تبليغاتX
با تو تا همیشه

این هفته چهارشنبه که تعطیله و عید غدیره قراره من به همراه خانواده ام بریم دیار همسری خونشون . این اولین باره که خانواده من قراره بیان خونه همسری نا . رفتیم براشون کادو خریدیم . یه بلوز خوشگل واسه همسری دو تا بلوز خیلی ناز واسه خواهرهای همسری و یه پارچه کت و دامنی برای مادر همسری . امیدوارم همه چیز خیلی خوب باشه و به دو طرفم خوش بگذره . طبق معمول حتما پنج شنبه هم من نمیام و میمونم اونجا چون قراره بقیه همون چهارشنبه عصری برگردن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:20  توسط با تو   | 

سلام

وااای که چه خوابالوام امروز . دلیل داره . پنجشنبه شب همسری جون رسید اینجا و یه عطر خیلی خوشگل و خوشبو آورده بود واسم . شام که خوردیم کمی با خانواده نشستیم و واسه روز جمعه برنامه ریزی کردیم که بریم تکاب تا من فرشامو بگیرم حالا این برنامه ریزی یهویی و با همون همسفرهای پایمون که دخترداییم و نامزدش هستن انجام شد . شب هماهنگ کردیم که صبح ساعت ۱۰ بریم دنبالشون . شب بعد از یه کم صحبت در آغوش همسری خوابیدیم و صبح به زور از خواب بیدار شدیم . ساعت ۹:۳۰ بیدار شدیم و ۱۰ هم قرار داشتیم . خلاصه تو آخرین لحظه ها تند تند آماده شدیم و صبحانه خوردیم و با نیم ساعت تاخیر رفتیم دنبالشون . همسفرهارو برداشتیم و پیش به سوی تکاب . مسیرو نمی شناختیم چون تا حالا نرفته بودیم . کلی هم خوراکی گرفتیم و تو راه مشغول بودیم . میخوردیم و گاهی تو سرو کله هم میزدیم با همسفرها . ساعت ۱:۳۰ رسیدیم تکاب . یه آشنایی اونجا داشتیم که بنده خدا به زور اومد و مارو واسه ناهار برد خونشون . ناهارو خوردیم و رفتیم فرشارو دیدیم که خیلی خوشمون اومد و همونجا خریدیمشون . بعشدم دوباره پیش به سوی دیار . تو راه برگشت کلی زدیم و خوندیم . خلاصه ساعت ۶ رسیدیم . تصمیم گرفتیم همگی با هم بریم سینما . رفتیم سینما و اونجام کلی شیطنت کردیم . بعد از سینما هم با بچه ها رفتیم پیتزا خوردیم . دیگه ساعت ۱۰ بود و داشتیم میمردیم از خستگی . همسفرهارو رسوندیم و رفتیم خونمون . با اون همه خستگی همسری قربونش برم نشست با پسر خواهر من کارتون دید . ساعت ۱۲ دیگه من بیهوش شدم و گرفتیم و خوابیدیم . صبح مگه میشد بیدار شیم ؟ وااای هی ۱۰ دقیقه خوابیدیم بیدار شدیم . خلاصه به زور ساعت ۸ بیدار شدیم و با همسری صبحانه لوبیای مامان پز خوشمزه خوردیم و همسری منو رسوند شرکت و خودش هم رفت . خدا پشت و پناهش باشه . همین الان زنگیدم همسری میگه کاش میشد برگردم هنوز نرفته دلم تنگ شده ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:26  توسط با تو   | 

امروز حالم خيلي خوبه . همسري قراره بياد به اميد خدا . ولي نگرانم . آخه اينجا داره برف مياد . هرچند تازه شروع شده ولي خوب ميترسم تو راه همسري اذيت بشه . خدايا به خودت سپردمش .

دارم به اين فكر ميكنم كه نهايتاً تا 3 ماه ديگه تو اين شركت هستم و بعدشم ميرم دنبال زندگي و سرنوشتم . عجب حكمتي داره كارهاي خدا . من اومدم اينجا تا با همسري آشنا بشم و ازدواج كنم و بعدشم برم . قربون خدا برم با اين همه كارها و حكمتهاي قشنگش .

