تبليغاتX
با تو تا همیشه

امروز هرچقدر به مغزم فشار میارم چیزی به ذهنم نمیرسه واسه نامه نوشتن برعکس دیروز که کلی حرف داشتم و یه عالمه نامه نوشتم .

دارم میشمرم دوشنبه سه شنبه چهارشنبه و بالاخره پنج شنبه . اووووووووووه هنوز سه روز دیگه تا پنج شنبه مونده تا همسری رو ببینم . هفته بعد شنبه تعطیله و من و همسری به احتمال زیاد به شمال دوست داشتنیمون میریم . یعنی همون پنج شنبه میریم و شنبه برمیگردیم .

اینجا دیگه کاملا پاییز خودشو نشون میده و برگها زرد شدن و هوا داره یواش یواش رو به سردی میره . پاییزو خیلی دوست دارم همسری ماهم متولد پاییزه .

الان که تو وبلاگ نوشتم حالا دیگه نامه نوشتنم میاد برم یه چند خطی واسه همسری بنویسم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:11  توسط با تو   | 

این دو روزم با همه خوبیها و قشنگیهاش تموم شد . چهارشنبه شب همسری رسید پبشم . شبو خوابیدیم و صبح ساعت ۸ حرکت کردیم به سمت تهران . این بار خانواده همسری خونه نبودن و ما دوتایی بودیم و دو روز زندگی دو نفره رو تجربه کردیم . وااااااااای که چه تجربه قشنگی بود . ظهر که رسیدیم زنگ زدیم واسمون ناهار آوردن و بعد از خوردن ناهار بیهوش شدیم . نزدیکای ساعت ۶ بود که بیدار شدیم و قرار شد دوست همسری به همراه خانومش بیاد دنبالمون تا بریم بیرون . ساعت ۹:۳۰ اومدن دنبالمون و رفتیم بام تهران و از اونجام ساعت ۱۲ شب رفتیم واسه شام . شب خیلی خوبی بود و خیلی راحت و خوب با دوست همسری و خانومش ارتباط برقرار کردیم . جمعه رو هم از صبح خونه بودیم و میتونم بگم یکی از بهترین روزهامونو کنار هم گذروندیم . راستی با خواهش و التماس یکی از نامه هایی رو که همسری واسم نوشته بود ازش گرفتم . چون نمیداد و میگفت باید واست پستش کنم . یکیشو گرفتم و امروز صبح بعد از رفتنش خوندم . میتونم بگم که کاملا اعتماد به نفسمو از دست دادم بس که قلم این همسری قشنگه و من شیفته تک تک کلمات تو نامه اش شدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:59  توسط با تو   | 

انتظارها به پایان میرسه امشب . همسری ماهم میاد . قربونش برم من که دلم واسش یه ذره شده . برنامه شمالمون تغییر کرد . قرار شد همسری بیاد منو با خودش ببره تهران . امشبو اینجا می مونیم و استراحت میکنیم و فردا پیش به سوی تهران . این سری از همسری قول گرفتم که فقط این دفع رو نامه هامو دستی بده و از دفعه بعد پست کنه اونم قبول کرده . دلم میخواد هر چه زودتر نوشته هاش و شعرهای قشنگی که گفته بخونم . شاعر لطیف با احساسم دوستت دارم یه عالمه . تا چند ساعت دیگه همسری میرسه و من هنوز هیچ کاری نکردم . کلی کار دارم . کاش زودتر این ساعت کاری تموم بشه و برم به کارام برسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:7  توسط با تو   | 

دیروز عکسهای مسافرتمون به دستم رسید وااااااااااای که چه کیفی میده دیدن عکسها و مرور خاطرات خوب و به یاد موندنی . این چند روزه که شروع کردم به نامه نوشتن خیلی مزه میده . بد نیست شماهام زبان نوشتاری رو تجربه کنید . دو روزه که خیلی سرم شلوغه چون خاله ام نی نی دار شده و من بعد از شرکت میرم اونجا تا یه کم کمک حالش باشم . چقدر این نی نی های تازه به دنیا اومده پاک و معصومن ادم کیف میکنه از اینکه بهشون نگاه کنه . این هفته قرار بود که با همسفرامون بریم شمال که میخوام کنسلش کنم چون آقای گلم قراره اول بره لا هیجان و از اونجا بیاد پیشم و اگه بخوایم دوباره برگردیم شمال خیلی خسته میشه . فردارم بگذرونم پس فردا به امید خدا همسری پیشمه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:16  توسط با تو   | 

