تبليغاتX
با تو تا همیشه

از دیشب احساس میکنم تب دارم و سرما خوردم بدنم درد میکنه . احساس خواب آلودگی شدید دارم . ولی صبح که پاشدم با وجود همه اینا کلی بهتر بودم . آخه امروز همسر ماهم میاد و صبحم کلی لوسم کرده . دارم به این نتیجه میرسم شاید لوسی خونم اومده بوده پایین . خلاصه این چهارشنبه بعد از انتظاری که واسه من یه قرن بود قدم رنجه کرد و اومد . امروز افطاری خونه پدربزرگم دعوتیم بعدشم یا امشب یا فردا بعد از سحری میریم خونه همسری ماهم . فدای همه مهربونیات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:7  توسط با تو   | 

نمیدونم این چه حسیه که این روزا همش باهاش درگیرم . دلم میخواد یه مرخصی طولانی بگیرم مثلا ۲ هفته وطی این دو هفته موبایلمو خاموش کنم و راحت به خودم برسم . دلم میخواد تو این ۲ هفته برم بمونم پیش جناب همسر و کلی با هم حرف بزنیم . آخه همیشه تا میایم به خودمون بیایم و ۲ کلمه حرف بزنیم وقت رفتنه یعنی تا چشم به هم میزنیم ۲ یا ۳ روز بودن پیش هم تموم میشه و یا اون باید بره یا من . واااااااااای اصلا دوست ندارم بیام سر کار البته فقط تا ۲ هفته چون من ادمی نیستم که بتونم تو خونه بشینم . آآآآآآآآآآخ اگه میشد که این ۲ هفته رو برم مرخصی و برم پیش همسر مهربونم . دیشب همه اینارو براش از پشت گوشی تنها پل ارتباطی روزهای دوری براش گفتم و اونم کلی تایید میکرد و میگفت بیا این مرخصی رو بگیر حالا اگه ۲ هفته نمیشه ۱ هفته بگیر اما میدونم که نمیشه . چهارشنبه عزیز دلم میاد دنبالم که دوتایی بریم تهران اگه بشه میخوام تا دوشنبه بمونم اونجا البته اگه بشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط با تو   | 

دیروز صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم که اماده بشم آخه جناب همسر تو راه بودن ولی نمیدونم چرا بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته بی حوصله بودم . هم خوابم میومد هم کلافه بودم . خلاصه به زحمت از تخت جدا شدم و شروع کردم به آماده شدن بعدشم وسایل لازمو برداشتم و ناهارمونو . ساعت ۸:۳۰ بود که جناب همسر رسید بعد از کمی استراحت راه افتادیم به سمت شمال دوست داشتنی . توی راه انقدر جناب همسر سر به سرم گذاشت و تیکه پروند که تمام بی حوصلگیم برطرف شد . رسیدیم جنگل و اولین کاری که کردیم ناهار خوردیم . بعدشم چون عزیزم خیلی خسته بود سرشو گذاشت رو پام و یه کم دراز کشید و منم همزمان همراه با ناز و نوازش باهاش صحبت میکردم . بعدشم تصمیم گرفتیم بریم تو رودخونه . رفتیم تو آب و یهویی شیطنت من گل کرد و جناب همسرو خیس کردم اونم بی جوب نذاشت و اینطور شد که سر تا پامون خیس خیس شد . حالا مونده بودیم چطوری بریم سوار ماشین بشیم . خلاصه همونطوری خیس و در حالی که ازمون آی میچکید رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خونه . باید زود برمی گشتیم چون افطاری خونه خواهرم دعوت بودیم . کلی هم افطاری خوردیم . بعدش آقای نازم رفت که یه کم بخوابه چون دوباره شب باید برمی گشت . یه ساعتی که خوابید رفتم و بیدارش کردم و بعدشم راهی شد و رفت . الهی که قربونش برم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط با تو   | 

این هفته اولین پنج شنبه بعد از عقدمونه که گلمو نمیبینم چون عزیزم امروز کار داره و شبم افطار دعوته . البته فردا بعد از سحر حرکت میکنه و میاد تا بازم با هم بریم همون جنگله که گفتم . خیلی دلم براش تنگ شده ولی چاره ای نیست چون باید صبر کنم . منتظر فردام که عزیزم بیاد و دوباره روزهای خوب با هم بودنو تکرار کنیم و خاطرات قشنگمونو تو دفتر زندگیمون ثبت کنیم .