بي صبرانه منتظر رسيدن همسريم بعد از يه هفته .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:23  توسط با تو   | 

دیروز تمام مدتو تو خونه خواب بودم . همسری قرار بود که دوشنبه شب بیاد ولی نشد که بیاد چون سه شنبه یه کار فوری تو شرکتشون پیش اومده بود و همه کارمندای شرکتشون رفته بودن سر کار . البته من عیدیمو قبلا از خانواده هسری هفته پیش که رفته بودم گرفته بودم . یه گوشواره خوشگل گرفتم ولی دوست داشتم که همسری دیروزم میومد پیشم که نشد . تمام دیروزو خوابیدم و کتاب خوندم در واقع کتابو بلعیدم . ۳۴۰ صفحه کتابو تو یه روز تموم کردم اسمش سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی بود . همسری دونست که حوصله ندارم هی ثانیه به ثانیه زنگ میزد و حالمو میپرسید الهی بگردم که انقدر ماهه . حالا انشاالله فردا همسری گلم میاد کنارم . راستی احتمالا ۱۰ اردیبهشت عروسیمونه دعا کنید که بشه اگه این دخترعمه بذاره . آخه من یه دخترعمه دارم که دوست صمیمی دوران دبیرستانمه و هم سنه منه با هم همکلاس بودیم . و حالا هم به فاصله ۲ ماه از هم باز تو یه زمان نامزدیم . من روز یکشنبه تو یه جشنی تقریبا به همه گفتم که عروسیمون احتمالا ۱۰ اردیبهشته حالا دوشنبه شب عمه ام زنگ زده که ما واسه اون موقع تالار گرفتیم شما تاریخ عروسی رو عوض کنید . در حالیکه هنوز تالار نگرفتن و هیچ کاری هم نکردن . حالا نمیدونم چی بشه . مامانم امروز رفته واسه صحبت تا ببینیم نتیجه چی میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:19  توسط با تو   | 

بعد از یک هفته سلام

هفته پیش با تمام خوبیهاش و کنار هم بودناش تموم شد و از امروز روزمرگی دوباره شروع میشه . یک هفته تمام با همسری و خانوده اش بودم و کلی عروسی رفتیم و تولد همسری رو برگزار کردیم . اگه بخوام همه چیزو با جزئیات توضیح بدم مثنوی هفت من کاغذ میشه . تو این یه هفته ای که اونجا بودم صبحها به زور همسری رو فرستادم سر کار . صبحها با مادر و خواهر هوسری بودیم و کلی گفتیم و شنیدیم . بعد از ظهرها همسری حول و حوش ساعت ۳ - ۴ میومد خونه و بعدشم میرفتیم بیرون . یه چندروزی رفتیم دنبال خونه و چندتا خونه دیدیم . یه روزشم رفتیم خرید که بنده سه ساعت تمام تو اتاق پرو بودم و بالاخره موفق شدم یه لباس خوشگل بخرم . شنبه و پنج شنبه دو تا عروسی رفتیم که عروسی پنج شنبه که عروسی پسردایی همسری بود خیلی خوش گذشت . چهارشنبه تولد همسری بود . که من سه شنبه شب ساعت ۱۲ بود که تبریکشو گفتم و همسری داشت از خوشحالی بال در می آورد که زودتر از همه بهش تبریک گفتم . شب تو آغوش همسری بودم که تبریکو بهش گفتم . بعدشم همون شب کادوشو دادم . ولی فرداش تو خونشون واسه همسری تولد گرفته بودن که کیک خوردیم و کلی هم عکس انداختیم . دیشب برگشتیم اینجا و امروز صبح همسری رفت .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:52  توسط با تو   | 

روز میلاد تو باران آمد

روز میلاد تو بود

که هوا

بوی شبنم و شقایق می داد

و خدا می خندید

عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید

و نسیم از تو بشارت می داد

باد بر پنجره پا می کوبید

زلف افشان را بید

در مسیر تو پریشان می کرد

هر کجا سرو بود

به تواضع به سر راه تو بر پا میخواست

تاکها با تو تبانی کردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سرکه ها را خبر آمدنت شیرین کرد

برگها از سر تعظیم تو می رقصیدند

و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد

و به تردستی استاد ازل

شعبده ای بر پا شد

گوشها منتظرِ

اولین گریه ی شیرین تو و

چشمها منتظرِ

اولین ساغر سیمای تو بود

روز میلاد تو باز

مثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ی دیدار تو را می دادند

رعد در حنجره از عشق تو غوغا می کرد

طبلِ آغازِ تو را می کوبید

برق آغازِ تو را می تابید

مِه فضای را به هوای تو در آغوش گرفت

آنسوی پیله ی مِه

ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست

در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد

شعر از مرکب فرخنده احساس تو

الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند

و غزل

قلب همواره ی توصیف تو شد

روز میلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

و به یُمن قدم سبز تو باران بارید

ای تسلای خزان

سینه ی پر عطشم

که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است

از عبور نفس خیس تو بارانی باد

ای تمنای بهار

سینه از برکت میلاد تو نورانی باد

در دل خسته ام از عشق چراغانی باد

سرنوشت من و دل آنچه تو می دانی باد

عشقم از بیم رقیبان تو پنهانی باد

 