سلام من برگشتم

چهارشنبه ساعت ۱ از اینجا با پدرشوهر عزیزم به سمت تهران راه افتادیم . تو راه کلی با پدرشوهری حرف زدیم و من براشون ناهرو لقمه گرفتم دادم و بعدشم کلی میوه پوست گرفتم و خودمو لوس کردم و شدم عروس گل . وقتی رسیدیم در خونه همسری جلوی در وایساده بود و منتظر بود طفلک تا اون ساعت ناهار نخورده بود و منتظر من بود . الهی دورش بگردم . بعد از یه کم خوش و بش با خانواده همسری و خوردن شام اون شبو زود خوابیدیم چون من خیلی خسته بودم . صبح پنح شنبه ساعت ۹ بیدار شدیم و صبحانه رو که خوردیم به اتفاق همسری و مادرش رفتیم خرید . راستی یادم رفت بگم که مادرشوهری یه گردنبند خیلی خوشگل کادو داد بهم . اره میگفتم رفتیم خرید و برای برادر همسری که به تازگی دانشگاه لاهیجان قبول شده کلی خرت و پرت خریدیم یا به قول مادرشوهری جهاز خریدیم . بعدشم که ناهار خوردیم و من بیهوش شدم از خواب . عصری که بیدار شدیم تصمیم گرفتیم بریم سینما تا فیلم دعوت رو ببینیم . البته قبلش یه بستنی فالوده دبش خوردیم و بعد رفتیم سینما . فیلم بدی نبود . واسه شام پیتزا گرفتیم و رفتیم خونه تا دور هم بخوریم چون خواهرشوهری هوس پیتزا کرده بود و من گفته بودم شام نپزن تا ما از بیرون پیتزا بگیریم . بعد از صرف شام و یه کم صحبت خوابیدیم . جمعه صبح زود طی یک عملیات انتحاری رفتیم کوه . از دیشب تصمیم داشتیم بریم کوه و از صبح ساعت۴ بیدار بودیم و ساعت ۵ زدیم به دل کوه و همونجا صبحانه خوردیم . بعدشم اومدیم و شروع کردیم به کمک کردن تا وسایل برادر شوهری رو جمع و جور کنیم . من و خواهرشوهری هم ناهار پختیم . ساعت ۳ بود که کارامون تموم شد و ناهار خوردیم بعدشم چون خیلی خسته بودم من یه کم خوابیدم . بعد من و همسری و مادرشوهری راه افتادیم به سمت لاهیجان که مادرشوهری رو برسونیم . هرچند خیلی خسته شدیم تو راه ولی جاده قشنگ بود . شب ساعت ۱۲ رسیدیم لاهیجان و بیهوش شدیم تا فردا ساعت ۱۱ . بعدشم یه کم به مادرشوهری کمک کردیم و را افتادیم به سمت دیار ما . که تو راه دیدیم ما که تا لاهیجان اومدیم حیفه دریا نریم رفتیم به سمت چمخاله . هوا بی نظیر بود نم نم بارون دریا آغوش گرم و موجهای طولانی . همه چیز عالی بود . بعد از خوردن ناهار راه افتادیم به سمت شهرمون . دیشبم همسری موند پیشم و امروز صبح زود رفت که الان که صحبت کردیم گفت رسیده . راستی من و همسری تصمیم گرفتیم تو روزهایی که از هم دوریم هر روز دو سه خطی نامه واسه هم بنویسیم و آخر هفته ها واسه هم پست کنیم . آخه خیلی نامه خوندن مزه میده .

