|
|
|
|
|
سلام سلام چهارشنبه خوشگل دوست داشتنی رسیده . عشقم امشب میرسه به امید خدا . دیروز یه عالمه کار کردم . موهامو دوباره رنگ کردم . خلاصه اینکه همه تمهیدات برای رسیدن همسری انجام شده . دلم واسش یه ذره شده . بعد از یه هفته خستگی و کار بودن در کنار همسری و لبریز شدن از حسهای خوب خیلی به آدم آرامش میده . شایدم یه مسافرتکی رفتیم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:6 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اینجا به معنای واقعی برگ ریزان پاییزیه . برگهای خشک و زرد شده از درختای تو خیابون همچین میریزن پایین که انگاری بارون برگه . جای همسری خالیه که دوتایی کنار هم رو برگهای خشک راه بریم و صدای خش خش برگهارو بشنویم . همسری عاشق این کاره . هفته پیش رفتم و کادوی تولد همسری رو که مدتهاست سفارش داده بودم برام بیارن تحویل گرفتم . خیلی سخت پیدا شد و کلی مجبور به رفتن و اومدن شدم ولی خوب ارزش داره . یه جاسوئیچی طلا گرفتم براش . هفته پیش چهارشنبه بهم زنگ زدن که سفارشتون آمادست بیاین تحویل بگیرین . حالا مونده بودم چطوری برم که همسری نفهمه . چون همسری مدام در حال زنگیدنه به منه . دیدم شرکت سرش شلوغه سریع یه آژانش گرفتم و پریدم تو پاساژ جاسوئیچی رو تحویل گرفتم و با همون آژانس برگشتم که خداروشکر تو این فاصله همسری نزنگید . راستی من هفته دیگه میرم تهران و یه هفته هم انشاالله اونجا میمونم . چون دوتا عروسی دعوتیم و تولد همسری هم مابین اون دوتا عروسیه . این سری که برم میریم دنبال خونه بگردیم . اگه خونه مناسبی پیدا کنیم سعی میکنیم تعطیلات عیدعروسی کنیم . تا خدا چی بخواد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:3 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام من برگشتم . واقعا خسته نباشم . تا دیشب نبودم . دیشب ساعت ۱۲ رسیدم و امروز خسته و کوفته اومدم سر کار . صبح که تو بغل همسری بودم و از خواب بیدار شدم هیچ کدوممون دلمون نمیخواست از رختخواب جدا بشیم . همسری که پیشنهاد داد که من نیام سر کار و اونم نره تهران تا ۱۲ بخوابیم . اما دیگه نمیشد . الهی فداش بشم من . از این چندروزه چی بگم که حسابی خرید کردیم . پنج شنبه صبح همسری رسید اینجا و یه راست اومد شرکت پیشم . همین که از در اومد داخل کشیدمش یه اتاق خلوت و پریدم تو بغلش . الهی دورش بگردم که دلم براش یه ذره شده بود . بعدشم یه عالمه بوسیدمش و به زور راهیش کردم که بره صبحانه بخوره . رفت صبحانه خورد و برگشت شرکت پیشم . بعدشم دوتایی رفتیم خونه و ناهار و بعدشم لالا . عصری رفتیم بیرون و شام هم بیرون بودیم و شب ساعت ۱۰ حرکت کردیم به سمت تهران . من و همسری و پدرشوهر گلم . صبح جمعه رفتیم و واسه دوست همسری که به تازگی ازدواج کرده کادو خریدیم و شب هم شام رفتیم خونشون . ساعت ۱۲ شب برگشتیم و جفتمون از خستگی بیهوش شدیم ولی قبلش قرار گذاشتیم فردا صبح زود بیدار بشیم تا بریم واسه خرید ظرفامون . شنبه صبح خیلی مرتب و منظم مثل بچه های خوب ساعت ۷:۳۰ بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم حوای خونه همسرینا تا ببینیم اوضاع و احوال خرید چطوره ؟ رفتیم فروشگاه خانه و آشپزخانه اما چیزی نیافتیم . ظهر هم اومدیم خونه و ناهار خوردیم و بعدش هم همسری رفت یه سر شرکتشون . منم بعد از ناهار خوابیدم . وقتی بیدار شدم نشستیم با مادرشوهری و خواهرشوهری به حرف زدن تا همسری بیاد . فردا صبحش ساعت ۹ رفتیم سمت شوش . از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر همینطور سر پا بودیم و مشغول خرید . انقدر خریدیم که داشتم از پا میفتادم . ۲ دست سرویس لومینارک - یه دست سرویس خیلی خوشگل صورتی ۵۲ پارچه - یه سرویس قابلمه - کتری و قوری و سرویس ادویه . کلی خرید کردیم و چقدر هم انتخاب سخت بود . قربون آقای ماهم برم که تمام راهو با اشتیاق همراه من بود . بعدشم سوار ماشین شدیم و وسایلو که خیلی زیاد بود بار ماشین کردن . من که تمام مدت از زور خستگی تو ماشین سرم رو شونه همسری بود و همسری داشت نازم میکرد . رسیدیم خونه و خواهرای همسری اومدن وسایلو نگاه کردن و کلی تعریف کردن و خوششون اومد . همه وسایلمو صورتی گرفتم . یعنی آشپزخونمون قراره صورتی باشه . شب هم قرار بود بریم خونه مادربزرگ همسری واسه همین چون وقت کم داشتیم همسری گفت بریم یه ذره بخوابیم و بعد بریم . اما رفتن تو اتاق همانا و از سرو کول همسری بالا رفتن همان . شروع کردیم به شوخی و خنده و کتک کاری و شیطنت . تا اینکه دیدیم دو ساعت گذشته و باید آماده بشم و بریم . رفتیم خونه مادربزرگ همسری . مادربزرگشو خیلی دوست دارم . مادر و خاله همسری هم اونجا بودن . یه شمعدون خیلی خوشگل هم کادو گرفتم . بعدشم چون حال مادربزرگ همسری خیلی خوب نبود زود پاشدیم که بیایم خونه . تو راه خونه حالت تهوع وحشتناک به همراه سر درد وحشتناکتر گرفته بودم . فکر میکنم از خستگی زیاد بود . همسری هم هی قربون صدقم میرفت و میگفت بگو چی کار کنم . خلاصه به هر ترتیبی بود رسیدیم خونه و من تخت گرفتم خوابیدم . گاهی که بیدار میشدم میدیدم همسری بیداره و تمام حواسش به منه . هی رومو با پتو میکشید بوسم میکرد بغلم میکرد . تا تکون میخوردم میگفت خوبی ؟ حالت چطوره ؟ تمام این مهربونیاش قابل ستایشه . یه بار که بین خواب و بیداری بودم هی میپرسید عزیزم خوبی ؟ منم با سرم جوابشو میدادم یعنی نا نداشتم با دهنم بگم اره . یه دفعه پقی زد زیر خنده و بغلم کرد و گفت آخه عزیزم من که تو اتاق تاریک نمیبینم با کله ات چی جوب میدی و بعدش دوباره خوابم برد . الهی بمیرم اصلا نتونست اون شب با اینکه خیلی خسته بود بخوابه و همه حواسش پیش من بود . صبح ساعت ۱۰ بیدار شدیم و دوباره رفتیم سمت شوش . چون یکی از ظرفامون یه کاسه کم داشت . خلاصه رفتیم و اونو گرفتیم و یه دست دیگه ظرف خریدیم . ولی زود برگشتیم . شب هم با مادر همسری دوباره نشستیم خریدامونو نگاه کردیم . راستی خواهر شوهری گلم موقع جمع کردن وسایل گفت صدقه بیارین بذارین که خیلی این کارشو دوست داشتم . دیروز هم مادرشوهری رو بردیم لاهیجان و از اونجا هم برگشتیم به دیار خودمون . خیلی خسته شدیم چون ۱۰ ساعت تو راه بودیم . صبح خیلی سخت بود از آغوش پرمهر همسری جداشدن اما چاره ای نبود . همسری منو رسوند شرکت و خودشم برگشت تهران . خدایا به خودت سپردمش . مراقبش باش . برای خودت : میدونستی بهترینی تو دنیا ؟ آرامشم خیلی ممنون بابت همه زحمتهایی که میکشی تا من همیشه راضی باشم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:27 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه از راه رسیده . بازم شده آخر هفته دوست داشتنی من . فردا هم که پنج شنبه ست و اوج خوشی و عشق . دیروز داشتم خاطرات قبل از عقدمو میخوندم که با همسری داشتیم . هرچند چند ماهی بیشتر نبوده و خیلی هم از این خاطرات زمان نگذشته ولی کلی حال داد . میتونستم با تمام وجود و تک تک سلولهای بدنم دوباره اون روزارو و استرسارو درک کنم ولی با این تفاوت که الان تک تک اون احساسها برام قشنگ و لذت بخش بودن . مشغول خوندن بودم که یهویی یه چیزی تو ذهنم جرقه زد . اینکه از همه اون خاطرات واسه همسری هم پرینت بگیرم و پیوست نامه ها کنم و بهش بدم . شک ندارم که همسری از خوندنش لذت میبره و کلی اون روزها واسش تداعی میشه . الان با همسری جون حرف میزدم میگه به تلافی اینکه این هفته نیومدی تمام هفته بعدو باید بمونی . خدا به خیر کنه . آخه با چه رویی بگم هفت روز مرخصی میخوام ؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:48 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم از دوشنبه ای که قرار بود بشه روز دیدار و نشد . هی . مثلا قرار بود من امشب به اتفاق همسری ماهم بریم تهران . اما دیروز که به جناب مدیر گفتم من از سه شنبه تا پنج شنبه نیستم . خواهش کردن اگه میشه نرم چون این هفته مهمون داریم تو شرکت . منم در جواب این تقاضای مودبانه فقط تونستم یه لبخند ملیح تحویل بدم و بگم خواهش میکنم این چه حرفیه چشم می مونم . ولی تو دلم خون گریه میکردم . بعدشم زنگیدم به همسری و گفتم که نمیشه بیام و جریانو بهش گفتم . الهی بمیرم کلی دپرس شد . ولی بعدش منو دلداری داد و گفت حتما خیری درش بوده . الهی دورش بگردم که انقدر ماهه . عوضش جناب مدیر گفتن از چهارشنبه شب برم و اوایل هفته بعدم بمون . یعنی تا دوشنبه سه شنبه . دلم کلی تنگیده واسه همسری نازم . اونم بدتر از من دلش تنگیده . تازه خط و نشون کشیده که هفته بعد باید تا آخر هفته بمونی . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:49 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یکی از مزخرفترین جمعه ها بود . همسری این هفته نیومد . یعنی میخواست که بیاد اما من پنج شنبه گفتم نیاد . چون قراره دوشنبه شب بیاد دنبالم و برم تهران تا آخر هفته بمونم . گفتم نیاد که توی این راه اینقدر اذیت نشه . هرچند همسری یه کم دلخور شد و گفت که دوست داشته بیاد و منو ببینه . و منم کلی بعد از گذروندن دیروز مزخرف از این فداکاری مسخره پشیمون شدم . خلاصه دیروز مثل یه سال گذشت برعکس همه جمعه هایی که با همسری هستیم و مثل برق و باد میگذره . امیدوارم این هفته خیلی خوب باشه و هفته دلخواه من و همسری باشه . راستی این هفته میخوام بیام تهران تا سرویس ظرفامو بگیرم . اگه پیشنهادی دارین بدین خوشحال میشم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 7:48 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