پی نوشت : هفته بعد نیستم . از الان تولد همسری مبارک .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:12  توسط با تو   | 

از دیروز احساس سرماخوردگی میکنم . یعنی دیروز تا یه چیزی قورت میدادم هی احساس میکردم یه چیزی تو گلوم گیر کرده و یه کم ضعف داشتم بنابراین زودی دیشب رفتم دکتر تا بیشتر نشده جلوشو بگیرم و خوشبختانه امروز بهترم . با همتونم حتما مراقب خودتون باشین و اگه احساس سرماخوردگی کردین زود زود برین دکتر تا بیشتر نشه .

پاییزم دیگه کم کم به آخراش رسیده . پارسال کجا و امسال کجا . یادمه پارسال تولد همسری براش اس ام اس زدم و تولدشو تبریک گفتم البته پارسال هیچ چیزی بینمون نبود و فقط اون شعراشو گاهی برام با اس ام اس میفرستاد . وقتی تبریک گفتم داشت از تعجب شاخ درمی آورد که من از کجا میدونم تولدشه . کلی خوشحال شد و کلی هم تشکر کرد . ولی به امید خدا امسال میتونم پیشش باشم و از نزدیک تبریک بگم . چقدر از امسال تا سال بعد همه چیز تغییر کنه خدا میدونه . انشالله سال بعدم تولد همسری رو تو خونه خودمون برگزار میکنیم . الهی قربونش برم . پارسال حتی فکرشم نمیکردم که بشم همراه و خاونم همسری ولی خدا نشون داد که هیچ چیزی غیر ممکن نیست . صد هزار بار خدارو شکر میکنم واسه دادن همسری و چشیدن لحظه های خوشمزه این روزها .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 8:25  توسط با تو   | 

دو روز آخر هفته به سرعت برق و باد گذشت و هفته دیگه ای شروع شد . چهارشنبه شب همسری رسید اینجا و بعد از شام یه سر رفتیم طبقه بالا خونه خواهرم و سر زدیم . بعدشم خوابیدیم . صبح زود مجبور شدیم از خواب بیدار شیم چون من قرار بود بیام سر کار . زنگیدم به جناب مدیر و ایشون گفتن احتیاجی به اومدن نیست واااااااااااای که چی بهتر از این . ولی دوباره خوابمون نبرد و نشستیم صبحانه خوردیم . بعدش رفتیم واسه خرید . یعنی من کلی وسایل خریده بودم : ( آبمیوه گیری - ماکرو ویو - غذاساز - جاروبرقی - چایساز ) رفتیم وسایل خریداری شده رو انتقال دادیم به خونه و از اونجا هم یه سر به بازار زدیم که محل فرش فروشیه . میخواستیم فرش بگیریم که قرار شد بعد از ظهر بریم . اومدیم خونه جاتون خالی مامان یه آش خوشمزه پخته بود که همسری عاشقشه . کلی خوردیم و بعدش یه ساعتی خوابیدیم . دوباره عصری رفتیم بازار که فرش ببینیم . فرشهای دستباف یه اشکالی دارن که همشون زمینه قرمز دارن در حالیکه من زمینه روشن میخواستم . یکیشو تقریبا پسندیدیم ولی قرار شد که عجله نکنیم و با همسری بریم جاهای دیگه رو هم بگردیم و بعد خرید کنیم . شب هم که خونه خواهرم بودیم . بعد از شام خاله اینا اومدن خونه خواهرم و کلی با نی نی نازشون بازی کردیم . جمعه صبح با دخترداییم و نامزدش ( همون همسفرهای تبریز ) قرار گذاشتیم واسه ناهار . ساعت ۱۲ رفتیم دنبالشون و سر از جاده های شمال درآوردیم . رفتیم همون جنگل معروفمون . هوا به قدری خوب بود که تعجب کرده بودیم . رفتیم تو جنگل و ناهارمونو خوردیم . جاتون خالی بود عجب فضایی داشت جنگل . رنگهای پاییزی به هم آمیخته بودن و یه منظره بی نظیر به وجود آورده بودن . وقتی رفتیم تو دل جنگل یه جایی بود که تا زانوهامون برگ بود . خوابیده بودیم تو برگها و کلی هم عکس گرفتیم . یه روز عالی دیگه از کنار هم بودن سپری شد . شب رسیدیم خونه و بعد از شام همسری رفت .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:18  توسط با تو   |