خدایا ممنونم . فقط همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:24  توسط با تو   | 

ما تصمیم گرفتیم که امروز همسری نیاد دنبال من و من به اتفاق پدرشوهر عزیزم که الان اینجا پیشم هستن دوتایی راهی دیار همسر گلم بشیم . دل تو دل همسری نیست و میگه این اولین باره که تو تنها میای و من انتظار میکشم و چقدر هم که انتظار سخته . الهی دورش بگردم که طاقت انتظار کشیدن نداره . امروز همسری از صبح زود رفته سر کار تا عصری هم زودتر برگرده و بتونه کنار من باشه . آآآآآآآآاخ که دلم داره غش میره واسه دیدنش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:2  توسط با تو   | 

این هفته به سرعت برق و باد گذشت . فردا همسری میاد که بریم تهران . پریروز خواهرشوهرها تلفن زده بودن بابت تشکر از سوغاتیها که همش میپرسیدن کی میرم تهران ؟ مثل اینکه دلشون واسم تنگ شده حسابی . خلاصه اینکه این هفته عازم تهرانم چون هفته بعدم نمیشه برم آخه برنامه شمال داریم با همسفرامون . آآآآآآآآآآخ که دلم همسری خودمو میخواد اساسی . پاییز امسال عجب حال و هوای قشنگی داره . نمیدونید وقتی شب آخر داشتیم از مسافرت بر می گشتیم چه حال و هوایی بود . درست همونطور که من همیشه آرزوشو داشتم . جاده شب با یه عالمه ستاره تو آسمون من و همسری در حالیکه روی صندلی عقب نشسته بودیم و یه دست همسری دور کمرم بود و منم بهش تکیه کرده بودم و دوتایی داشتیم آسمونو نگاه میکردیم . بوسه هایی که هر از گاهی بینمون ردوبدل میشد و نوازشهای آروم و بی وقفه همسری ماهم .  اینا همش از مزایای داشتن همسفر بود که رانندگی با اونا بود و ما کلی تونستیم از جاده شب استفاده کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:9  توسط با تو   | 

