۵ ماهی که عقد کردیم دقیقا" ۵ کیلو چاق شدم یعنی از ۵۵ اومدم روی ۶۰ . چون قبل از عقد هم رژیممو متعادل حفظ میکردم و هم باشگاه میرفتم که بعد از عقدمون همه رو یکجا گذاشتم کنار و نتیجه این شد که ۵ کیلو چاق بشم . خلاصه از دیروز دوباره رفتم باشگاه و ثبت نام کردم و از امروز دوباره میرم باشگاه تا حداقل تا عروسیمون به وزن ایده آلم برسم نمیخوام از اینایی بشم که با ازدواج همه چیزو میذارن کنار و به هیکلشون اهمیت نمیدن . خلاصه که از امروز دوباره میرم باشگاه .

همسری دیروز دنبال کارهای تالار بود و رفته بود و درمورد یکی از تالارهای کاندید سوال کرده بود . چون مهمونامون زیاده یعنی یه چیزی در حدود ۶۰۰ نفر باید یه جای بزرگ بگیریم . مادرشوهری هم که خیلی به مراسم حساسه و حتما باید پذیرایی در حد عالی انجام بشه . ولی منوها حسابی گرونن یعنی نفری ۲۲۰۰۰ تومن . هرچند که دوست ندارم انقدر تو خرج و زحمت بیفتن ولی دستشون درد نکنه که انقدر دارن مایه میذارن تا همه چیز عالی پیش بره .

از ماه بعد باید بریم دنبال خونه به امید خدا . امیدوارم راحت و بی دغدغه یه خونه خوب پیدا کنیم و بریم سراغ زندگیمون .

با اینکه اکثر خیریدامو انجام دادم و یه سری چیزای ریز و خرت و پرت باقی مونده ولی دارم به این نتیجه میرسم که خرید این خرده ریزها خیلی سختتره .

امروز اول محرمه و همسری از دیشب که شب اول محرم بود رفته مسجد . چقدر دلم میخواست تمام این ۱۰ روز اول محرمو کنارش بودم و دوتایی زیارت عاشورا میخوندیم . البته هفته دیگه میرم پیشش انشاالله .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:23  توسط با تو   | 

جای گرم و نرم دیشب و خواب تو آغوش همسری عزیز امروز صبح جاشو با نشستن پشت میز کار با چشمای سرشار از خواب عوض کرده .

دیروز پر هیاهو و شاد از کنار هم بودن امروز جاشو با جای خالی همسری و سکوت من که حاکی از تنها بودنمه عوض کرده .

همسری گلم دیروز صبح زود اومد و امروز صبح نه چندان زود رفت . آخ که بودن در کنار همسری یعنی زندگی اصلا خود همسری یعنی زندگی . قربونش برم من .

راستی احتمالا عروسیمون واسه چهاردهمه فروردین باشه . اگه خدا بخواد همسری و مادرش امروز یا فردا میرن که تالار ببینن و رزرو کنن . چیزی تا همخونه شدن نمونده .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:14  توسط با تو   | 

دیروز ساعت ۳بود که همسری رسید . دوتایی رفتیم بیرون ناهار خوردیم بعدشم با ماشن دور میزدیم و حرف زدیم . البته بیشتر درددل میکردیم . خیلی خوب شد که دیروز همسری اومد . کلی دوتایی حرف زدیم و کلی سبک شدیم . البته اینم بگم که مثلا همسری تو کارش مشکل داشت اما بیشتر من حرف زدم . خلاصه که یه گفتمان عالی بود . رفتیم جاده یه عالمه بارون بود و یه جاهایی تبدیل به برف شد که دیگه برگشتیم چون جاده خیلی لغزنده شده بود . به محض اینکه همسری رسید اینجا دیگه اثری از اون گرفتگی صدا نبود و خیلی شارژ شد . کلی خوشحال شدم که همسری سرحال سرحال بود . دیشبم بعد از اینکه یه نیم ساعتی اومد خونمون تا خانوادمو ببینه برگشت . تا برسه بیدار بودم . خداروشکر که به سلامت رسید . امروز صبح طبق عادت همیشگیش بیدارم نکرد . خودم بیدار شدم و بهش زنگیدم دیدم دوباره صدای قشنگش گرفته و خودشم خوابه . خیلی حال نداره حالت سرماخوردگی داره . الهی بمیرم براش . دوباره نرفته سر کار . ازش خواستم بخوابه تا ساعت ۱۱ بیدارش کنم .