راستی چرا خواب بعد از سحر اینقدر میچسبه ؟؟؟؟؟ من که واقعا نمیتونم از جام بلند شم  . امروز طفلکی جناب همسر دو بار زنگ زده تا آخرش من بیدار شدم . هر دفعه که صدای تلفن بلند میشد بیدار میشدم قطعش میکردم و دوباره بدون اینکه بفهمم میخوابیدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:9  توسط با تو   | 

پنج شنبه ظهر که رسیدم خونه بعد از کمی کمک به مامان در پختن فسنجان برای افطار رفتم دوش گرفتم و بعدشم میک آپ کردمو و موهامو درست کردم و منتظر رسیدن عزیز دلم شدم . ساعت ۴:۳۰ بود که همسر نازم رسید و بعد از کمی گپ و خوش و بش رفتیم تا افطار یه کم استراحت کردیم بعد از خوردن افطار همه دور هم نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم و بابا از خاطراتش تعریف میکرد . بعدشم که با عسلم رفتیم بیرون وااااااااااای که چه هوایی بود . وقتی برگشتیم از شدت خستگی خوابیدیم و فردا ظهرش ساعت ۱۲ بیدار شدیم . به دلیلی یه سری مسائل تصمیم گرفتیم بریم بیرون . بیرون رفتن همانا و تصمیم برای رفتن به شمال همانا . از همین جا راهی انزلی شدیم . تو راه یه جنگلی بود که از بین جنکل راه خاکی داشت واسه رد شدن ماشینا و یه رودخونه خوشگل . حالا فکر کنین تو همه این گشت و گذارا من روزه بودم و گلم روزه نبود چون مسافر بود ولی به خاطر من چیزی نمیخورد و یه جورایی روزه بود . رفتیم دوتایی تو رودخونه و وسط آب وایسادیم و کلی همدیگرو خیس کردیم . بعدشم با ماشین رفتیم تو دل جنگل و وایسادیم تمشک چیدیم . از تمام این لحظه های خوب داشتم استفاده میکردم و لذت میبردم و هوای با هم بودنو تو رگهام فرو میدادم . آآآآآآآآاخ که چقدر هوا عالی بود . ابری و خنک . بعدشم رفتیم انزلی کنار دریا . دریای خروشان و بادی که جفتمون عاشقشیم . دیگه دم افطار من خیلی گشنم بود رفتیم رستوران همیشگی و افطار کردیم . دوباره برای وداع کنار دریا رفتیم و تمشکهایی که چیده بودیمو خوردیم . کلی هم جیغ و داد کردیم آخه این همسری میخواست منو بندازه تو آب . ساعت ۱ بود که رسیدیم . وقتی رسیدیم اتفاقاتی افتاد که باعث شد من بفهمم خدا چه همسر خوبی بهم داده و چه نعمتی کنارمه که قدرشو باید بدونم . دیروزم عزیز دلم رفت . الهی دورت بگردم . هر جا که هستی همیشه تو قلب منی و برای من .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط با تو   | 

امروز یکی دیگه از پنج شنبه های دوست داشتنیه . دلبرم قراره که بعد از  اذان ظهر راه بیفته و بیاد . الهی من دورش بگردم که با اینکه روزست و کلی تو هوای گرم اذیت میشه ولی همه این اذیت شدنارو به جون میخره و به اصرار میگه که میخواد بیاد تا منو ببینه و پیش هم باشیم . حالا هر چقدرم که بگم نیا عزیزم هوا گرمه توام روزه ای اذیت میشی به خرجش نمیره که نمیره . آآآآآآآآآآآخ که چقدر لم براش تنگ شده . امروز قراره اولین افطاری ماه رمضونو و متاهلیمونو با هم و کنار هم باشیم . راستش دیشب داشتم دعا میکردم که یهو یه آرامشی بهم دست داد که دعایی ندارم واسه خودم بکنم . چون همه چیز در نهایت خوبی و خوشیه برعکس پارسال . بعدشم کلی سجده شکر کردم که خدا این آرامشو بهم هدیه داده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط با تو   | 