سلام از یه شنبه تنبل و خوابالو

آآآآآآآآخ که این ۳ روز تعطیلی بی نظیر بود ولی شنبه رو که بعد از سه روز خوشگذرونی باید بیای سر کار در حالیکه از شدت خواب چشات باز نمیشه اصلا دوست ندارم . خوب اول از چهارشنبه بگم که صبح زود عزیزدلم به سمت اینجا حرکت کرد و نزدیکای ساعت ۱۰ بود که رسید . بعد از یه عید دیدنی مختصر همسفرهای خوبمون اومدن دنبالمون و وسایلو که بار ماشین کردیم راه افتادیم . چهارشنبه اینجا خیلی سرد و بارونی بود اما از اونجایی که ما عزم سفر کرده بودیم راه افتادیم به سمت تبریز . وااااااااااای که تو راه چه طوفانی شد و من برای اولین بار تو زندگیم یه گردباد واقعی دیدم . چه گردبادی . نزدیک بود ماشینو با خودش ببره . ولی خدارو شکر به خیر گذشت . بعدشم تگرگ شروع شد . بعد از سر گذروندن این ماجراها کلی خندیدیم به استرسی که تو اون مدت داشتیم . وسطای راه نگه داشتیم واسه ناهار و دست پخت من و دختردایی جان نوش جان شد . کتلت و سالاد اولویه با مخلفات . کلی هم آقایون به به و چه چه کردن . خلاصه رسیدیم تبریز و رفتیم تا وسایلو بذاریم تو سوئیت . بعدشم رفتیم واسه گشت و گذار . کلی پاساژ گردی و خرید کردیم از اونجام شب رفتیم پارک ائل گلی که خیلی قشنگ بود فقط بی نهایت سرد بود اون شب . شبم حول و حوش ساعت ۱۱ بود که برگشتیم تا بخوابیم و واسه فردا انرژی داشته باشیم . پنج شنبه صبح تو خواب ناز بودیم که دیدیم موبایلامون بی امان زنگ میخوره حالا کی بود ؟ همسفرهای محترم که هی میومدن در میزدن و تک زنگ مینداختن که بیدار شیم . با مقادیر زیادی خواب پاشدیم و بعد از آماده شدن رفتیم بیرون . آقایون محترم واسمون بربری گرفتن و صبحانه رو بین راه خوردیم . بعدشم حرکت کردیم به سمت جلفا . چون نامزد دخترداییم ۴سالی تبریز بوده اونجارو مثل کف دستش میشناسه و این خیلی خوب بود . رفتیم جلفا یه کم تو بازارچه اونجا گشتیم کع البته چیزی نداشت . بعدشم رفتیم همونجا ناهار خوردیم . پس از صرف ناهار رفتیم به سمت کلیسایی که اون اطراف بود وااااااااااای عجب بنایی بود خیلی قدیمی و با منظره خیلی قشنگ . کلی هم عکس انداختیم . کلی اونجا همسر ماهم مارو خندوند . فداش بشم که انقدر خوش سفره . از کلیسا رفتیم به سمت آبشار . باورم نمیشد که تو اون کویر یهو یه آبشار به اون خوشگلی تو دره کوه باشه . چه آبشار بی نظیر و زیبایی بود . توصیه میکنم حتما برین و ببینین . ما که زیر ابشار خیس خیس شدیم بس که عکس گرفتیم . چقدر هم که خندیدیم . بعدشم با همون سر و روی خیس اومدیم نشستیم تجدید قوا کردیم و کیک و چایی و آبمیوه خوردیم . موقع برگشت کلی تو ماشین زدیم و خوندیم و رقصیدیم . شب رسیدیم تبریز و از فرط خستگی بیهوش شدیم . صبح جمعه این دفعه ما به تلافی دیروز کلی کوبیدیم به دیوار و همسفرهارو بیدار کردیم . آخه اتاقامون بغل هم بود و راحت از این اتاق به اون اتاق حرف میزدیم . بعدشم من و دخترداییم چون کدبانوگریمون گل کرده بود برنج پختیم تا از بیرون جوجه بگیریم و آقایون کباب کنن واسه ناهار . بعد از جمع و جور کردن وسایل رفتیم به سمت منطقه توریستی کندوان . چقدر قشنگ بود . تو دل کوه مردم خونه هاشونو ساخته بودن . بعنی از خود کوه خونه داشتن . بی نظیر بود . بعد از گشت و گذار تو اونجا و مقدار هم خرید رفتیم نشستیم همونجا تا ناهارمونو بخوریم . جوجه هارو زدیم به سیخ و کباب شد و با برنج خوشمزه ما نوش جان شد . در حد ترکیدن خوردیم . بعد از یه کم استراحت راه افتادیم به سمت شهر خودمون . در حالیکه همه دوست داشتن بیشتر بمونن و هرکی سعی میکرد از برگشتن یه جوری طفره بره . خیلی سفر خوبی بود و همسفرهای خیلی خوبی داشتیم . انقد خوش گذشته که قرار گذاشتیم هفته بعدو بریم شمال . تا خدا چی بخواد .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:32  توسط با تو   | 

خوب طی صحبتهایی که انجام شد ما به احتمال خیلی زیاد تعطیلات عید فطرو و پنج شنبه و جمعه رو میریم تبریز . البته این سفر با سفرهای قبلیمون یه فرقی داره و اونم اینکه تو این سفر ما همسفر داریم . همسفرامون دختر داییه منه که اونم به تازگی و به فاصله یک ماه از ما عقد کرده و از قضا همسر ماهم خیلی با همسر دخترداییم جوره . خلاصه که یه پایه سفر پیدا کردیم اساسی . آقای گلم فداش بشم میخواد بیا پیشم . من که دارم لحظه شماری میکنم واسه دیدنش . یه فردارم تحمل کنم پس فردا پیشمه . آآآآآآآآآآخ که چقدر تحمل این یه روز آخر سخته .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:11  توسط با تو   | 