من دیروز خوندن کتابو تموم کردم . خیلی کتاب خاصیه یه جور سبک خاصی داره . داستانش درمورد یه دختر ۱۴ ساله ست که یه مردی تو همساگیشون بعد از تجاوز اونو به قتل میرسونه و جسدشو تکه تکه میکنه و قایم میکنه و روح این دختر وقتی تو بهشته داره ماجرای قتلو تعریف میکنه و همینطور از اون بهشتش داره به تک تک افرادی که تو زندگیش مهم بودن سر میزنه و زندگیه همه اونهارو قبل از مردنش و بعد از مردنش دنبال میکنه و تعریف میکنه . کتاب جالبی بود . من تا حالا با این سبک نوشتن برخورد نکرده بودم اسم کتاب : استخوانهای دوست داشتنی و نویسنده اش :الیس سبالد . دیشب رفتیم و اجاق گاز خونه آرزوهامو خریدم . مارک لوفرا . هفته ديگه اگه خدا بخواد از سه شنبه ميرم تهران تا ظرفهامو و قابلمه و اين چيزارو از بازار تهران بخرم . چقدر شيرينه واسه خونه آرزوهامون خريد كردن . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:47 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای همراه همیشگی یه اول هفته دیگه شروع شد با این تفاوت که این اول هفته یکشنبه ست و چقدر این خوبه . ۵شنبه حدودای ساعت ۵ عصر بود که همسری رسید خونه ما و با عجله ناهارو آوردم . آخه منم ناهار نخورده بودم تا همسری برسه . ناهار مامانی فسنجون مورد علاقه همسری رو پخته بود فسنجون بوقلمون . آش هم پخته بود . قربون همسری برم که همشو با اشتهای تمام خورد و چشمای ما از تعجب باز مونده بود که اینهمه غذارو کجا داره جا میده . فداش بشم نوش جونش بشه الهی . بعدش یه کم عشقولانه شدیم و زدیم بیرون . یه کم آش بردیم واسه پدرشوهری ماهم که خیلی آش دوست داره و یه کمی هم برای خاله ام . شبم که اومدیم خوابیدیم تا صبح زود بریم شمال . صبح از ساعت ۷ بیدار بودیم اما نمیتونستیم از جامون پاشیم همینطور تو جامون بودیم تا ساعت ۹ . بعدشم صبحانه رو خوردیم و کم کم واسه رفتن آماده شدیم . راه افتادیم و رفتیم به سمت چمخاله . هوای ابریه دوست داشتنیه ما هم مارو همراهی میکرد . البته خیلی با گشت و گذار رفتیم و وسط راه هی وایستادیم هر جایی که دوست داشتیم . نرسیده به چمخاله یه روستایی بود به اسم کیسوم . ما هم که عاشق کشف جاهای ناشناخته پیچیدیم به سمت روستا و پیچیدین همانا و روبرو شدن با مناظر زیبای طبیعت بکر همان . یه رودخونه خیلی قشنگ و یه طبیعت عالی . کمی وایستادیم کنار رودخونه و بعد هم رفتیم چمخاله . جارو که گرفتیم رفتیم کنار دریا . بارون ریز میزد تو صورتمون مثل بارون انگیلیسی در حالیکه اصلا خیس نمیشدیم . کلی کنار ساحل تو بغل هم بودیم و دست تو دست هم . بعدشم دیدیم حسابی خیس شدیم رفتیم تو ماشین و یه عالمه چیپس و ماست موسیر خوردیم . بعدشم دیدیم ای بابا هنوز کلی اشتها واسه شام داریم . رفتیم و شام گرفتیم و آوردیم تو ویلامون و شروع کردیم خوردن . شبو زودتر خوابیدیم تا همسری صبح زود منو ببره کنار دریا تا دوتایی طلوعو ببینیم . قربونش برم من که تمام شبو هی بیدار میشد و آسمونو نگاه میکرد ببینه ابریه یا نه که بریم کنار دریا . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:0 توسط با تو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام از یه اول آبان پاییزیه قشنگ اینجا حسابی نم نم بارون زده و زمین خیسه . بوی خاک بارون خورده ادمو مست میکنه و همه اینها باعث شدن یه روز عالی که متفاوت تر از بقیه روزهاست به وجود بیاد . آخه امروز سومین ماهگردمونه . سومین ماهیه که من و همسری برای همیشه وارد زندگیه هم شدیم و شدیم همسفر همیشگیه همدیگه . فردا پنج شنبه خوب من میرسه و عشقم میاد . الهی قربونش برم من . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:32 توسط با تو
|
|
||