امسال ماه رمضون یه حال و هوای دیگه ای داره . همین که امسال کنار همسرت باشی و بتونی با هم این دقایق قشنگو لمس کنی جای یه عالمه شکر و سپاس داره . وقت سحر همسر ماهم زنگ میزنه و از خواب بیدارم میکنه . نمیدونی با چه شوقی از خواب بیدار میشم برعکس هر سال که مامان بساط سحری رو اماده میکرد و با کلی خواهش و اصرار بیدارم میکرد امروز سحری بعد از تماس جناب همسر بیدار شدم و من سحری رو اماده کردم . اینکه عزیز دلم همه جوره داره از مهربونیاش و خوبیهاش مایه میذاره خیلی به دلم میشینه . بعد از سحری و بعد از خوندن نماز که میخوابم دوباره طبق عادت همیشگی ساعت ۸ اس ام اس میزنه و بیدارم میکنه که بیام سر کار و خواب نمونم . بعدشم تا برسم شرکت باهام تلفنی حرف میزنه مثل همیشه . بعد از حرف زدن و سوار تاکسی شدن اس ام اس میزنه که مراقب خودم باشم و رسیدم خبر بدم . وقتی میرسم شرکت بهش زنگ میزنم و کلی حرف میزنیم انگار هیچ وقت این حرفهای ما تمومی نداره . این پروسه همیشگیمونه .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:55  توسط با تو   | 

خوب من بعد از سه روز اومدم . گلم چهارشنبه شب اومد و بعد از خوردن شام با اینکه قرار بود شب دوتایی برگردیم اما چون عزیزم خیلی خسته بود ترجیح دادیم استراحت کنیم و فردا صبحش بریم . پنج شنبه ساعت ۱۰ صبح بود که به طرف خونه همسر نازم حرکت کردیم . تو راه کلی گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی دراوردم من . چقدر شیرینه این حس وقتی که کنار همسرت میتونی راههارو طی کنی و شادی تو تمام وجودت خونه کنه . خلاصه ظهر رسیدیم و ناهار خوردن همانا و بیهوش شدن همان . خوابیدیم تا ساعت ۸ شب . بعدشم بیدار شدیم و رفتیم بیرون و من و همسری شلوار خریدیم بعدشم چون پدر و مادر همسری مشهد بودن شام گرفتیم و اومدیم خونه تا با خواهر و برادرش بخوریم . دوباره شب خوابیدیم تا فردا ظهرش ساعت ۱ . البته قرار بود که مثلا صبح زود بیدار شیم و بریم کوه اما چون خیلی خوابمون میومد خوابیدیم . بعدشم صبحانه و ناهارو یکی کردیم و ناهار خوردیم . رفتیم اتاق همسری کلی فیلم نگاه کردیم تا شب . شب هم دوباره رفتیم بیرون . شام خوردیم و کلی حرف زدیم . ساعت۲ شب اومدیم خونه و زودی خوابیدیم چون قرار بود صبح زود بریم دنبال پدر و مادر همسری . صبح ساعت ۶ پدر شوهر ماهم تلفن زد و گفت که پروازشون کنسل شده و هنوز نمیتونن بیان و ما نریم دنبالشون تا خبر بدن . ما هم که دیگه خوابمون نمیومد رفتیم کوه که کلی باحال بود و با صفا . بعدشم برگشتیم خونه و یه عالمه خوابیدیم . تا اینکه وقتی ساعت ۱ بیدار شدیم برادر همسری گفت پدر و مادرشون ساعت ۱۱:۳۰ حرکت کردن . دیگه بدو بدو اماده شدیم و رفتیم فرودگاه . بعدشم که اومدیم خونه و ناهار خوردیم و من و عزیز دلم برگشتیم به شهرمون و ماهم دیشب دوباره همراه برادر من برگشت . این چند روزه انقدر به بودن در کنار همسری نازم عادت کردم که اصلا طاقت دوریشو ندارم .