خوب از هفته پیش یه کار سخت ولی مثبت انجام دادیم اونم اینه که تعطیلات جمعه رو با هم نبودیم . چون همسر عزیزم سه شنبه رفته بود و از طرفی کلی این پنج روزه که با هم بودیم و ماهم سر کار نرفته بود و همه کارهاش مونده بود به خاطر همین تصمیم گرفتیم یه کم به کارامون برسیم . از این به بعدم قرار گذاشتیم که فقط تعطیلات و آخر هفته هارو با هم باشیم تا خیلی به کارمون لطمه نخوره . با اینکه این کار خیلی سخته و اراده آهنین میخواد اما به هر حال مجبوریم کارمونو در اولویت قرار بدیم . حالا باز من به کنار چون قراره از اینجا برم ولی همسر  نازم باید کارشو خوب حفظ کنه چون موقعیت خیلی خوبی هم داره و نباید از دستش بده .

دیگه اینکه خیلی دلم برای عزیزم تنگ شده . برای اینکه سرمو بذارم روی بازوش و نازش کنم و بو کنمش . راستی نمیدنم چرا وقتی عزیز دلمو نوازش میکنم خودم زودتر از اون خوابم میگیره . الان که صحبت میکردیم عسلم میگفت جات خالیه انقدر هوا خوبه که اگه بودی میتونستیم ۲۴ ساعت کامل بخوابیم . خداروشکر همسری هم مثل من به خواب علاقه منده و کم نمیاره .

عید فطر نزدیکه و چیزی به آخر ماه رمضون نمونده . حالا نمیدونم قراره عید فطرو کجا بریم یا چی کار کنیم ؟ فقط میدونم که وقتی همسری باشه بهترین اوقاتو در کنار هم میگذرونیم . دیشب انقدر دلم براش تنگ شده بود و از شدت دلتنگی بی حوصله بودم که حد نداشت که یهویی یادم افتاد یه سی دی ازش دارم که همه شعراشو توش نوشته و داده بهم همچین که سی دی رو آوردم و شروع به خوندنش کردم همه دلتنگیها فراموشم شد . اگه بدونین شاعرم چقدر با احساسه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:59  توسط با تو   | 

روزهای خوب نامزدی داره بی اونکه بتونیم هر ساعت و هر لحظه با هم باشیم میگذره . البته همسر ماهم همه جوره سعی میکنه این دوریهارو جبران کنه همین که هر هفته بدون استثنا میاد پیشم همین که مدام یا داره بهم تلفن میزنه یا اس ام اس میزنه برام یه دنیا ارزش داره . مثلا وقت افطار با اینکه اذان اونجا یه ربعی زودتر از مال ما میگه افطار نمیکنه تا اذان اینجا هم بگه و بعد افطار کنه . همین که شبا تا من نخوابم نمیخوابه انقدر اس ام اس میزنه و زنگ میزنه تا وقتی که من بیدارم حوصلم سر نره . یا وقتی که پیشمه یا من خونشونم تمام فکر و حواسش پیش منه و یه لحظه هم غافل نمیشه . اکثر اوقاتی که پیشمه دستمو تو دستش گرفته و کلی حس خوب بهم منتقل میکنه . همه اینا باعث میشه که خدارو روزی صد هزاربار شکر کنم به خاطر داشتنش . امیدوارم همیشه بتونم محبتاشو جبران کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:57  توسط با تو   | 

سلام

من از دیروز برگشتم منتها این بلاگفا مشکل داشت و صفحه باز نمیکرد . این دفعه طولانی ترین مدتی بود که از خونمون دور بودم و خونه همسر ماهم بودم . این چند روزی که با هم بودیم و شبهای احیارو با هم و در کنار هم گذروندیمو نمیتونم توصیف کنم فقط میتونم بگم عالی بود . خوندن دعا در کنار هم در حالیکه دستا تو دست همه یه حال و هوای دیگه ای داره . انقدر این چندروزه تو خونه همسری به خانواده خوبش عادت کردم که نگو البته این حس متقابله . همون شبی که رسیدیم مادرشوهر عزیزم زنگ زد  و گفت که جام خیلی خالیه تو خونشون و همش سر سفره افطار یادم میکردن . آآآآآآآآآاخ که این حرفارو وقتی بهم میگن ته دلم غش میره و یه جور احساس رضایت بهم دست میده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:37  توسط با تو   |