چقدر بده دوری تو این شرایط وقتی همسری مریضه . کاش کنارش بودم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:17  توسط با تو   | 

همسري گلم صداش گرفته . ديروز تو محل كارش واسش يه مشكلي پيش اومده كه خيلي ناراحتش كرده . الهي قربونش برم صداش اصلا در نمياد . الان بهش زنگيدم گفت كه حوصله نداره . ميدونم كه تو اينطور وقتا فقط بايد خودم كنارش باشم تا با هم حرف بزنيم و آرومش كنم . گفت كه نميره سركار امروز . يهو يه فكري به نظرم رسيد بهش پيشنهاد دادم بياد اينجا و همسري مثل اينكه يه چيزي پيدا كرده باشه خيلي خوشحال شد و گفت كه الان راه ميفته كه بياد اينجا . نگرانشم . صداش بدجوري گرفته . بايد بياد پيشم و آرومش كنم . كوه مقاوم زندگي من همسريه حالا من بايد ساپورتش كنم تا همينطوري قوي و محكم باقي بمونه .

 فداي اون دلتنگيها و بي حوصلگيت بشم عزيزم . بيا كه آغوش من هميشه براي تو بازه تا آرامشو بهت برگردونه . بيا كه دستام ميخواد همه اون دلتنگيهاتو ازت بدزده و جاش يه عالمه نوازشهاي گرم از همونا كه دوست داري تقديمت كنه محبوبم . هرچند كه راهه زمستونه و ريسك زياده ولي ميدونم كه اگه امروز تنها بمونه اونجا خيلي بيشتر اذيت ميشه و داغون ميشه . منتظرتم زندگي من .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:2  توسط با تو   | 

میدونی وقتایی مثل الان که تمام احساستو میریزی توی شعرهات و بعدشم به تنها کسی که شعرتو واسش با اس ام اس میفرستی منم چه احساسی دارم ؟

میدونی  با خوندن اون بیتت که گفتی : (( زنگ تفریح دل است خلوت دنج مرور من و تو )) چه حالی پیدا کردم ؟ یا اون مصراعی که : (( فصل اعدام هر آنکس جز تو ))

نه شرط میبندم که نمیدونی . نمیتونی بدونی درونم چه غوغایی برپا میشه شاعرم وقتی تمام احساستو برام با شعرهای قشنگت بیان میکنی . شعرهات همیشه باهام حرف زدن مثل چشمات مثل دستات مثل سکوتت که گاهی باهام حرف میزنن .

عزیز دوست داشتنی من ممنونم . با تمام وجودم دوستت دارم همراهم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:22  توسط با تو   | 

 

سلام من برگشتم

چهارشنبه صبح ما همگی آماده شدیم و پیش به سوی دیار همسری . ساعت ۳۰/۸ بالاخره راه افتادیم . ما و خواهرینا . بگذریم که تو راه همسری گزارش لحظه به لحظه از من میگرفت که الان کجاییم و کی میرسیم ؟ الهی قربونش برم دل تو دلش نبود . انتظار همینه دیگه . ساعت ۱۲ بود که رسیدیم و بعدشم همسری اومد دنبالمون و رفتیم خونه همسرینا . شب قبلش کادوهاشونو تو یه سبد خیلی خوشگل تزیین شده چیده بودیم که اونارو به همراه گل و شیریني برداشتيم و رفتيم بالا . خانواده همسري كلي به زحمت افتاده بودن و پذيرايي در حد عالي انجام شد . منم دوباره يه كادو گرفتم يه انگشتر خيلي خوشگل كه روش يه مرواريدم داره . يعني انگشتر گوشواره و گردبنديه كه قبلا كادو گرفته بودم . كلي دور هم گفتيم و خنديديم . ولي باباينا زود خواستن كه برگردن چون راهه زمستونه و نميشه خيلي به جاده ها اعتماد كرد . خلاصه ساعت ۳۰/۳ اونا برگشتن و من موندم . همون شب چون عيد غدير بود رفتيم خونه عمه ها و عموي همسري . دوباره من كادو گرفتم دوتا سكه . اون روز روز كادو بود . وقتي برگشتيم برف شروع به باريدن كرد . ماشينو گذاشتيم خونه و از مامان و باباي همسري تو حياط خداحافظي كرديم و رفتيم زير برف قدم زديم . آخ كه چه برفي بود . دست توي دست هم قدم ميزديم و حرف ميزديم تا اينكه همسري ديگه يخ كرد و برگشتيم خونه . پنج شنبه رفتيم انگشترمو داديم كه كوچيك بشه . از اونجام رفتيم پارك نياوران و دوباره زير برفها قدم زديم كه من همسري رو هول دادم تو برفها ولي نگران نباشين چون ايشونم تلافي كردن . جمعه برگشتيم به ديار خودمون چون براي شام دعوت داشتيم . دايي من شام همه رو تالار دعوت كرده بود بعد از شامم با پايه هايي مسافرتمون يعني دخترداييم و نامزدش زديم بيرون . شنبه هم صبح با همسري خواب بوديم و تصميم گرفتيم سر كار نريم و يلدارو هم با هم بگذرونيم . ديشبم كلي خوش گذشت و با همسري يه عالمه فال حافظ گرفتيم واسه همه اهل خانواده . امروز صبحم همسري رفت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:52  توسط با تو   |