پی نوشت : عزیزم دوست دارم و ممنونم بابت همه خوبیهات .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:9  توسط با تو   | 

بازم اخر هفته های دوست داشتنی رسیده و یارم میخواد بیاد . بازم آخر هفته شده و دلتنگی قبل از رسیدن عشقم داره تمام وجودمو لبریز میکنه . وقتی که میدونم عزیزم میخواد بیاد قبلش انقدر دلم تنگ میشه و انقدر انتظار میکشم که به حال انفجار میرسم . امشب همسر عزیزم به امید خدا میاد و بعد از خوردن شام دوتایی برمیگردیم تهران تا دو روز قشنگو با هم و در کنار هم بگذرونیم . نمیتونم لحظه های قبل از اومدنتو وصف کنم تو دلم یه چیزی هی بالا و پایین میره که نمیدونم اسمش چیه ته دلم هی غش میره واست نفسم . منتظرتم دلبرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط با تو   | 

دیروز در راستای تحقق بخشیدن به هدف ایجاد تنوع رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم و رنگ کردم . خودم که خیلی خوشم اومده امیدوارم عزیز دلمم خوشش بیاد . امروزم قراره اگه خدا بخواد بریم با مامان برای پسندیدن یخچال و اجاق گاز .

دوستای گلم میشه اگه مارک خوبی خریدین که راضی هستین اسم مارکشو بهم بگین ؟ قبلا از همتون ممنونم .

یه عالمه کار دارم امروز باید برم بیرون واسه خواهر شوهر کوچیکه که شنبه تولدشه کادو بگیرم . چهارشنبه قراره برم خونه جناب همسر و خیلی وقت ندارم که به کارام برسم .

عزیز دلم امروز صبح بعد از کلی حرف زدن اس ام اس زده که دلم برات تنگ شده هوارتا خیلیا . فدای تو بشم من که انقد ماهی . منم دلم برات تنگ شده نفسم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:18  توسط با تو   | 

بالاخره پنج شنبه ظهر شاعر عزیزم همسر مهربونم اومد قربونش برم که تو گرما رسیده بود و خسته راه . بعد از خوردن ناهار خوابیدیم چه خوابی . چی بیشتر از یه خواب توپ تو آغوش گرم همسر میچسبه ؟ بعدشم بیدار شدیم و نشستیم دوتایی فیلم دیدیم . این فیلم دیدن دوتایی که دیگه یه عالم دیگه ای داره . هرچی زمان بیشتر میگذره محبت بیشتری تو دلم جا میگیره . این دفعه که دیگه از نظر احساسی فوق العاده بود . بعد از شام دوتایی رفتیم دیدن پدرشوهری ماهم و براشون غذا هم بردیم . بعدشم تو فضای شب شروع کردیم به قدم زدن اما چون من حالم خیلی خوب نبود زود برگشتیم خونه . دوباره یه فیلم دیگه دیدیم و خوابیدیم . جمعه ساعت ۱ ظهر از خواب بیدار شدیم . هرچند که اصلا دلمون نیمخواست از تخت جدا بشیم ولی چون گشنگی خیلی فشار اورده بود بهمون از جامون پاشدیم و رفتیم صبحانه خوردیم . بعدشم با کمک هم کیک پختیم آخه دیروز اولین ماهگرد عقدمون بود . دوتایی نشستیم و مواد کیکو آماده کردیم . دوباره در کنار همسری ماهم در حال فیلم دیدن شروع به اماده کردن مواد کتلت کردم . باورتون نمیشه اگه بگم عصری بازم من خوابیدم از ساعت ۷ تا ۹ شب . انقدر از سر و کول همسری بالا رفته بودم که انگار یه کوهنوردی کرده بودم . قربونش برم من . بعد از بیدار شدن مجدد در کنار خانواده بودیم و نشستیم به صحبت کردن . امروز صبحم عزیزم ساعتو واسه ۵ صبح کوک کرده بود که بره . ۵ بیدار شدیم اما ۶:۱۵ بود که گلم رفت .

عزیزم خیلی میخوامت .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:40  توسط با تو   |